نزیبد پردهٔ فانوس دیگر شمع سودا را
مگر در آب چون یاقوت گیرند آتش ما را
۱دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس دارد
گهر دزدیده است اینجا عنانِ موجِ دریا را
۲بهشتِ عافیترنگِ جهانِ آبرو باشی
در آغوشِ نفس گر خون کنی عرض تمنا را
۳غبارِ احتیاج آنجا که دامانِ طلب گیرد
روان است آبرو هرگه به رفتار آوری پا را
۴به عرض بیخودیها گرم کن هنگامهٔ مشرب
که مینامیدهاند اینجا شکست رنگ مینا را
۵فروغِ این شبستان جز رمِ برقی نمیباشد
چراغان کردهاند از چشمِ آهو کوه و صحرا را
۶در این محفل پریشانجلوه است آن حسنِ یکتایی
شکستی کو که پردازی دهد آیینهٔ ما را؟
۷سبکتاز است شوق اما من آن سنگ زمینگیرم
که در رنگ شرر از خویش خالی میکنم جا را
۸به داغ بینگاهی رفت ازین محفل چراغِ من
شکست آیینهٔ رنگی که گم کردم تماشا را
۹هوس چون نارسا شد نسیه نقدِ حال میگردد
امل را رشته کوته ساز و عقبا گیر دنیا را
۱۰ز شورِ بینشانی، بینشانی شد نشان بیدل
که گم گشتن ز گمگشتن برون آورد عنقا را
۱۱