دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین
همچو شمع کشته خواباندم علم در استین
۱با همه الفت چو موج از یکدگر پهلو تهیست
عالمی زین بحر جوشیدهست رم در استین
۲باطن این خلق کافرکیش با ظاهر مسنج
جمله قرآن در کنارند و صنم در آستین
۳دامنافشان بایدت چون موج از این دریا گذشت
چند چون گرداب بندی پیچ و خم در آستین
۴شوق بیتابیم ما را رهبری در کار نیست
اشک هر جا سر کشد دارد قدم در آستین
۵گر تأمل پرده بردارد ز روی این بساط
هر کف خاکیست چندین جام جم در آستین
۶دم زدن شور قیامت خامشی حشر خیال
یک نفس ساز دو عالم زیر و بم در آستین
۷پنجهٔ قدرت رهین باد دستیها خوش است
تا به افسردن نگردد متهم در آستین
۸در جنون هم دستگاه کلفت ما کم نشد
ناله عریان است و دارد صد الم در آستین
۹دعوی کاذب گواه از خویش پیدا میکند
چون زبان شد هرزه گو دارد قسم در آستین
۱۰سرکشی در تنگدستیها مدارا میشود
سودنست انگشتها را سر بهم در آستین
۱۱بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام ما
نقش ناخن هم نمیبندد درم در آستین
۱۲