عالم و این تردماغیهای جاه
شبنمی پاشید بر مشتی گیاه
۱مرگ غافل نیست از صید نفس
آتش از خس برنمیدارد نگاه
۲سرزمین شعلهکاران گلخن است
کشت ما را دود میباشد گیاه
۳زندگانی از نفس جان میکند
عمرها شد میکشم یوسف ز چاه
۴ناامیدی فتح باب عشرت است
خنده لب وا میکند از حرف آه
۵ای زبان لافت افسون سلوک
باشد از مقراض مشکل قطع راه
۶باده روشن مشربی وانگاه دُرد؟
پرتو خورشید و مه، وانگه سیاه
۷بیزبانی از خجالت رستن است
عذر تا باقیست میبالد گناه
۸جستجو آیینهدار مقصد است
می شوی منزل اگر افتی به راه
۹نازکن گر فکر خویشت ره نزد
ازگریبان غافلی بشکن کلاه
۱۰نرخ بازارکرم نشکستنیست
گر دلت چیزی نخواهد عذر خواه
۱۱بیدل از غفلت کسی را چاره نیست
سایهای دارد گدا تا پادشاه
۱۲