حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر
جز به روی خود نغلتیدهست پهلویگهر
۱خواه دنیا، خواه عقباگرد بیتاب دل است
بحر و ساحل ریشهگیر از تخم خودروی گهر
۲ذوق جمعیت جهانی را به شور آورده است
در دماغ بحر افتاد ازکجا بویگهر
۳خاک افسردن به فرق اعتبار خودسری
قطره بار دلکشد تاکی به نیرویگهر
۴آبرو دست از تلاش کار دنیا شستن است
خاک ساحل باش ای نامحرم خویگهر
۵مدعا زین جستجو افسردن است آگاه باش
هرکجا موجیست از خود میرود سوی گهر
۶خفّت اهل وقار از بیتمیزیها مخواه
قطره را نتوان نشاندن در ترازویگهر
۷موج استغناست خشکی در قناعتگاه فقر
بینمی در طبع ما آبیست از جویگهر
۸کس به آسانی نداد آرایش اقبال ناز
موج چوگانها شکست از بردن گوی گهر
۹فکر خویش آن نیستکز دل رفع ننمایی دویی
فرق نتوان یافت از سر تا به زانوی گهر
۱۰غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس
بیدل از گرد یتیمی شستهام روی گهر
۱۱