آن را که ز خود برد تمنای سراغش
چون اشکِ تر از رفتنِ خود کرد ایاغش
۱هر چربزبانی که به شوخی علم افراشت
کردند چو شمع از نفسِ سوخته داغش
۲رحم است بر آن خسته که چون آهِ ندامت
در گوشهٔ دل نیز ندادند فراغش
۳فریاد که در گلشنِ امکان نتوان یافت
صبحی که به شبها نکشد بانگِ کلاغش
۴پیدایی حق ننگِ دلایل نپسندد
خورشید نه جنسیاست که جویی به چراغش
۵این نشئه ز کیفیتِ جولان که گل کرد
تا ذره در این دشت به چرخ است دِماغش
۶حیرتچمنِ مستی و مخموری وهمیم
تمثال در آیینه شکستهست ایاغش
۷در مملکتِ سایه ز خورشید نشان نیست
ای بیخبر از ما نتوان یافت سراغش
۸خاکسترت از دودِ نفس بال فشان است
آتش قفسِ فاخته دارد پر زاغش
۹از شیونِ رنگین وفا هیچ مپرسید
دل آنهمه خون گشت که بردند به باغش
۱۰بیدل من و بزمی که ز یکتایی الفت
خاکسترِ پروانه بود بادِ چراغش
۱۱