گر آگهی به سیر فنا و بقا بخند
عبرت بهانهجوست بر این خندهها بخند
۱گل رستن و بهار دمیدن چه لازم است
در زیر لب چو آبلهٔ زیر پا بخند
۲افسردی ای شرر به فشار شکفتگی
آخرتو راکهگفت در این تنگنا بخند
۳مستغنی از گل است مزار شهید عشق
ای غنچه لب، توبر سرخاکم بیا بخند
۴فرصت کمین وعدهٔ فردا دماغ کیست
ایگل بهار رفت برای خدا بخند
۵منعم! غبار چهرهٔ محتاج، شستنیاست
بر فقر گریه گر نکنی بر غنا بخند
۶چندین سحر به وهم پرافشان ناز رفت
یکگل تونیز از لب بام هوا بخند
۷درپرده خون حسرت بیدست وپا مریز
گاهی چو اشک گریهٔ دنداننما بخند
۸صدگل بهارمنتظر یک جنون توست
آتش به صفحهات زن و سرتا به پا بخند
۹با صبح گفتم از چه بهار است خندهات
گفت اندکی تو هم زتکلف برآ بخند
۱۰بر شام ما چو شمع جوانی بسی گریست
پیری کنون تو گل کن و بر صبح ما بخند
۱۱بیدل بهار عمر شکفتن چه خنده است
ای غافل از نفس عرقی از حیا بخند
۱۲