اینقدَر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
صرف رنگی داشت بیرون صدف نقاش ما
۱جمعدار از امتحان جیب عریانی دلت
دست ما خالیتر است از کیسهٔ قلاش ما
۲زین سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار
بر هوا یکسر نفس میگسترد فراش ما
۳گرد عبرت در مزار یأس میباشد کفن
چشم پوشیدن مگر از ما برد نباش ما
۴محو دیداریم اما از ادب غافل نهایم
شرم نور است آنچه دارد دیدهٔ خفاش ما
۵زندگی موضوع اضداد است، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما
۶از جبین تا نقش پا بستیم آیین عرق
این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما
۷بیدل این دیگ خیال از خامجوشیها پُر است
ششجهت آتش زنی تا پخته گردد آش ما
۸