خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
به خود کردی دراز آخر زبان دود دلها را
۱هوایت نکهت گل را کند داغ دل گلشن
تمنایت نگه در دیده خون سازد تماشا را
۲سفید از حسرت این انتظار است استخوان من
که یا رب ناوکت در کوچهٔ دل کی نهد پا را
۳غبار رنگ ما از عاجزی بالی نزد ورنه
شکست طرهات عمریست پیدا میکند ما را
۴حریف وحشت دل دیدهٔ حیران نمیگردد
گهر مشکل فراهم آورد اجزای دریا را
۵سخن تا در جهان باقیست از معدومی آزادم
زبان گفتوگوها، بال پرواز است عنقا را
۶خزان چهره بس باشد بهار آبروی من
گواه فتح دل دارم شکست رنگ سیما را
۷بلند و پست، خار راه عجز ما نمیگردد
به پهلو قطع سازد سایه چندین کوه و صحرا را
۸الهی از سر ما کم نگردد سایهٔ مستی
که بی صهبا به پیشانی سجودی نیست مینا را
۹به بزم وصل از شوق فضول ایمن نیام بیدل
مباد ابرام، تمهید تغافل گردد ایما را
۱۰