در شکنج عزتند ارباب جاه
آبگوهر بر نمیآید ز چاه
۱نخوت شاهی دهان اژدهاست
شمع را در میکشد آخرکلاه
۲عمرها شد میتپد بیروی دوست
چون رگ یاقوت در خونم نگاه
۳در خیالش محو شد آثار من
اینکتان را شست آخر نور ماه
۴در ادبگاه خم ابروی او
ماه نو دارد زبان عذر خواه
۵خانهٔ مجنون ما هم دود داشت
روزن چشم غزالان شد سیاه
۶شعله ی ما را درین آفت سرا
جز به خاکستر نمیباشد پناه
۷ناامیدی دستگاه زندگیست
تاروپود کسوت صبح است آه
۸شرم دار ای سرکش از لاف غرور
نیست بال شعلهات جز برگ کاه
۹باغ و بستان پر مکرر میشود
جانب دل هم نگاهیگاه گاه
۱۰در تماشاخانهٔ آیینهام
میشود جوهر چو میسوزد نگاه
۱۱عشق را بر نقص استعداد من
گریهٔ ابر است بر حال گیاه
۱۲میگدازد شمع و از خود میرود
کای به خود واماندگان این است راه
۱۳دم مزن بیدل اگر صاحبدلی
محرم آیینه راکفر است آه
۱۴