ساختم قانعْ دلِ از عافیت بیگانه را
برگِ بیدی فرش کردم خانهٔ دیوانه را
۱مطلبم از میپرستی تَردماغیها نبود
یکدو ساغر آب دادم گریهٔ مستانه را
۲دل سپندِ گردشِ چشمی که یادِ مستیاش
شعلهٔ جوّاله میسازد خط پیمانه را
۳التفاتِ عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستیِ معمار، این ویرانه را
۴تا کنم تمهید آغوشی دل از جا رفته است
در گشودن شهپر پرواز بود این خانه را
۵عالمی را انفعال وضع بیکاری گداخت
ناخن سرخاری دلها مگردان شانه را
۶هر سپندی گوش چندین بزم میمالد بههم
خوابناکان کاش از ما بشنوند افسانه را
۷حایلِ آن شمعِ یکتایی فضولیهای توست
از نظر بردار چون مژگان پَرِ پروانه را
۸آگهی گر ریشهپرداز جهانی میشود
سیر این مزرع یکی صد مینماید دانه را
۹حقِ زنار وفا بیدل نمیگردد ادا
تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را
۱۰