موج پوشید روی دریا را
پردهٔ اسم شد مسما را
۱نیست بیبال اسم پروازش
کس ندید آشیان عنقا را
۲عصمت حسن یوسفی زد چاک
پردهٔ طاقت زلیخا را
۳میکشد پنبه هر سحر خورشید
تا دهد جلوه داغ دلها را
۴جاده هر سو گشاده است آغوش
که دریدهست جیب صحرا را
۵شعلهٔ دل ز چشم تر ننشست
ابر ننشاند جوش دریا را
۶آگهی میزند چو آیینه
مُهر بر لب زبان گویا را
۷قفل گنج زر است خاموشی
از صدف پرس این معما را
۸بیدل ار واقفی ز سرّ یقین
ترک کن قصهٔ من و ما را
۹