هرگه روم از خویش به سودای وصالش
توفان کند از گرد رهم بوی خیالش
۱خواندند بهکوثر ز لب یار حدیثی
از خجلت اظهار عرقکرد زلالش
۲رنگیکه دمید از چمن وحشت امکان
بستند همان نامهٔ پرواز بهبالش
۳از کلفت آیینهٔ عشاق حذر کن
بر جلوه اثر میکند افسون ملالش
۴عمری که ز جیبش شرر خسته نخندد
بگذار که پامال کند گردش مالش
۵تحریک زبان صرفهٔ بیمغز ندارد
سررشتهٔرسواییکوس است دوالش
۶درویش همان قانع آهنگ خموشیست
همکاسهٔ چینی نتوان یافت سفالش
۷کلکی که به سر منزل معنیست عصایم
صد شمع توان ریختن از رشتهٔ نالش
۸از مکر فلک اینهمه غافل نتوان زیست
چین حسدی هست در ابروی هلالش
۹بیدل به قفس کردهام از گلشن امکان
رنگیکه نه پرواز عیانست و نه بالش
۱۰