برق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نیسواری بیش نیست
۱آرزوهای دو عالم دستگاه
ازکف خاکم غباری بیش نیست
۲چون شرارم یک نگه عرض است و بس
آینه اینجا دچاری بیش نیست
۳لاله وگل زخمی خمیازهاند
عیش اینگلشن خماری بیش نیست
۴تا بهکی نازی به حسن عاریت
ما و من آیینهداری بیش نیست
۵میرود صبح و اشارت میکند
کاینگلستان خندهواری بیش نیست
۶تا شوی آگاه فرصت رفته است
وعدهٔ وصل انتظاری بیش نیست
۷دست از اسباب جهان برداشتن
سعیگر مرد استکاری بیش نیست
۸چون سحر نقدیکه در دامان تست
گربیفشانی غباری بیش نیست
۹چند در بند نفس فرسودنست
محوآن دامیکه تاری بیش نیست
۱۰صد جهان معنی به لفظ ماگم است
این نهانها آشکاری بیش نیست
۱۱غرقهٔ وهمیم ورنه این محیط
از تنک آبیکناری بیش نیست
۱۲ای شرر از همرهان غافل مباش
فرصت ما نیزباری بیش نیست
۱۳بیدل اینکمهمتان بر عز و جاه
فخرها دارند و عاری بیش نیست
۱۴