نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را
۱دل از داغ محبت گر به این دیوانگی بالد
همان یک لاله خواهد تشت پرخون کرد صحرا را
۲بهار تازهرویی حسن فردوسی دگر دارد
گشاد جبهه رشک ربع مسکون کرد صحرا را
۳به پستی درنمانی گر به آسودن نپردازی
غبار پرفشان هم دوش گردون کرد صحرا را
۴دماغ اهل مشرب با فضولی برنمیآید
هجوم این عمارتها دگرگون کرد صحرا را
۵ز خودداری ندانستیم قدر عیش آزادی
دل غافل به کنج خانه مدفون کرد صحرا را
۶ندانم گردباد از مکتب فکر که میآید
که این یک مصرع پیچیده موزون کرد صحرا را
۷به قدر وسعت است آماده استعداد ننگی هم
بلندی ننگ چین بر دامن افزون کرد صحرا را
۸غبارم را ندانم در چه عالم افکند یا رب
غم آزادیای کز شهر بیرون کرد صحرا را
۹به کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل
شکست این آبله چندان که جیحون کرد صحرا را
۱۰