گر طمع دست طلب وامیکند
بر قناعت خنده لب وامیکند
۱گرم میجوشی به لذات جهان
این شکر دکان تب وامیکند
۲موج گوهر باش کارت بسته نیست
ناخنی دارد ادب وامیکند
۳فتح باب عافیت وقف کسیست
کز جبین چین غضب وامیکند
۴شیشه مشکن ورنه دل هم زین بساط
راه کهسار حلب وامیکند
۵سایهٔ طوبی نباشد گو مباش
جای ما برگ عنب وامیکند
۶ای چراغ محفل شیب و شباب
صبح ته گیر آنچه شب وامیکند
۷شرمکم دارد ز ناموس عدم
هر که طومار نسب وامیکند
۸پنبه از مینا به غفلت برمدار
این پری بند قصب وامیکند
۹بیادب بر غنچه نگشایید دست
این گره را گل به لب وامیکند
۱۰عقده ناپیداست در تار نفس
لیک بیدل روز و شب وامیکند
۱۱