با هیچکس حدیث نگفتن نگفتهام
درگوش خویش گفتهام و من نگفتهام
۱زان نور بیزوال که در پردهٔ دل است
با آفتاب آنهمه روشن نگفتهام
۲این دشت و در به ذوق چه خمیازه میکشد
رمز جهان جیب به دامن نگفتهام
۳گلها به خنده هرزه گریبان دریدهاند
من حرفی از لب تو به گلشن نگفتهام
۴موسی اگر شنیده هم از خود شنیده است
«انی انا اللهی»که به ایمن نگفتهام
۵آن نفخهای کز او دم عیسی گشود بال
بوی کنایه داشت مبرهن نگفتهام
۶پوشیدهدار آنچه به فهمت رسیده است
عریان مشو که جامه دریدن نگفتهام
۷ظرف غرور نخل ندارد نیاز بید
با هرکسی همین خمگردن نگفتهام
۸در پردهٔ خیال تعین ترانههاست
شیخ آنچه بشنود به برهمن نگفتهام
۹هر جاست بندگی و خداوندی آشکار
جز شبههٔ خیال معین نگفتهام
۱۰افشای بینیازی مطلب چه ممکن است
پرگفتهام ولی به شنیدن نگفتهام
۱۱این انجمن هنوز ز آیینه غافل است
حرف زبان شمعم و روشن نگفتهام
۱۲افسانهٔ رموز محبت جنون نواست
هر چند بیلباس نهفتن نگفتهام
۱۳این ما و من که شش جهت از فتنهاش پُر است
بیدل تو گفته باشی اگر من نگفتهام
۱۴