تا نفس ما ومن غبارنبود
همه بودیم و غیر یار نبود
۱نخل این باغ را بهکسوت شمع
جز گداز خود آبیار نبود
۲سعی پرواز آشیان گم کرد
بیپر و بالی آشکار نبود
۳عالم آیینه خانهٔ سوداست
جز به خود هیچکس دچار نبود
۴هر حبابیکه بازکرد آغوش
غیر درباب بیکنار نبود
۵چه حنا رنگ ناز بیرون داد
دست ما نیز بینگار نبود
۶وهم بیپردگی قیامتکرد
نغمهٔ کس برون تار نبود
۷عثثبقاز هرچهخواستشور انگیخت
خاک ما قابل غبار نبود
۸انتظار گل دگر داریم
اینقدر رنگ و بو بهار نبود
۹سیر بام سپهر هم کردیم
این هواها و هوای یار نبود
۱۰سیر بام سپهر همکردیم
این هواها هوای یار نبود
۱۱حلقهگشتیم لیک بر در یاس
خلوتی داشتیم و بار نبود
۱۲محرمی چشم ما ز ما پوشید
چه توان کرد پردهدار نبود
۱۳نشنیدیم بوی زندهدلی
ششجهت غیریک مزار نبود
۱۴غم تیمار جسم باید خورد
رنج ما ناقه بود بار نبود
۱۵عجز جز زیر پاکجا تازد
سایه آخر شترسوار نبود
۱۶هیچکس قدر زندگی نشناخت
وصل ما مردن انتظار نبود
۱۷عالمی در خیال عشق و هوس
کارها کرد و هیچ کار نبود
۱۸اینکه مختار فعل نیک و بدیم
بیدل آیین اختیار نبود
۱۹