نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
سرمه میریزد نگاهت در گلو آیینه را
۱غیر جوهر در تماشای خط نورستهات
میکند صد آرزو در دل نمو آیینه را
۲خاتم فولاد را از رنگ گل بندد نگین
آنکه با آن جلوه سازد روبرو آیینه را
۳صورت حالم پریشانتر ز جوش جوهر است
یاد گیسوی که کرد آشفتهگو آیینه را؟
۴گر چنین شرمت نگه را محو مژگان میکند
رفتهرفته میبرد جوهر فرو آیینه را
۵تا رسد داغی به کف صدشعله میباید گداخت
یافت اسکندر به چندین جستجو آیینه را
۶در تپشگاه تمنا بیکمالی نیست صبر
عرض جوهر شد شکست آرزو آیینه را
۷دل اگر در جهد کوشد مفت احرام صفاست
هم به قدر صیقل است آب وضو آیینه را
۸حسن و قبح ماست اینجا باعث رد و قبول
ورنه یکچشم است بر زشت و نکو آیینه را
۹راحت دل خواهی از عرض کمال آزاد باش
تا ز جوهر نشکنی در دیده مو آیینه را
۱۰صورت بیمعنی هستی ندارد امتحان
عکس گل نظارهکن اما مبو آیینه را
۱۱صافی دل هم گریبانچاکی راز است و بس
کو هجوم زنگ تا گردد رفو آیینه را؟
۱۲ای بسا دل کز تحیر خاک بر سر کردهاست
هر کجا خاکستری یابی بجو آیینه را
۱۳خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا
میکند خاکستر افزون آبرو آیینه را
۱۴