ای بینصیب عشق به کار هوس بخند
بر بال هرزه پر دو سه چاک قفس بخند
۱دل جمعکن به یک دو قدح ازهزار وهم
برمحتسب بتیز و به ریش عسس بخند
۲اوقات زندگی ز فسردن به باد رفت
برگریهات اگر نبود دسترس بخند
۳زین جمع مال مسخرگی موج می زند
خلقیست درکمند فسار و مرس بخند
۴شور ترانهسنجی عنقاییات رساست
چندی به قاهقاه طنین مگس بخند
۵از شرم چون شرر مژهای واکن و بپوش
سامان این بهار همین است و بس بخند
۶زینکشتخون بهدل چهضرور است رستنت
لب گندمین کن و به تلاش عدس بخند
۷در آتش است شمع و همان خنده میکند
ای خامشی به غفلت این بوالهوس بخند
۸تاکیکند فسون نفس داغ فرصتت
ای آتش فسرده به سامان خس بخند
۹خاموش رفتهاند رفیقانت از نظر
اشکی به درد قافلهٔ بیجرس بخند
۱۰بر زندگی چو صبح گمان بقاکبراست
گو این غبار رفته بهگردون نفس بخند
۱۱بیدل چو گل اگر فکنی طرح انبساط
چشمی به خویش واکن و بر پیش و پس بخند
۱۲