ما حریفانِ بزمِ اسراریم
مستِ جامِ شهود دیداریم
۱جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم
فیضِ صبحِ جهانِ انواریم
۲اثر و فعلِ حق ز ما پیداست
بیگمان عرضِ سرِّ اظهاریم
۳جلوهفرماست حق به کسوتِ ما
لاجرم طرفه رنگها داریم
۴گاه جامیم و گاه بادهٔ ناب
گاه ساقی و گاه خمّاریم
۵گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش
گاه مستیم و گاه هشیاریم
۶گاه مجنونِ کارهای خودیم
گاه از فعلِ خویش بیزاریم
۷گاه از خویش رفته چون سیلاب
گاه تمکینبنا چو کُهساریم
۸گاه معمورهٔ وجودی را
به غذا و شراب معماریم
۹گاه در عالمِ تغافلِ شوق
بینیاز از خیالِ تیماریم
۱۰گاه در دل ز خالِ لالهرخان
تخمِ سودایِ عشق میکاریم
۱۱گاه از زلفِ عنبرینمویان
به شکنجِ هوس گرفتاریم
۱۲حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس
همه از ماست تا چه برداریم؟
۱۳در چمنزارِ عالمِ امکان
از رهِ جسم و جان گل و خاریم
۱۴گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات
دمِ سرگرمیِ غضب ناریم
۱۵برقِ عشقیم، شعله میخندیم
ابرِ شوقیم، ناله میباریم
۱۶گر چه بالذّات واحدیم به حق
لیک با اسم و فعل بسیاریم
۱۷شوقِ ما با وجودِ بیرنگی
تا به رنگ آشناست گلزاریم
۱۸کفر و دین است گفتوگو ور نه
عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم
۱۹به فضولان ز درسگاهِ یقین
این دو مصرع گواه میآریم
۲۰که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۲۱روزگاریست از محیطِ بقا
همچو موج اوفتادهایم جدا
۲۲یعنی از درسِ معنیِ اطلاق
حرفِ تقیید کردهایم انشا
۲۳در تماشاگهِ قِدَم بودیم
فارغ از عرضِ چند و چون و چرا
۲۴جوش زد ناگهان محیطِ وجود
موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا
۲۵موج چون بر کنارِ بحر رسید
کرد ظاهر مظاهرِ اسما
۲۶اسم صورتپذیر شیء گردید
گشت حادث حقیقتِ اشیا
۲۷آسمانها پدید شد زان موج
چون حباب از تلاطمِ دریا
۲۸دورِ افلاک شد کثافتریز
تا عناصر پدید شد زینها
۲۹نور و ظلمت مقابلِ هم شد
داد آرایشِ صباح و مَسا
۳۰گشت اضداد ظاهر از اعداد
ضدِّ نار آب و ضدِّ خاک هوا
۳۱از عناصر جماد صورت بست
شوق ننشست ساعتی از پا
۳۲پس طبیعت در اهتزاز آمد
از جمادی نبات یافت نما
۳۳باز حیوان شد و ازو انسان
شد مسمّی به آدم و حوّا
۳۴کرد پیدا ز نوعِ انسانی
کافر و گبر و مؤمن و ترسا
۳۵وحدتِ صِرف جوشِ کثرت زد
خامشی شد به دل به رنگِ صدا
۳۶جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید
حسن بیپرده شد ز جیبِ خفا
۳۷ممکن آمد برون ز سازِ وجوب
از چه؟ از نغمهی تأمّلِ ما
۳۸جز ز حادث قدیم رخ ننمود
کرد از بس خِرَد معاینهها
۳۹عقل هرگز نداشت آگاهی
کز چه محبوسِ لفظ شد معنا
۴۰چون به دریایِ حیرت افتادیم
باطنِ ما ز عشق یافت ندا
۴۱که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۴۲عشق تا مایلِ بیان گردید
دو جهان شوخیِ زبان گردید
۴۳آمد و بر درِ شنیدن زد
خامشی رفت و داستان گردید
۴۴آفتابِ ازل نقاب گشود
ذرّه ناچار پَرفِشان گردید
۴۵ظاهر و باطنی به حرف آمد
اعتبارات جسم و جان گردید
۴۶مژهی شوق باز کرد آغوش
وسعتآیینهی جهان گردید
۴۷سَرِ سوداییای به گردش رفت
عرضِ دورانِ آسمان گردید
۴۸حرص در طبعِ آب و خاک افسرد
گوهر و لعلِ بحر و کان گردید
۴۹اعتباراتِ پوچ توفان کرد
محملِ موج و کف روان گردید
۵۰تخم بشکست و ریشه صورت بست
ریشه بالید و گلسِتان گردید
۵۱دشتِ امکان نداشت دَیّاری
گَردِ اوهام کاروان گردید
۵۲ریشه برعکس میدود اینجا
نفس از عاجزی فغان گردید
۵۳تا نوای فنا عیان گردد
زندگی سازِ امتحان گردید
۵۴عمر گل کرد و داغِ فرصت برد
شرری پَر زد و نهان گردید
۵۵بیقرارانِ شوق را چون صبح
بالِ پرواز آشیان گردید
۵۶خونِ شوقی بر آستانِ نیاز
خاک گشت و چمن عیان گردید
۵۷شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب
اشک پیش از نگه روان گردید
۵۸ناله بالید در هوای قدی
سروِ گلزار بینشان گردید
۵۹اشک هم در قفای بیتابی
رفت جایی که دل توان گردید
۶۰نه خزان جلوهگر شد و نه بهار
اینقدَر رنگ بلبلان گردید
۶۱غیرِ این معنی آشکار نشد:
- تا یقین فارغ از گمان گردید –
۶۲که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۶۳موج پوشید رویِ دریا را
پرده از اسم شد مسمّا را
۶۴نیست جز اسم بالِ پروازش
فهم کن آشیانِ عنقا را
۶۵جلوههای جمالِ بیرنگی
تک و پو داد جانِ اشیا را
۶۶عصمتِ حسنِ یوسفی زده چاک
جیبِ ناموسِ صد زلیخا را
۶۷ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور
معتبر جلوه ساخت اسما را
۶۸ذره اینجا به هر زمینگیری
چشمکی میزند ثریا را
۶۹میکند دودی از نفس ظاهر
تا دهد عرضه داغِ دلها را
۷۰میکشد طرفی از نقاب سحر
تا کند سینهچاک دنیا را
۷۱از نسیمِ بهار کرد عیان
نفسِ معجزِ مسیحا را
۷۲مینماید ز شاخِ هر گلبن
شمع اسرار دست موسا را
۷۳شوق حیران که با چنین اظهار
چه نهانیست آشکارا را؟
۷۴در دلِ لالهی چمن آخر
که نهاده است داغ سودا را؟
۷۵سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟
کز جگر خون چکید خارا را؟
۷۶جاده هرسو گشوده است آغوش
که دریدهست جِیبِ صحرا را؟
۷۷زین همه جلوهی جنونپیما
سوخت حیرت نگاهِ بینا را
۷۸شعلهی دل ز چشمِ تر ننشست
ابر ننشاند جوشِ دریا را
۷۹غُلغُلِ بادهی قیامتجوش
همه تن ناله کرد مینا را
۸۰آگهی میزند چو آیینه
مُهر بر لب زبانِ گویا را
۸۱قفلِ گنجِ دل است خاموشی
از صدف پرس این معمّا را
۸۲بیدل ار واقفی ز رمزِ یقین
ترک کن قصّهی من و ما را
۸۳که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۸۴مگذر از سیرِ عالم اسرار
تا شوی محرمِ حقیقتِ کار
۸۵چند اندیشهی زن و فرزند؟
مایه هیچ است و راهزن بسیار!
۸۶گر نداری ز دهر پایِ گریز
دستی از دامنِ جهان بردار
۸۷ای حباب! اینقدَر چه میبالی؟
شرمی از گیر و دارِ خویش بدار
۸۸که به یک دَم زدن حریفِ اجل
از سرت برکشیده است دمار
۸۹گر همه بر فلک روی چو سحاب
قطره اشکی شو و به خاک ببار
۹۰منعِ جولانِ عجز نتوان کرد
سایه بر کوه میرود هموار
۹۱تا نگردی خجل ز رویِ عدم
زندگی را بهجز فنا مشمار
۹۲میرود صبح و میدهد آواز
که: به راهِ تو زندگیست غبار
۹۳تا به کی مستعار باید زیست؟
هرچه داری برو به حق بسپار
۹۴جهد کن تا به خود زنی آتش
نیست شمعی دگر در این شبِ تار
۹۵مدعا زین فسونِ یأس آن است
که تو از خویش بگذری ناچار
۹۶چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟
یعنی از وهمِ هستی و پندار
۹۷رفع ظلمت حضورِ خورشید است
نور باقی است چون نمانَد نار
۹۸نفیِ باطل ثبوتِ حق دارد
همه عیش است چون روَد آزار
۹۹تا نِهای واصلِ بهارِ یقین
عیش رنج است گلشنت همه خار
۱۰۰چون رسیدی به نشئهی توحید
خواه مستی گزین و خواه خمار
۱۰۱عجز شو تا رسی به علمِ غرور
باش مجبور تا شوی مختار
۱۰۲ای خوش آن دم که بینیاز شود
درسِ آگاهیِ تو از تکرار
۱۰۳تا به چشمِ شهود دریابی:
- بیغبارِ تکلّف اظهار -
۱۰۴که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۱۰۵هوش اگر نشئهای به سر دارد
با فلک دست در کمر دارد
۱۰۶آنکه چاکی به دل رساند از عشق
چمنِ فیضِ صد سحر دارد
۱۰۷هرکه را داغِ حیرتی دریافت
بهرِ دفعِ بلا سپر دارد
۱۰۸نیست جز دردسر نتیجهی عقل
بیخودی راحتِ دگر دارد
۱۰۹ای خوش آن کس که سرمهی بینش
از خطِ یار در نظر دارد
۱۱۰همچو گرداب میتند بر خویش
هرکه از قعرِ دل گهر دارد
۱۱۱گر عمل نیست علم بارِ دل است
کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد!
۱۱۲نفسِ انسان در این چمن نخلیست
کز نفَس ارّهها به سر دارد
۱۱۳خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما
دانه گر دارد از شرر دارد
۱۱۴چه تماشا کند کسی؟ که حباب
حاصلِ عمر یک نظر دارد
۱۱۵حرفِ خونیندلان مگوی و مپرس
لاله صد داغ و یک جگر دارد
۱۱۶محو تسلیم باش و راحت کن
سایه جمعیتِ دگر دارد
۱۱۷به تردد محیط نتوان شد
موج بیهوده دردسر دارد
۱۱۸آبرویِ محیطِ عافیت است
هرکه آیینهی گهر دارد
۱۱۹اهلِ معنی تواضعِ محضند
سرکشی شاخِ بیثمر دارد
۱۲۰قیدِ هستی دلیلِ خامیهاست
چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد
۱۲۱چرخ بر نقشِ غیب بینا نیست
حلقه چشمی برونِ در دارد
۱۲۲رازداران خموشیآهنگند
خاک مشکل که ناله بر دارد
۱۲۳مایهی راحت است لب بستن
که نِی از خامُشی شکر دارد
۱۲۴سخن و خامُشیست یکسانش
هرکه زین گفتوگو خبر دارد
۱۲۵که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۱۲۶دیده عمریست داغِ حیرانیست
دل همان نسخهی جنونخوانیست
۱۲۷گر به هرسو نظر کنی چمن است
هر طرف پر زنی گلافشانیست
۱۲۸بینیازی بهارها دارد
گفتوگو محوِ باقی و فانیست
۱۲۹خلوتآرایی انجمنسازی
اعتبار وجوب و امکانیست
۱۳۰آن یکی عالمِ تغافل شوق
این دگر باغِ رنگگردانیست
۱۳۱از بد و نیک آنچه دید نظر
جلوهگر شد که غیر بهتانیست
۱۳۲همه را سرنوشت فکر خود است
زانو آیینهدارِ پیشانیست
۱۳۳خاک آسوده پا به دامنِ ناز
که: «همینجا بهارِ رحمانیست»
۱۳۴آب خندان که: «بحر را زاینجا
عرقآلود گرمجولانیست»
۱۳۵باد مطلقعنان که: «عنقا را
در همین آشیان پرافشانیست»
۱۳۶شعله بیپرده: «کای نظربازان!
کسوتی نیست جلوه عریانیست»
۱۳۷چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت
زورقِ کائنات توفانیست»
۱۳۸صبح اجزای خویش داد به باد
که: «نفس مایهی پریشانیست»
۱۳۹ابر دامنکشان که: «حاصلِ دهر
خرمنآرای اشکسامانیست»
۱۴۰گلسِتان جامهدر ز شوخیِ رنگ
که: «دو عالم شکست پیمانیست»
۱۴۱شهر و غوغا که: «جلوه آبادیست»
دشت و تسکین که: «جمله ویرانیست»
۱۴۲بحر سرخوش که: «مدعا گهر است»
کوه نازان که: «لعلِ رُمّانیست»
۱۴۳هر یک از نسخهی حقیقتِ خویش
سرخط اظهارِ راز پنهانیست
۱۴۴اینقدر واشکافتن عبث است
گر نه فکرِ یقین گریبانیست
۱۴۵با همه هوش معنیِ این راز
تا نفهمیدهاند نادانیست
۱۴۶که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۱۴۷هیچکس رمزِ این گره نگشود
که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟
۱۴۸گل نکرد از بهارِ آگاهی
جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود
۱۴۹لیک تا چشم برهم آمده است
چون خیالند از نظر مفقود
۱۵۰گرمی از مجمرِ سپهر مخواه
شعلهها رفتهاند پیش از دود
۱۵۱اعتبارات محوِ یکدگرند
آنچه کم شد ز شب به روز افزود
۱۵۲در ظهور است مختفی مظهر
با وجود است بینشان موجود
۱۵۳همه بیپرده لیک در پرده
جمله پیدا ولی برون ز نمود
۱۵۴اینقدر عالمِ تهی از خویش
مطلقی را نموده پر ز قیود
۱۵۵یک طرف شورِ مسلم و مؤمن
طرفی گفتوگویِ گبر و یهود
۱۵۶این یکی دیری آن دگر حرَمی
هر یکی را تسلّیِ معبود
۱۵۷آخِرِ کار از این همه سودا
نه زیان آشکار گشت نه سود
۱۵۸لازمِ مایهایست سود و زیان
خلقِ بیمایه را چه هست و چه بود؟
۱۵۹همه چیدند رخت و ماند همان
چارسوی ظهور نامسدود
۱۶۰گردشی بود و رفتنی از خویش
همه آفاق رنگ میپیمود
۱۶۱عشق باقی و مابقی فانی
این زمان کو ایاز و کو محمود؟
۱۶۲آفتابِ قِدَم همان قدم است
نه هبوطی است در میان نه صعود
۱۶۳همچو موج و حباب از این دریا
عالمی جلوه کرد و هیچ نبود
۱۶۴سازِ دیوانگیست هوش اینجا
خامُشی و کریست گفت و شنود
۱۶۵چیست دیدن؟ غبارِ دیدهفریب
چه شنیدن؟ خیالِ وهمآلود
۱۶۶زین همه پرفشانیِ اوهام
به همین حیله میتوان آسود _
۱۶۷که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۱۶۸بیخودی باز گرمِ جولان شد
آهِ افسرده شعلهسامان شد:
۱۶۹کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث
قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟
۱۷۰گفتم از سازِ بینقابیِ ما
آنچه پوشیده بود عریان شد
۱۷۱گشت محدود بیکرانیِ دل
دستگاهِ جهات و ارکان شد
۱۷۲گَردِ ما را نفَس پریشان کرد
گیر و دار بساط امکان شد
۱۷۳خاک از عجز ما به جلوه رسید
آتش از آهِ ما نمایان شد
۱۷۴سخت بیآب بود دشتِ ظهور
اشکِ ما ریختند عَمان شد
۱۷۵رنگ ما دید خاک گلشن گشت
بوی ما یافت نیستی جان شد
۱۷۶قطرهای ریخت چشمِ حیرانی
هفت سیاره سبحهگردان شد
۱۷۷یادی از پیچ و تابِ ما کردند
زلف پیدا شد و پریشان شد
۱۷۸نقشِ رنگِ بنایِ ما بستند
نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد
۱۷۹دهر کسبِ کمالِ ما میکرد
تا به جایی رسید انسان شد
۱۸۰از جنابِ سجودِ عزّتِ ما
آنکه مردود گشت شیطان شد
۱۸۱از یقین و گمانِ فطرتِ ماست
گر کسی گبر یا مسلمان شد
۱۸۲ای بسا دعویای که آخرِ کار
آب گشت و به خاک پنهان شد
۱۸۳این دم از گفتوگو پشیمانیست
که نگه محرمِ گریبان شد
۱۸۴لافِ ما شورِ ناامیدیِ ماست
بسکه هیچیم هیچ نتوان شد
۱۸۵شرم آبی به روی جرأت ریخت
مشکلی از خجالت آسان شد
۱۸۶سِحر میجوشد از فسانهی ما
گوش بشنید و چشم حیران شد
۱۸۷آخر کار مژدهاش دادند
تا دل از فعل خود پشیمان شد
۱۸۸که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۱۸۹گرچه کونین مستِ جانان است
میِ عرفان به جامِ انسان است
۱۹۰نبوَد همترازِ وی یاقوت
سنگ و آهن اگرچه از کان است
۱۹۱موج و کف جلوه میکند اما
از گهر آبرویِ عَمّان است
۱۹۲خار و خس مصلحتفروشیهاست
ورنه گل رونقِ گلستان است
۱۹۳از عقیق است اعتبارِ یمن
لعل سرمایهی بدخشان است
۱۹۴بهرِ این شمع چرخ فانوس است
بهرِ این گنج دهر ویران است
۱۹۵در شبستانِ غفلتِ آفاق
آدمی آفتابِ تابان است
۱۹۶شأن زنبور چرخ راست عسل
جسم معذور و دهر را جان است
۱۹۷مخزنِ عدل و معدنِ انصاف
منبعِ فیض و بحرِ احسان است
۱۹۸به جلال است معنی قهّار
در صفات جمال رحمان است
۱۹۹از لبی خنده صبحِ عالمِ فیض
وز نَمی اشک ابرِ نیسان است
۲۰۰دلِ صافش چه نقشها که نبست
بسکه آیینه است حیران است
۲۰۱در لباسِ تجددِ امثال
همچو حق جلوهگر به هر شأن است
۲۰۲صد چمن جلوه میکند به خیال
جوشِ بیرنگیاش گلافشان است
۲۰۳گاه از قهر چشمهی الَم است
گاه از لطف عینِ درمان است
۲۰۴گاه کهل است و گاه پیر زمان
گه جوان گاه طفل نادان است
۲۰۵گرچه معمورهی خِرَد کاریست
تا جنون میکند بیابان است
۲۰۶زیر چرخ از جهان نشسته برون
صاحب خانه است و مهمان است
۲۰۷گر به صورت رود گداصفت است
ور به معنی رسید سلطان است
۲۰۸تا از این رمز گشتهایم آگاه
نزدِ ما خوب و زشت یکسان است
۲۰۹که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۲۱۰اعتبارِ حقیقتِ ازلیم
آب و رنگِ بهارِ لَمیزلیم
۲۱۱عشق هرجا به خون تپَد بالیم
حسن هرجا چمن شود حللیم
۲۱۲شوقِ ما داشت جلوهها در کار
عِلم بودیم این زمان عَمَلیم
۲۱۳بهرِ ترتیبِ نظمِ امکانی
چون ردیف و قوافیِ غزلیم
۲۱۴عمر سررشتهی توجهِ ماست
گر تغافل ز خود کنیم اجلیم
۲۱۵چشم یک چند دامِ جلوهگریست
شیشه گر بشکند پریمثلیم
۲۱۶مستی از پهلویِ دل است اینجا
صد خرابات شیشه در بغلیم
۲۱۷چون سحر از غبارِ وهمِ نفس
بسکه بر خویش چیدهایم تلیم
۲۱۸تا دِماغِ هوس رسا گردد
گوهرآرای رشتهی املیم
۲۱۹کارِ ما زین بساط مفتبریست
بازی رنگ وهم را شتلیم
۲۲۰صلح درس کتاب وحدت بود
تا طرف آشکار شد جدلیم
۲۲۱زهر میپرورد تمیزِ صفات
ورنه بالذّات چشمهی عسلیم
۲۲۲مدعا هیچ و این همه نیرنگ
عرضِ اوهام و اینقدَر حیلیم
۲۲۳وهم کثرتنمای یکتاییست
معنیِ واحدیم و مبتذلیم
۲۲۴سازِ ما قابلِ اقامت نیست
نالهای در توهّمِ جبلیم
۲۲۵هستی اکنون به جای نیستی است
عدمی رفته است و ما بدلیم
۲۲۶خجلت اعتبار اگر این است
هرقدر ظاهریم بیمحلیم
۲۲۷خواه افسانه گیر و خواه خیال
هرچه هستیم از همین قبلیم
۲۲۸گر کنی فهم گیر و دار ظهور
چون نفس جهد هیچماحصلیم
۲۲۹با همه اعتبار ساز شکست
به همین نکته ایمن از خللیم
۲۳۰که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۲۳۱ای خطت آیهی وفاداری
نرگست نسخهی ستمکاری
۲۳۲طرّهی کافرِ تو از کفِ دل
نقدِ ایمان برَد به طرّاری
۲۳۳علم حاصل نما ز جهل گریز
جهل خواب است و علم بیداری
۲۳۴غافل از حال خود مشو کز دل
لوحِ محفوظ در بغل داری
۲۳۵چون صدف جا کنی به سینهی بحر
گوهر دل اگر به دست آری
۲۳۶رشتهی سبحهی دل است نفس
مکش از بیدلی به زنّاری
۲۳۷غنچهسان عقدهی تو حل گردد
گر شبی وارسی به خونخواری
۲۳۸تا طبیب تو نیست درد طلب
گر مسیحا شوی که بیماری!
۲۳۹در خرابی بود عمارت دل
سر کن از سیل اشک معماری
۲۴۰نقطهی صفر گرد و پیشی کن
در کمی خفته است بسیاری
۲۴۱هرکه سر در رهِ طلب دارد
بوَدش فکرِ غیر سرباری
۲۴۲التفاتت به ماسِوا زان روست
که در اندیشهی خودی عاری
۲۴۳هیچکس مانعِ خرامِ تو نیست
هم تو در پایِ خویشتن خاری
۲۴۴رنگ و بو جمله سازِ پرواز است
اینت آزادی و گرفتاری
۲۴۵خواه جنّت گزین و خواه سقَر
که تو در اختیار مختاری
۲۴۶گر به عرفان رسی همان نوری
ور به غفلت روی همان ناری
۲۴۷پرتوِ آفتابِ هستیِ ذات
هست در جملهی جهان ساری
۲۴۸یک محیط است آبِ رحمت او
گشته در جویِ «کن فکان» جاری
۲۴۹گر صداقت دلیلِ دانشِ توست
لفظ را عینِ معنی انگاری
۲۵۰چون قدح جمله چشمِ حیران باش
گر از این باده نشئهای داری
۲۵۱که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۲۵۲چون صفای تو رنگ میگیرد
عالمی را پرنگ میگیرد
۲۵۳امتیازِ تو بسکه میبالد
صورتِ فخر و ننگ میگیرد
۲۵۴فطرتت از تخیلِ اضداد
طرفِ صلح و جنگ میگیرد
۲۵۵شش جهت از توهّمِ نظرت
گردِ اوهام بنگ میگیرد
۲۵۶نُه فلک را به یک تأمّلِ تو
مژهی بسته تنگ میگیرد
۲۵۷نفسِ صبح بیتوجهِ تو
چون دمِ تیغ زنگ میگیرد
۲۵۸عطسهی غنچه گر همه طرب است
احتزازت تفنگ میگیرد
۲۵۹فرصتی کز شتاب دارد بال
التفاتت درنگ میگیرد
۲۶۰چون تو را میلِ آرمیدنهاست
ناله تمکینِ سنگ میگیرد
۲۶۱هرکجا وحشتت قدم ساید
برق را عذر لنگ میگیرد
۲۶۲چشمت آنجا که از هوس ترسد
هر نگه صد خدنگ میگیرد
۲۶۳گاه پرداز کلک نیرنگت
حرف چین بر فرنگ میگیرد
۲۶۴گاه گفتارت از گرانسنجی
بوی گل را به سنگ میگیرد
۲۶۵گاه شوقت به عالم الفت
شعله را گل به چنگ میگیرد
۲۶۶گاه از افسونِ شوخیِ وحشت
چمنی را پلنگ میگیرد
۲۶۷گرچه گَردِ خیالِ جولانت
سرِ صد کوچه تنگ میگیرد
۲۶۸لیک زنهار مگذر از رهِ عجز
پشّه اینجا کلنگ میگیرد
۲۶۹آخر این شمع از گریبانش
راهِ کامِ نهنگ میگیرد
۲۷۰عکس چون سوی شخص برگردد
ملک آیینه زنگ میگیرد
۲۷۱خواه من گوی و خواه ما میخوان
از همین نغمه رنگ میگیرد
۲۷۲که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۲۷۳ای به خود غرّهی کمالِ قصور
با همه قرب از حقیقت دور
۲۷۴غیر جوشیدهای ز عالمِ عین
نار گل کردهای ز گلشن نور
۲۷۵دل در آغوش و این همه بیدل؟
شیشه در دست و اینقدر مخمور؟
۲۷۶پیر گشتی به فکرِ آب و علف
ای دلت مرغزارِ عیش و سرور
۲۷۷زندگی بر سرت چه بار گذاشت
که خمیدی چو پیکرِ مزدور؟
۲۷۸آسمانی به ذرّگی مغلوب
آفتابی به سایگی مجبور
۲۷۹جمله عیشی و میکشی کلفت
همه وصلی و میتپی مهجور
۲۸۰خلق توضیح و بینشت اغماض
دهر تحقیق و غفلتت منظور
۲۸۱چند پوشی لباسِ رنگ فریب
چند باشی ز چشمِ خود مستور
۲۸۲ای بهشتِ حقیقتِ ازلی
خوش فسردی به فکرِ حور و قصور
۲۸۳میکند شوق معنیای انشا
تا شود فطرتت مصون ز فتور
۲۸۴با حقیقت شبی دچار شدم
در فضای طربسرای حضور
۲۸۵حیرتِ دل درِ سؤالی زد
که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟
۲۸۶گفت: ما را به حکمِ یکتایی
خودنمایی فتاده است ضرور
۲۸۷لیک از بس به خود نظر کردیم
شرم شد پردهدارِ عرضِ ظهور
۲۸۸گفتمش: شرمت اینقدر از کیست؟
گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور
۲۸۹معنی این است اگر توان فهمید
عشرت این است اگر شوی مسرور
۲۹۰زین مَجازی که در نظر داری
جز حقیقت مدان چه نار و چه نور
۲۹۱برگبرگِ بهارِ امکان را
توام افتاده با لبِ منصور
۲۹۲به همین نغمه الفتآهنگ است
تپش کائنات تا دلِ مور
۲۹۳که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۲۹۴ملکِ دل را عمارتی دگر است
لفظِ جان را عبارتی دگر است
۲۹۵عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _
بیتکلّف طهارتی دگر است
۲۹۶همچو آیینه چشمِ عارفِ را
سازِ حیرت بصارتی دگر است
۲۹۷در قضایِ نمازِ ظاهرِ ما
فکرِ باطن کفارتی دگر است
۲۹۸گر خداوندی است سلطانی
بندگی هم وزارتی دگر است
۲۹۹طور این است تاب آتش عشق
این شرر را حرارتی دگر است
۳۰۰در مقامی که نیستیاست ادب
عاجزی هم جسارتی دگر است
۳۰۱از سپاهِ عدم به کشورِ ما
این نفس گَردِ غارتی دگر است
۳۰۲بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟
این متاع از تجارتی دگر است
۳۰۳رو به تفهیمِ انفس و آفاق
جهد کن کاین مهارتی دگر است
۳۰۴یک نفس بیجهادِ نفس مباش
صلح با خود شرارتی دگر است
۳۰۵چه اداها که گل نکرد اینجا
زندگی استعارتی دگر است
۳۰۶آنکه پاسِ نفس نمیدارد
چون حبابش جسارتی دگر است
۳۰۷هرزهگو را گشودنِ لبها
التذاذِ بکارتی دگر است
۳۰۸کی بَری لذّت از شهودِ یقین
این نگه را نظارتی دگر است
۳۰۹عارفان را ز جلوههای مَجاز
به حقیقت اشارتی دگر است
۳۱۰چون نفس در حریمِ کعبهی دل
هر تپیدن زیارتی دگر است
۳۱۱زحمتِ پا اگر نمیخواهیم
رفتن از خود سفارتی دگر است
۳۱۲ذرهها را به چشمِ کم منگر
کاین حقارت حقارتی دگر است
۳۱۳در نوایِ مخالفِ من و تو
این ترنّم بشارتی دگر است
۳۱۴که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۳۱۵نیِ این بزم میکند فریاد
که: صداییم و رفتهایم به باد!
۳۱۶شمع میگوید: ای هوسرقمان!
روشن از سوختن کنید سواد
۳۱۷غلغل اینجا چکیدنِ خون است
اینقدر شیشه میکند ارشاد
۳۱۸نسخهی دل تأملی دارد
ورنه یکسر چو نالهایم آزاد
۳۱۹از عروج و نزولِ وهم مپرس
کز نفَس ناله کردهاند ایجاد
۳۲۰دیدهی ما به خویش باز نشد
این گره ماند بیخبر ز گشاد
۳۲۱هستی از غفلتِ حقیقتِ خویش
داد افسون بینیازی داد
۳۲۲چه فراموشخانه است اینجا
که کسی از کسی ندارد یاد؟
۳۲۳شیشه در شغلِ مِیکشی کامل
شمع در کارِ سوختن استاد
۳۲۴نه دل آگاهِ دیدهی پرخون
نه نگه محرمِ دلِ ناشاد
۳۲۵محو اندیشه است و فرش نظر
دیده تا دل حقیقت اضداد
۳۲۶عالم از ما پر است و ما همه هیچ
آیِنه خانهایست عکسآباد
۳۲۷به هوس شغل جانکنی داریم
بیستون است دهر و ما فرهاد
۳۲۸دشت خالی و هرطرف نگری
دانه اشک است و آرزو صیاد
۳۲۹احول افتاده است چشم شعور
که از او اینقدر دو بینی زاد
۳۳۰دیده صفر است و کارِ صفر است این
که یکی ده کند؛ صَلاح و فساد
۳۳۱از عدم میرویم سوی عدم
پس کدام آرزو کجاست مراد؟
۳۳۲کاروان وهم بود و ناقه گمان
بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد
۳۳۳غیر گل کردهایم و میسوزیم
هیچکس داغِ امتیاز مباد
۳۳۴خلقی از وهم میتپد اما
عشق بیرنگ میکند فریاد
۳۳۵که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۳۳۶عالم از وهم فهمِ راز نکرد
مُرد در خواب و چشم باز نکرد
۳۳۷سرکشی ماند در طبیعتِ خلق
سجده آرایش نیاز نکرد
۳۳۸طبع از هر شِی انفعال گزید
لیک از وهم احتراز نکرد
۳۳۹کرد هرکس وداعِ خویش اما
ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد
۳۴۰به کشاکش گسیخت ربطِ نفس
امل این رشته را دراز نکرد
۳۴۱نقدِ ما را خجالتِ قلبی
کرد آبی که صد گداز نکرد
۳۴۲نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک
که هواییش سرفراز نکرد
۳۴۳بسکه در خون نشست دل گردید
عقدهای را که عشق باز نکرد
۳۴۴در محیطِ تجددِ امثال
موج تکرار جلوه ساز نکرد
۳۴۵گر تپش بود و گر شکیبایی
هرکسی هرچه کرد باز نکرد
۳۴۶سجدهی ماست بیقیام و قعود
خاک هم اینچنین نماز نکرد
۳۴۷از تعلّق نمیتوان رَستن
قطعِ الفت کسی به گاز نکرد
۳۴۸حسن بیرنگ و شوخی این همه رنگ
آنچه دل کرد حقّهباز نکرد
۳۴۹هیچ رنگی نداد عرضِ ظهور
که نگه را جنونطراز نکرد
۳۵۰بیتکلّف همین حقیقت بود
غفلت اندیشهی مَجاز نکرد
۳۵۱معنیِ ما به لفظ کم پرداخت
نغمهای بود یاد ساز نکرد
۳۵۲داغم از وضعِ بینیازیِ دل
که به خود او رسید و ناز نکرد
۳۵۳رفت خلقی به یادِ جلوه ز خویش
آیِنه دید و احتراز نکرد
۳۵۴درِ آیینه خانهی ما را
جز تحیر کسی فراز نکرد
۳۵۵بسکه از ما و من به حیرت ساخت
اینقدر نیز امتیاز نکرد
۳۵۶که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۳۵۷ای کمالِ تو خاک زر کردن
یعنی از حق به خود نظر کردن
۳۵۸هرچه آید ز دست غیر از عشق
صرفهات نیست جز حذر کردن
۳۵۹کمرِ جهدِ اختیار مبند
نیست کاری از این بتر کردن
۳۶۰اعتباری دلیلِ خجلتِ توست
دخل در کار معتبر کردن
۳۶۱شرم باید ز جزر و مدِّ محیط
موج را فکرِ خیر و شر کردن
۳۶۲چند باید ز خجلتِ هستی
به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟
۳۶۳بگذر ای ناله! از رَساییِ خویش
تا کی اندیشهی اثر کردن؟
۳۶۴راهِ عشق است کوچهی نِی نیست
بینفس بایدت گذر کردن
۳۶۵عالمی را ز خویش غافل کرد
فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن
۳۶۶خجلت آراست شیوهی تقلید
نتَوان ژاله را گهر کردن
۳۶۷زین همه کار و بار نومیدی
ناله بایست بیشتر کردن
۳۶۸آسمان را به حالتِ شبِ ما
خنده میآید از سحر کردن
۳۶۹فهمِ اسرارِ هستیِ موهوم
راهِ نارَفتهایست سر کردن
۳۷۰هردو عالم غبارِ خانهی توست
مشکل است از خودت سفر کردن
۳۷۱جذبهی شوق اگر شود پر و بال
سنگ را میتوان شرر کردن
۳۷۲ره به گلزارِ معنیئی دارد
سِیرِ هنگامهی صُوَر کردن
۳۷۳بسکه جوشید چشمه دریا شد
گریه میباید اینقدَر کردن
۳۷۴لذّتِ خون شدن اگر این است
عالمی را توان جگر کردن
۳۷۵سازِ آفاق نغمهای دارد
چند سامانِ گوشِ کر کردن؟
۳۷۶ای همه هوش! سخت بیخبری
بعد از این بایدت خبر کردن
۳۷۷که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۳۷۸هرکه زادِ رهِ فنا برداشت
پیِ مقصد ز گردِ ما برداشت
۳۷۹نتوان گفت با همه تنزیه
حرفِ بیرنگ خط چرا برداشت
۳۸۰بسکه اظهار کسوتآراییست
دوشِ ما هم همین ردا برداشت
۳۸۱آن یکی درسِ خاکساری خواند
نسخهواری ز نقشِ پا برداشت
۳۸۲دیگری بر درِ رعونت زد
منت از سایهی هما برداشت
۳۸۳در مقامی که ره بر آتش بود
زاهدِ کوردل عصا برداشت
۳۸۴کثرت از خلق دید و وحدت برد
عکس از آیینهها صفا برداشت
۳۸۵با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر
که دل آن را به صد جفا برداشت
۳۸۶سرگرانی علاوهی دگر است
باید این بار را جدا برداشت
۳۸۷خُنُک آن چشمِ پیشبین کامروز
خاکناگشته توتیا برداشت
۳۸۸دل ز هستی به داغِ کلفت سوخت
آیِنه از نفس چهها برداشت
۳۸۹چه توان کرد؟ خفتِ هستی
آرمیدن ز طبعِ ما برداشت
۳۹۰یعنی از بس که سستبنیادیم
خاکِ ما را نفس ز جا برداشت
۳۹۱کیست زین سجدهگاه امکانی
که تواند سر از رضا برداشت
۳۹۲همهکس بارِ نسبتِ تسلیم
از فکندن گذاشت تا برداشت
۳۹۳بارِ دنیا کشیدن آسان نیست
آسمان هم قدِ دوتا برداشت
۳۹۴خطِ پرگارِ ما تمام خط است
کِانتها بارِ ابتدا برداشت
۳۹۵بگذر از لافِ ما و من که سپند
سرمه گردید تا صدا برداشت
۳۹۶عمرها شوق معرفتآهنگ
پی آواز آشنا برداشت
۳۹۷مدتی محو ما و من بودیم
ناگهان سازِ دل نوا برداشت
۳۹۸که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۳۹۹بیقرار است کِلکِ شوقِ حریر
تا کند سطرِ معنیای تحریر
۴۰۰قسمتِ دیده زین چمن بِستان
بهرهی گوش از این نوا برگیر
۴۰۱طالبی کرد طوفِ استادی
کای دلت دشتِ معرفتنخجیر!
۴۰۲چه کنم تا در این تماشاگاه
دیده از آگهی بَرَد توفیر؟
۴۰۳با چه سازَم کزین تحیرساز
گوش یابد سعادتِ بم و زیر؟
۴۰۴نفَسِ چنگِ شوق رشته گسیخت
پیِ آهنگِ مدعاتعبیر
۴۰۵که در این محفلِ جنون آهنگ
حیرت آیینه میکند زنجیر
۴۰۶خلقی اینجا ز نارساییِ فهم
غوطه در دوغ خورده است ز شیر
۴۰۷آن یک از بیدِماغی تمییز
خاک میپرورَد به جیبِ عبیر
۴۰۸دیگری همچنان ز کاوشِ وهم
نقبِ کافور برده است به قیر
۴۰۹در مقامی که رمز بیعددیاست
میشمارد هوس قلیل و کثیر
۴۱۰از شعورِ بهارِ آگاهی
نه غنی صرفه میبرد نه فقیر
۴۱۱تو ز دید و شنیدِ غیب و شهود
نکنی کوری و کری تعمیر
۴۱۲از تماشایِ حسن اگر خواهی
بینگه نیست دیدهی تصویر
۴۱۳و گر از درس عشق میپرسی
شمع هم نیست خامشیتقریر
۴۱۴پس در این عشرتانجمن دور است
پنبه در گوش مردن از تدبیر
۴۱۵حیف باشد در این طربمحفل
چشم بینا بود رمدتأثیر
۴۱۶لیک تا امتیاز پردازی
فرصت شوق میکند شبگیر
۴۱۷از عیان تا غبار هفت نگاه
وز بیان تا نفس به هشت صفیر
۴۱۸آنچه در جلوه است پوچ مبین
هرچه در گفتوگوست سهل مگیر
۴۱۹که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۴۲۰فقر بگزین که عز و شان بینی
خاک شو تا بهارِ جان بینی
۴۲۱غنچهسان چاک زن گریبانی
خویش را چند سرگران بینی؟
۴۲۲از فنا معنیِ بقا دریاب
نوبهاری اگر خزان بینی
۴۲۳کف چه داند حقیقتِ دریا؟
پرده بردار تا عیان بینی
۴۲۴چون حباب ار ز خود برون آیی
بحر در قطرهات نهان بینی
۴۲۵غرّه منشین به وعدهی فردا
زین چه فهمیدهای که آن بینی؟
۴۲۶در طلب دست و پا بزن چون موج
شاید این بحر را کران بینی
۴۲۷آیِنه شو که صفحهی خود را
پُر ز نقشِ پَریرخان بینی
۴۲۸گر نگاهِ تو با یقین جوشد
هرچه خواهد دلت همان بینی
۴۲۹چند محبوسِ الفت جسمی؟
سر برون آر تا جهان بینی
۴۳۰بالِ اوهام اگر به هم شکنی
از قفس فیضِ آشیان بینی
۴۳۱جهدِ آن کن که در ظهورِ صفات
جلوهی ذاتِ بینشان بینی
۴۳۲سرمهی بینش ار کنی حاصل
نقشِ آنسوی آسمان بینی
۴۳۳سوی اقلیمِ قدس از انفاس
کاروانهای دل روان بینی
۴۳۴قوّتِ شوکتِ سلیمانی
در دلِ مورِ ناتوان بینی
۴۳۵وارسی بر نزاکتِ اسرار
یعنی از ریشه گلسِتان بینی
۴۳۶خاک را مغزِ راز پنداری
چرخ را مُشتِ استخوان بینی
۴۳۷صفتِ التفاتِ رحمانی
در ملاقاتِ دوستان بینی
۴۳۸پرتوِ حسنِ دوست جلوه کند
گر همه رویِ دشمنان بینی
۴۳۹سخت در خوابِ غفلتی بیدل
دیده بگشای تا عیان بینی
۴۴۰که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۴۴۱آه از دامِ عشق رَم کردیم
خویش را غافل از عدم کردیم
۴۴۲دل که شمعِ حریمِ وحدت بود
داغِ بتخانه و حرم کردیم
۴۴۳خطِ زخمی نشد نصیبِ جگر
نسخههای هوس رقم کردیم
۴۴۴داغِ عشقی به سینه میبایست
بیخبر کیسه پر دِرَم کردیم
۴۴۵زینتِ ما به اشکِ گلگون بود
سرخیِ طلعت از بَقَم کردیم
۴۴۶ننوشتیم نقطهی اشکی
مژهها را عبث قلم کردیم
۴۴۷طلب از خویش رفتنی میخواست
تکیه بر طاقتِ قَدَم کردیم
۴۴۸خامشی داشت نغمهی تحقیق
تا نفس وقفِ زیر و بم کردیم
۴۴۹مدعا بود آهِ دردآلود
خواهشِ پرچم و علم کردیم
۴۵۰مدتِ وصل در فراغ گذشت
شهد در کامِ خویش سم کردیم
۴۵۱نغمه بیپرده بود و جلوه عیان
چشم بستیم و گوش اصم کردیم
۴۵۲مطلق از جهلِ ما مقید شد
بر صمد تهمتِ صنم کردیم
۴۵۳عمر گردید صرفِ بیدردی
غم فزودیم و ناله کم کردیم
۴۵۴پیر گشتیم و طاقت از کف رفت
پیکری بیسجود خم کردیم
۴۵۵نکتهای گفت دوش دانایی
که: شنیدن به ناله ضم کردیم
۴۵۶یعنی آیینه شد یقین کز جهل
هرچه کردیم ما ستم کردیم
۴۵۷فرصتِ گریه رفته بود از دست
دیده دریا و اشک یم کردیم
۴۵۸داغِ عمرِ گذشته در غفلت
تازه از شعلههای غم کردیم
۴۵۹باری از دردِ یأس و شوق امید
شاد گشتیم و گریه هم کردیم
۴۶۰آخر آن لفظ معنی حیرت
تا تو باور کنی رقم کردیم
۴۶۱که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۴۶۲برو ای شمع! با گداز بساز
که در این بزم چشم کردی باز
۴۶۳آخرِ کار جز درودن نیست
دانه را گر دمیدن است آغاز
۴۶۴گر همه چشم حیرت است اینجا
هرچه شد باز کردن است فراز
۴۶۵خانه آخر به رُفت و روب رَوَد
همچو مرآتِ کهنه از پرداز
۴۶۶تو هم ای شوق! تا رَوی از خویش
یک دو میدان چو اشک و آه بتاز
۴۶۷تا برآیی نیاز یعنی خاک
ای غرورت دلیلِ عجزِ نیاز
۴۶۸بد و نیک جهانِ عجز و غرور
شد ز پهلوی یکدگر ممتاز
۴۶۹قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر
خس بود شعله را پرِ پرواز
۴۷۰غالب افتاد باد بر کف خاک
سرکشیهاش شد غبار طراز
۴۷۱خیره گردید غالب از مغلوب
از کبوتر دمید جرأت باز
۴۷۲لیک پیشِ حقیقتِ غالب
یک شکست است جمله رنگ مجاز
۴۷۳این زمان کیست تا دهد تفریق
گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟
۴۷۴سیل را تا به بحر پیوندد
چارهای نیست از نشیب و فراز
۴۷۵منزلانشاکُن است جادهی ما
عمر کوشش چه کوته و چه دراز
۴۷۶نیستی سخت غالب است اینجا
نمک از آب میرود به گداز
۴۷۷چه غرور و چه عجز همواریست
در حقیقت کجاست راز و نیاز؟
۴۷۸گر به تحقیقِ موج پردازی
شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز
۴۷۹بسکه دارد حباب شرمِ ظهور
آب میگردد از نهفتنِ راز
۴۸۰چون شرر تا عبث خجل نشوی
به که چشمت به خود نگردد باز
۴۸۱بیظهورِ خزان گلِ این باغ
میدهد از شکستِ رنگ آواز
۴۸۲که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۴۸۳چون خُمِ مِی دلی که در جوش است
مُهر بر لب نهاده خاموش است
۴۸۴سینهاش مخزنِ گهر باشد
چون صدف هرکه سر به سر گوش است
۴۸۵دیر و ناقوس کعبه و لبیک
سازِ عالم بنال و بخروش است
۴۸۶چرخ از آهِ ناامیدیِ ما
همه شب تا سحر سیهپوش است
۴۸۷بیغمی نیست هرکه دل دارد
جرس اینجا به ناله همدوش است
۴۸۸پیشِ روباهبازیِ ایام
فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است
۴۸۹زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور
نه امیر آگه و نه چاووش است
۴۹۰مقصدِ هیچکس نشد معلوم
نقشِ این صفحه سخت مغشوش است
۴۹۱لیک در پختنِ خیال و هوس
خلق چون دیگِ لاله در جوش است
۴۹۲شبنم از چشمِ بینگه همه شب
با عروسانِ گل همآغوش است
۴۹۳در بساطِ چمن ز مخملِ وهم
سبزه را فرشِ خواب بر دوش است
۴۹۴شاخِ گل در هوای عالمِ رنگ
از میِ رقصِ وهم مدهوش است
۴۹۵غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟
شیشهواری دلش در آغوش است
۴۹۶آن یکی در خروش چون کهسار
دیگری همچو دشت خاموش است
۴۹۷وان دگر همچو بویِ پردهی گل
با همه بال و پر ادبکوش است
۴۹۸تشنگانِ میِ شهادت را
در دمِ تیغ چشمهی نوش است
۴۹۹دهر خُمخانهایست کاندر وی
هرکس از نشئهای قدحنوش است
۵۰۰غم و شادی گذشتنی دارد
امشبِ هرکه بنگری دوش است
۵۰۱عاشقان را به بزمِ مَحویَّت
جلوهی نیک و بد فراموش است
۵۰۲جز بر این نکته گوش نگذارد
هرکه امرو، صاحبِ هوش است
۵۰۳که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافت اوست
۵۰۴بیدلانی که محرمِ اویند
شش جهت ناظرند و یکسویند
۵۰۵گر بهارند در همان چمنند
ور غبارند هم در آن کویند
۵۰۶بیغم و شادیِ وجود و عدم
از جنونزارِ شوق میرویند
۵۰۷کَرَم از ذاتشان به خود بالد
بسکه دریادلانِ حقجویند
۵۰۸عدل نازَد به سازِ طینتشان
بسکه سنجیدگیترازویند
۵۰۹بینفس چون خیال میبالند
بیقدم چون غبار میپویند
۵۱۰در زمینگیریِ طریق سجود
همچو تسلیم سختبازویند
۵۱۱دوست دارند چشمِ گریان را
بیشتر سروِ این لبِ جویند
۵۱۲عجزشان بسکه توأمِ ناز است
عرشخوانانِ لوح زانویند
۵۱۳هرچه هرجا به جلوه میآید
عرضِ سامانِ شوخیِ اویند
۵۱۴یعنی آثارِ آفرینش را
یک قلم پشت و روی و پهلویند
۵۱۵زین تماشاگهِ ظهورفریب
چون تغافل کنند ابرویند
۵۱۶دلبری تا به یادشان گذرد
هر سرِ مو کمندِ گیسویند
۵۱۷گردشِ رنگشان جهانآراست
در کفِ صنع خامهی مویند
۵۱۸زین بقا جز فنا نمیخواهند
زین چمن جز خزان نمیجویند
۵۱۹از عرقریزیِ حیایِ ظهور
روزکی چند رنگ میشویند
۵۲۰چشم تا باز کردهای رنگند
مژه تا برهم آوری بویند
۵۲۱به ادایی رمیدهاند از خویش
که برون از خیالِ آهویند
۵۲۲از کجایند این پریصفتان؟
از جهانِ حقیقتِ هویند
۵۲۳همه را دیدهاند و میبینند
همه را گفتهاند و میگویند
۵۲۴که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۵۲۵گر حدوث است ور قِدَم ماییم
بیکم و کیف کیف و کم ماییم
۵۲۶فرصتِ عشرتیم و نعمتِ وصل
آنچه گویند مغتنم ماییم
۵۲۷محفلِ اعتبارِ امکان را
گر نشاط است و گر الم ماییم
۵۲۸گر دل آسود راحت از ما داشت
ور طبیعت رَمید رم ماییم
۵۲۹خاک پهن است لیک ما فرشیم
چرخ دارد خمی و خم ماییم
۵۳۰سازِ آفاق جمله خاموشیست
اینقدَر شورِ زیر و بم ماییم
۵۳۱غیب عرضِ شهادت است اینجا
هستیِ ظاهر از عدم ماییم
۵۳۲گردشِ رنگ پُر به سامان است
هرکه از خود رَوَد قَدَم ماییم
۵۳۳گر نفس پر زنَد تپش از ماست
ور دلی خون شود ستم ماییم
۵۳۴بحرِ امکانِ انفعالظهور
عرقی کرده است و نم ماییم
۵۳۵سرنوشتِ رموزِ هردو جهان
گر کسی میکند رقم ماییم
۵۳۶لوحِ دل را که ما و من رقم است
ای ز ما بیخبر! قلم ماییم
۵۳۷به خمارِ خیالِ دور مرو
جامِ معنی دل است و جم ماییم
۵۳۸مدعا عیش و عیش غیری نیست
احتراز از غم است و غم ماییم
۵۳۹صلح کرده است زندگی به فنا
تا به حکم یقین حکم ماییم
۵۴۰ابر تحقیق فیض میبارد
عالمی سایل و کرم ماییم
۵۴۱عشق اگر پایی و سری دارد
به سراپای خود قسم ماییم
۵۴۲عقل و حس چشم و گوش جان و جسد
همه عشق است متّهم ماییم
۵۴۳جمعِ ما فرد و فردِ ما جمع است
هرکجا بشنوی منم ماییم
۵۴۴گرچه وهم و گمان بیانی ماست
صاحب این کلام هم ماییم
۵۴۵که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۵۴۶کس چه گوید در این طلسمِ خیال
که تحیر گرفته راهِ مقال
۵۴۷راز بیپرده و بیان معذور
حسن شوخ و زبانِ آیِنه لال
۵۴۸ای تراشیده نسبتِ مظهر
دورِ عینیتت نماند بنال
۵۴۹آینه گر همه حضور شود
ننماید ز شخص جز تمثال
۵۵۰اعتبارات سخت راهزن است
نخل را دانه گشتن است محال
۵۵۱محوِ پروازی و نمیدانی
کآشیان نیست جز شکستنِ بال
۵۵۲در طریقی که خضر تسلیم است
فکرِ کوشش خطاست جهد وبال
۵۵۳تا خیالِ تو دامِ صیادیست
هم در اندیشه جسته است غزال
۵۵۴تا تو بر علمِ خود گمان داری
خامشی نیز هرزه است چو فال
۵۵۵گفتوگو نیست شرح خجلت توست
خواه تفصیل گیر و خواه اجمال
۵۵۶گر بگویی ز خود چه خواهی گفت؟
ور ز حق فهمِ حق کهراست مجال؟
۵۵۷پس سخن غیرِ هرزهنالی نیست
لب فروبند از این جواب و سؤال
۵۵۸شعلهسان کاروانِ دعوی را
آتش افتاده است در دنبال
۵۵۹اول اثباتِ هستیِ خود کن
بعد از آن بر خیالِ خویش ببال
۵۶۰آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است
چه نماید توهّمِ افعال
۵۶۱ابلهی در تصوّرِ آتش
میزد از بیخودی پُفی به زگال
۵۶۲عاقلی گفت: اگر شعور این است
میتوان سوخت عالمی به خیال!
۵۶۳مقصد آن است کز ارادهی پوچ
نبری زحمتِ حصولِ کمال
۵۶۴معرفت جاهلیست عبرت گیر!
آگهی غفلت است چشم بمال!
۵۶۵با همه خامشی و گویایی
به از این فکر نیست در همه حال
۵۶۶که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۵۶۷شب ز ما و منِ خواص و عوام
گرمیای داشت مجلسِ اوهام
۵۶۸شمع یکسر دماغسوزیها
بادها یک قلم تصوّرِ خام
۵۶۹زاهد از گفتوگوی باغِ بهشت
داغِ گلچینیِ خلود و دوام
۵۷۰واعظ از ذکر توبهکاریها
به بد و نیک انفعالپیام
۵۷۱قاضی و مبحث طلاق و نکاح
مفتی و دقّت حلال و حرام
۵۷۲حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»
ذکر درویش: «دلق و آب و طعام»
۵۷۳شغلِ عالِم به روی هم جستن
درس فاضل به یکدگر الزام
۵۷۴آن یکی قائلِ عقول و نفوس
و آن دگر محوِ عنصر و اجرام
۵۷۵کافر و غلغلِ بت و ناقوس
مؤمن و شهرتِ صلات و صیام
۵۷۶شیخ و عمّامه و محاسن و بس
که: «بزرگیست در همین اندام»
۵۷۷هوشیار و خروشِ صد تدبیر
مست و خمیازهای و حسرتِ جام
۵۷۸طفل و عشرتنواییِ آغاز
پیر و کلفتبیانیِ انجام
۵۷۹شیشهی حسن و غلغلِ میِ ناز
جامِ عشق و شکستِ دل پیغام
۵۸۰هریک القصه در جهانِ خیال
رفته بود از خود و نبودش کام
۵۸۱همه مغرورِ خویش و غافل از این
که ندارد از این و آن جز نام
۵۸۲مشتِ خاکیست پرفشان به هوا
خواه پرواز گوی و خواه خرام
۵۸۳آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس
که جهان را کشیده است به دام
۵۸۴چون نفس قطع شد غبار نشست
رقصِ وهم و خیال گشت تمام
۵۸۵همه اشکند بر سرِ مژگان
جمله طشتند لیک بر لبِ بام
۵۸۶زین همه گفتوگویِ هوشگداز
حیرت آخر نمود ختم کلام
۵۸۷که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۵۸۸ای همه جسم اندکی جان باش
سخت افسردهای پَرافشان باش
۵۸۹حرفِ درد آشیانِ موزونیست
ناله شو ذکرِ عندلیبان باش
۵۹۰گو به فریادِ ما کسی نرسد
زندگی بیکسیست نالان باش
۵۹۱دعویِ عشق کردهای خون شو
گنج بیرنج نیست ویران باش
۵۹۲بیفنا سیرِ عیش نتوان کرد
در خود آتش زن و چراغان باش
۵۹۳نیستی ختمِ نشئهی هستیست
هرچه باشی به خاک یکسان باش
۵۹۴هرزهتازِ نگاه نتوان زیست
گر توان چشم گشت حیران باش
۵۹۵شهرتت بادِ آفتی دارد
گر چراغی به زیرِ دامان باش
۵۹۶هردو عالم تویی چو نیست شوی
ای همه آشکار پنهان باش
۵۹۷نوبهارت حضورِ بیرنگیست
رنگها بشکن و گلستان باش
۵۹۸معنیِ مشربِ فنا دریاب
حیرتِ کافر و مسلمان باش
۵۹۹رشتهی سازِ شوق بیگره است
نالهای فارغ از نیستان باش
۶۰۰عجزِ ظاهر شکوهِ باطنِ توست
در دلِ مور خود سلیمان باش
۶۰۱تو دلی جمع کن به ضبطِ نفس
گو غبارِ جهان پریشان باش
۶۰۲غنچهها جامه میدرند امروز
کای ز دل بیخبر گریبان باش
۶۰۳کسوتِ شرم غیرِ هستی نیست
چشمی از خود بپوش عریان باش
۶۰۴همه تحصیل حاصل است اینجا
طالب آنچه یافت نتوان باش
۶۰۵شرم دار از گرانبهاییِ خویش
هر قَدَر میخرند ارزان باش
۶۰۶ذاتی ای بیخبر صفات کجاست؟
موج و کف گفتوگوست عَمان باش
۶۰۷تا بهارت غمِ خزان نکشد
اینقدَر یادگیر و نازان باش
۶۰۸که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۶۰۹غیب چشمِ تأملی وا کرد
اعتبارِ شهود، انشا کرد
۶۱۰یعنی از بهرِ عرصهی اسرار
جنبشی در خیال پیدا کرد
۶۱۱بسکه بیتاب شد تپیدنِ شوق
قطره خونی به دل مهیا کرد
۶۱۲خون ز بیطاقتی به جوش آمد
تا به حدّی که سازِ اعضا کرد
۶۱۳دست و پا و زبان و دیده و گوش
دستگاهِ ظهور اسما کرد
۶۱۴آب و رنگِ مراتبِ قدرت
آنچه در کار داشت یکجا کرد
۶۱۵تا کمالِ قِدَم عیان گردد
اینقدَر جلوه هم در اخفا کرد
۶۱۶صورتی بست در مشیمهی راز
ناگهانش به ظاهر ایما کرد
۶۱۷لفظ گل کرد معنیِ نیرنگ
شوخیِ جلوه این تقاضا کرد
۶۱۸گلی آمد برون به نیرنگی
که جهانش چمن تماشا کرد
۶۱۹آن گلِ نازِ عندلیبآهنگ
طرفه منقارِ حیرتی وا کرد _
۶۲۰کز نزاکت به عاجزی پرداخت
آدمی نام این معمّا کرد
۶۲۱شخصِ خاموشِ بیمن و ما را
به زبانی که خواست گویا کرد
۶۲۲روزگاری به ناتوانی ساخت
مدتی با غرور سودا کرد
۶۲۳طفلی و پیری و شباب نمود
شخصِ موهوم را مسمّا کرد
۶۲۴هرکجا از مجاز خواند سبق
نام احساس جلوه اشیا کرد
۶۲۵از حقیقت اگر بیان فرمود
حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد
۶۲۶گاه از ناز یعنی از خود گفت
گاه با عجز نسبتِ ما کرد
۶۲۷عجز کیفیتِ صفات آمد
ناز اسرارِ ذات املا کرد
۶۲۸ما و من خواند و رنگها گرداند
رفت و این معنی آشکارا کرد
۶۲۹که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۶۳۰ای غبارت گذشته از پروین!
چند باشی غبار روی زمین؟
۶۳۱آفتابی! به رفعِ ظلمت کوش
آسمانی! به زیرِ پا منشین
۶۳۲نقدِ عشقی! مرو به بیعِ هوس
نورِ هوشی! بساطِ وهم مچین
۶۳۳پایبندِ طلسمِ خاک مباش
که نفس نیست آنقدَر سنگین
۶۳۴دشتِ امکان ز پرتواَت ایمن
باغِ دهر از گلِ تو خلدِ برین
۶۳۵چشمِ عشق از تجلیات روشن
کامِ حسن از تبسّمت شکرین
۶۳۶تابعِ عشرتِ تو شام و سحر
مدّتِ جلوهات شهور و سنین
۶۳۷روز و شب آسمانِ عالیقدر
به هوای تو در طوافِ زمین
۶۳۸پرتوِ آفتابِ عالمتاب
سوده در پایِ سایهی تو جبین
۶۳۹زندگی با توجّهات توأم
نیستی از تغافلت گلچین
۶۴۰شرحِ افکارِ تو نقوشِ کمال
متنِ اِقرارِ تو علومِ یقین
۶۴۱لطفِ تو مایهی بهارِ کَرَم
خلقت آیینهی حقیقتِ دین!
۶۴۲بهرِ تحقیقِ مصحفِ قَدرَت
هم وجودِ تو آیتیست مبین
۶۴۳هرچه دارد زمانه از کج و راست
هست از بازیات رخ و فرزین
۶۴۴حاصلِ مدعایِ راز تویی
ای دعاهایِ خلق را آمین
۶۴۵حرفی از درسِ عشق میگویم
نتوان یافت معنیای به از این
۶۴۶تک و پو داشت کاف و نون که هنوز
نگرفته تَرَنگِ او تسکین
۶۴۷چون شدی محرم این حقیقت را
پس چه ما و چه من چه آن و چه این
۶۴۸بیسخن هرچه هست مکشوف است
نکشد هوش منّتِ تلقین
۶۴۹گوش اگر ساز کردهای بشنو
چشم اگر باز گشته است ببین
۶۵۰که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۶۵۱سِیرِ جیبی! که انجمن این است
غنچه باید شدن! چمن این است
۶۵۲حیرت آیینهدارِ جلوهی توست
شمعِ تحقیقی و لگن این است
۶۵۳جسم شد جانِ پاک در نظرت
اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است
۶۵۴نیست یک مویَت از تمیز تُهی
جان کدام است اگر بدن این است؟
۶۵۵میخَلَد شوخیات به دیدهی خویش
رنگِ تحقیق را شکن این است
۶۵۶در لطافت حریرکاریهاست
به کثافت مَتَن خشن این است
۶۵۷ای نفسمایه! بیحساب ممتاز
ریسمانبازی و رسن این است
۶۵۸بایدت رفت چون سَحَر بر باد
ختمِ کارِ نفسزدن این است
۶۵۹زندگانی و ذوقِ آسودن
باعثِ کلفت و محن این است
۶۶۰کاروان ناله دارد از منزل
که: «به راهیم» و راهزن این است!!!
۶۶۱غنچه دارد زبانِ اسراری
گر سخن واکشی دهن این است
۶۶۲خاک میگوید ای غریب خیال!
به کجا میروی؟ وطن این است
۶۶۳خطِ پرگار جاده است اینجا
رفته میگوید آمدن این است
۶۶۴انجمن سخت غافل است از خویش
شمع را داغِ سوختن این است
۶۶۵خاک گرد و بهارِ جان دریاب
سِیرِ نسرین و نسترن این است
۶۶۶چشمی از خویش بایدت پوشید
کشتهی وهمی و کفن این است
۶۶۷باده شد تاک و نشئهها دریافت
رنگِ مینای خون شدن این است
۶۶۸سایه را فکرِ آفتاب خطاست
گم شو از خویش یافتن این است
۶۶۹عالمی داغِ خامشی گردید
گلِ نیرنگِ ما و من این است
۶۷۰بینفس بایدت نفس پرداخت
ای خموشیسخن! سخن این است
۶۷۱که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»
۶۷۲ای دلت منظرِ تجلّیِ شاه
دیدهات مرکزِ عروجِ نگاه
۶۷۳ذرّهی مهرِ معنیات خورشید
پرتویی از جبینِ رازِ تو ماه
۶۷۴در تماشایِ جلوهات شب و روز
چرخ یک چشم از این سفید و سیاه
۶۷۵باطنت عشق را هجومآباد
ظاهرت حسن را تماشاگاه
۶۷۶از تو جوشید معنیِ کونین
همچو تحقیق از دلِ آگاه
۶۷۷اهتزازِ دلت کند اقرار
که کشد خنده از لبت دو گواه
۶۷۸درد در پرده میکند انشا
ذوقِ گل کردنت به کسوتِ آه
۶۷۹عرقی کز جبینت آرَد شرم
هم تو داری در انفعال شناه
۶۸۰گه خطایت غبارِ کلفتِ دل
گه صوابت دلیلِ شکراللّه
۶۸۱جرم آن معنیای که نپسندی
نیکیات آن حقیقتِ دلخواه
۶۸۲ای معمّایِ هر دو عالم نام
همه رازی ولی به این افواه
۶۸۳کثرتی را که در نظر داری
نیست جز شوخیِ غبارِ نگاه
۶۸۴قدم از خویش نانهاده برون
هست در خانه عالمی گمراه
۶۸۵عجز مَشمُر شکستِ کارِ جهان
بینیازی شکسته است کلاه
۶۸۶غیر موجود نیست غفلتِ توست
گر تو غافل شوی کهراست گناه؟
۶۸۷ای همه جستوجو! به منزلِ خویش
نرسیدی و روز شد بیگاه
۶۸۸من هم از گفتوگویِ امکانی
مدتی چون تو داشتم اکراه
۶۸۹ناله یک عقده خامشی میخواست
تا شود رشتهی تپش کوتاه
۶۹۰از دبستانِ غلغلِ آفاق
برده بودم به جِیبِ خویش پناه
۶۹۱آخر از صفحهی یقین خواندم
معنیِ لااله الّااللّه:
۶۹۲که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۶۹۳بیدلا! گر تو صاحبِ رایی
فهم کن تا چه رنگ پیدایی
۶۹۴از عناصر بنایِ ظاهرِ توست
گرچه تو پاکتر از اینهایی
۶۹۵لیک هست اختلاط را اثری
که محال است از آن شکیبایی
۶۹۶گاه چون خاکِ تیرهای مجهول
گاه چون شعله فطرتآرایی
۶۹۷گاه چون آب در کمندِ خودی
گاه چون باد بیسر و پایی
۶۹۸گاه مکروهی و گهی مطبوع
مصدرِ کارِ زشت و زیبایی
۶۹۹گاه محکومِ طبعِ خویشتنی
گاه برعکس کارفرمایی
۷۰۰گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال
گاه صهبا و گاه مینایی
۷۰۱گاه از امروز نیز بیخبری
گاه حیرانِ فکرِ فردایی
۷۰۲بینیازیست این نه صورتِ عجز
که به صد رنگ جلوهپیرایی
۷۰۳گر سمیع است و گر بصیر تویی
هم تو دانا و هم تو بینایی
۷۰۴از تو سر زد صنایعِ آفاق
فیالحقیقت اگرچه تنهایی
۷۰۵صنعتت بینهایت افتادهست
تا چه عالم ز خود بیارایی
۷۰۶چشمی از خود بپوش همچو حباب
تا شود جلوهگر که دریایی
۷۰۷یعنی از وهم این و آن بگذر
ای سزاوارِ آنچه میشایی
۷۰۸«مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس
تا بدانی که ذاتِ یکتایی
۷۰۹خویش را گر شناختی یک چند
سر برآور ز جیبِ شیدایی
۷۱۰که محال است جز به سعیِ جنون
رفعِ وهمِ صفات و اسمایی
۷۱۱پس خموشی گزین و فارغ باش
که همین است حدِّ دانایی
۷۱۲شوخیِ ما و من ز غفلت توست
با که میسنجی این من و مایی؟
۷۱۳که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست
۷۱۴