مرغی که پر افشاند به گلزار خیالش
پرواز سپردند به مقراض دو بالش
۱سرگشتگی ذره ز خورشید عیان است
ای غافل حالم نظری کن به جمالش
۲در غنچهٔ دل رنگ بهار هوسی هست
ترسم که شکستن ندهد عرض کمالش
۳چون لاله به حسنی نرسد آینهٔ دل
تا داغ خیالت نشود زینت خالش
۴زین گونه که هر لحظه جمال تو به رنگیست
آیینهٔ ما چند دهد عرض مثالش
۵هرذرهکه آید به نظر برق رم ماست
عالم همه دشتیست که ماییم غزالش
۶از الفت دل نیست نفس را سر پرواز
این موج حبابیستگره در پر و بالش
۷مخملصفت اظهار قماشی که تو داری
خوابیست که تعبیر نمایی به خیالش
۸هر چند برون جستن از این باغ محالست
دامن به هوا میشکند سعی نهالش
۹از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی
نقش قدمت بس بود آیینهٔ حالش
۱۰