غم، طرب جوشکرده است مرا
داغ، گلپوش کرده است مرا
۱زعفران زار رفتن رنگم
خنده بیهوشکرده است مرا
۲حسرت لعل یار میکدهایست
که قدح نوشکرده است مرا
۳آنکهخود را به برنمیگیرد
صید آغوشکرده است مرا
۴یک نفس بار زندگی چوحباب
آبله دوشکرده است مرا
۵ناتوانم چنانکه پیکر خم
حلقه درگوشکرده است مرا
۶ازکه نالد سپند سوختهم
ناله خاموش کرده است مرا
۷بخت ناساز دور از آن بر و دوش
بیبر و دوش کرده است مرا
۸بیدل ازیاد خویش هم رفتم
که فراموشکرده است مرا؟
۹