برق خطی بر سیاهی میزند
هالهٔ مه تا به ماهی میزند
۱سجده مشتاق خم ابروی کیست
بر دماغم کجکلاهی میزند
۲معصیت در بارگاه رحمتش
خندهها بر بیگناهی میزند
۳ای عدم فرصت، شرارکاغذت
چشمک عبرت نگاهی میزند
۴بهر عبرت فرصتی در کار نیست
یک نگه برهرچه خواهی میزند
۵پُردلیها امتحانگاه بلاست
تیغ بر قلب سپاهی میزند
۶تا فسون بادبان دارد نفس
کشتی ما برتباهی میزند
۷بی تو گر مژگان بهم میآیدم
بر سر خوابم سیاهی میزند
۸بیدل از وصلی نویدم دادهاند
دل تپیدن کوس شاهی میزند
۹