خواه غفلتپیشگی کن خواه آگاهی گزین
ای عدمفرصت دو روزی هر چه میخواهیگزین
۱ذره تا خورشید امکان گرم از خود رفتن است
یکقدم با هر چه جوشد شوق همراهی گزین
۲هر قدر غفلت فزونتر لاف هستی بیشتر
ای طلسم خواب ازین افسانه کوتاهی گزین
۳چند در آتش نشانندت به افسون غرور
اختصار ناز چون شمع سحرگاهی گزین
۴دستگاه مشت خاک ناتوان پیداست چیست
ای غبارت رفته بر باد آسمان جاهی گزین
۵هیچکس خود را نمیخواهد غبارآلودِ عجز
ای گدا گر اختیاری باشدت شاهی گزین
۶پرتو شمع هدایت در کمین غفلت است
خضر اگر زین دشت مطلوبست گمراهی گزین
۷جاه اگر بالد همین شاهیست اوج عبرتش
از کمال فقر باش آگه هواللهی گزین
۸هر دو عالم شوخی پست و بلند ناز اوست
گر نگه قاصر نباشد ماه تا ماهی گزین
۹در تماشاگاه هستی کور نتوان زیستن
مَحرمِ آن جلوه شو یا مرگ ناگاهی گزین
۱۰اعتبار اندیشهای بیدل ندامت ساز کن
شمع محفل بودن آسان نیست جانکاهی گزین
۱۱