فریاد جهان سوخت نفس سعی کمندش
تا سرمه رسانید به مژگان بلندش
۱از حیرت راه طلبش انجم و افلاک
گم کرد صدا قافلهٔ زنگله بندش
۲ننمود سحر نیز درین معرض ناموس
بیش از دو نفس رشته به صد چاک پرندش
۳هر گرد که برخاست ازین دشت پری بود
یارب به چه رفتار جنون کرد سمندش
۴صد مصر شکر آب شد از شرم حلاوت
پیش دو لب او که مکرر شده قندش
۵کو تحفهٔ دیگر که بیرزد به قبولی
دل پیشکشی بود که در خاک فکندش
۶جز در چمن شرم جمالش نتوان دید
ای آیینهسازان عرق افتاد پسندش
۷تسلیم به غارتکدهٔ یأس ندارد
جز سجده که ترسم ز جبینم ببرندش
۸چون من ز دل خاک کمربسته جهانی
تا زور چه همتگسلد اینهمه بندش
۹تشویش دل کس نتوان سهل شمردن
زان شیشه حذر کن که به راهت شکنندش
۱۰دل فتنهٔ شورافکن هنگامهٔ هستی است
نُه مجمر گردون و یک آواز سپندش
۱۱بیدل به که گویم غم بیداد محبت
این تیر نه آهیست که از دل شکنندش
۱۲