در جگر صد رنگ توفان کردهایم
تا سرشکی نذر مژگان کردهایم
۱حیرت از طاووس ما پر میزند
وحشتی را نرگسستان کردهایم
۲اخگر ما پردهٔ خاکسترست
بیضهٔ قمری نمایان کردهایم
۳تا نفس بر خود تپید آیینه نیست
چون حباب این جلوه سامان کردهایم
۴شبنم ما جیب خجلت میدرد
یک عرق آیینه عریان کردهایم
۵ناله حسرتخانهٔ دیدار اوست
در نفس آیینه پنهان کردهایم
۶عشق از محرومی ما داغ شد
بیجنون سیر بیابان کردهایم
۷دست بر هم سودنی داریم و بس
خدمت طبع پشیمان کردهایم
۸ما و شمع کشته نتوان فرق کرد
اینقدر سر در گریبان کردهایم
۹ماتم فرصت ز حیرت روشن است
جای مو مژگان پریشان کردهایم
۱۰ای توانایی به زور خود مناز
ما ضعیفان آنچه نتوان کردهایم
۱۱از هجوم اشک ما بیدل مپرس
یار میآید چراغان کردهایم
۱۲