جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
هر کس نمیشناسد آواز آشنا را
۱از طاق و قصر دنیا، کز خاک و خشت چینید
حیف است پست گیرید معراج پشت پا را
۲چشم طمع مدوزید بر کیسهٔ خسیسان
باور نمیتوان داشت سگ نان دهد گدا را
۳روزی دو زین بضاعت مردن کفیل هستیست
برگ معاش ما کرد تقدیر خونبها را
۴در چشم کس نماندهست گنجایش مروت
زین خانهها چه مقدار تنگی گرفت جا را
۵از دستبرد حاجت، نم در جبین نداریم
آخر هجوم مطلب، شست از عرق حیا را
۶جز نشئهٔ تجرد شایستهٔ جنون نیست
صرف بهار ما کن رنگی ز گل جدا را
۷تا زندهایم باید در فکر خویش مردن
گردون بیمروت بر ما گماشت ما را
۸آهم ز نارسایی شد اشک و با عرق ساخت
پستیست گر خجالت، شبنم کند هوا را
۹بیکاری آخر کار دست مرا به خون بست
رنگین نمیتوان کرد زین بیشتر حنا را
۱۰دست در آستینم، بی دامن غنا نیست
صبح است با اجابت نامحرم دعا را
۱۱از هر که خواهی امداد، اول تلافیاش کن
دستی اگر نداری، زحمت مده عصا را
۱۲خاک زمین آداب گر پی سپر توان کرد
ای تخم آدمیت، بر سر گذار پا را
۱۳هنگام شیب بیدل کفر است شعلهخویی
محراب کبر نتوان، کردن قد دوتا را
۱۴