چون سرو، کلفتی چند پیچیدهاند بر ما
بار دگر نداریم، دل چیدهاند بر ما
۱بر یک نفس نشاید تکلیف صد فغان بست
نیهای این نیستان نالیدهاند بر ما
۲چون گوهر از چه جرأت زین ورطه سر برآریم؟
امواج آستینها مالیدهاند بر ما
۳در عرصهگاهِ عبرت، چون رنگِ امتحانیم
هرجاست دست و تیغی، یازیدهاند بر ما
۴ای دانه! چند نالی از آسیای گردون؟
ما را ته زمین هم ساییدهاند بر ما
۵انسان نشانِ طعن است در کارگاهِ ابرام
عالم سریشمی کرد، چسبیدهاند بر ما
۶جاه از شکستِ چینی بر فقر غالب افتاد
یاران ز سایهٔ مو، چربیدهاند بر ما
۷تا جبهه نقشِ پا نیست، زحمت ز ما جدا نیست
آخر چو گردنِ شمع، سر دیدهاند بر ما
۸صبحِ جنونبهاریم، رسوای اعتباریم
چاک قبای امکان پوشیدهاند بر ما
۹نومیدی از دو عالم، افسونگرِ تسلیست
روغن ز سودنِ دست، مالیدهاند بر ما
۱۰آیینهٔ یقینیم، اما به مُلکِ اوهام
گَردِ هزار تمثال، پاشیدهاند بر ما
۱۱در خرقهٔ گدایان جز شرم نیست چیزی
بهر چه این سگیچند غریدهاند بر ما؟
۱۲بیدل چه سِحرکاریست کاین زاهدان خودبین
آیینه در مقابل، خندیدهاند بر ما؟
۱۳