بلاکشان محبت گل چه نیرنگند
شکستهاند به رنگی که عالم رنگند
۱چه شیشه و چه پری خانهزاد حیرت ماست
به آرمیدگی دلکه بیخودان سنگند
۲ز عیبپوی ابنای روزگار مپرس
یکیگر آینه پرداخت دیگران زنگند
۳فریب صلح مخور ازگشادهرویی خلق
که تنگ حوصلیگیهای عرصهٔ جنگند
۴به وادیی که طلب نارسای مفصد اوست
بهوش باش که منزل رسیدن لنگند
۵نوای پرده ی بیتابی نفس این است
که عافیتطلبان سخت غفلت آهنگند
۶تو هر شکست که خواهی به دوش ما بربند
وفا سرشته حریفان طبیعت رنگند
۷ز وهم بر سر مینای خود چه میلرزی
شنو ز شیشهگران در شکستن سنگند
۸به بستن مژه انجامکار شد معلوم
که آب آینهها جمله طعمهٔ زنگند
۹حباب نیمنفس با نفس نمیسازد
ز خود تهیشدگان بر خود اینقدر تنگند
۱۰ز خلق آنهمه بیگانه نیستی بیدل
تو هرزهفکری و این قوم عالم بنگند
۱۱