گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین
میکشد خشکی کف اهل کرم در آستین
۱در قمار زندگی یا رب چه باید باختن
چون حبابم از نفس نقد عدم در آستین
۲برگ و ساز بیبری غیر از ندامت هیچ نیست
سرو چندین دست میسابد بهم در آستین
۳ناله گر بر لوح هستی خط کشد دشوار نیست
خامهام زپن دست دارد صد رقم در آستین
۴آنقدرکاهیدم از درد سخن کز پیکرم
نال دارد پیرهن همچون قلم در آستین
۵بسکه چون شمعم تنک سرمایهٔ این انجمن
یک گلم هم درگریبانست و هم در آستین
۶این زمان در کسوت رنگم گریبان می درّد
همچو گل دستی که بر سر میزدم در آستین
۷وضع آسایش رواج عالم ایثار نیست
پنجهٔ اهل کرم خفتهست کم در آستین
۸بیقناعت کیسهٔ حرصت نخواهد پر شدن
تا به کی چون مار میگردی شکم در آستین
۹پیرگشتی، غافل از قطع تعلقها مباش
صبح دارد از نفس تیغ دو دم در آستین
۱۰تا به رنگ مدعا دست هوس افشاندهام
کردهام بیدل گلستان ارم در آستین
۱۱