بیدل دهلوی

ترجیع بند بیدل دهلوی

وزن
فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

مستِ جامِ شهود دیداریم

۱

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم

فیضِ صبحِ جهانِ انواریم

۲

اثر و فعلِ حق ز ما پیداست

بی‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم

۳

جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما

لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم

۴

گاه جامیم و گاه بادهٔ ناب

گاه ساقی و گاه خمّاریم

۵

گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش

گاه مستیم و گاه هشیاریم

۶

گاه مجنونِ کارهای خودیم

گاه از فعلِ خویش بیزاریم

۷

گاه از خویش رفته چون سیلاب

گاه تمکین‌بنا چو کُهساریم

۸

گاه معمورهٔ وجودی را

به غذا و شراب معماریم

۹

گاه در عالمِ تغافلِ شوق

بی‌نیاز از خیالِ تیماریم

۱۰

گاه در دل ز خالِ لاله‌رخان

تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم

۱۱

گاه از زلفِ عنبرین‌مویان

به شکنجِ هوس گرفتاریم

۱۲

حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس

همه از ماست تا چه برداریم؟

۱۳

در چمنزارِ عالمِ امکان

از رهِ جسم و جان گل و خاریم

۱۴

گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات

دمِ سرگرمیِ غضب ناریم

۱۵

برقِ عشقیم، شعله می‌خندیم

ابرِ شوقیم، ناله می‌باریم

۱۶

گر چه بالذّات واحدیم به حق

لیک با اسم و فعل بسیاریم

۱۷

شوقِ ما با وجودِ بی‌رنگی

تا به رنگ آشناست گلزاریم

۱۸

کفر و دین است گفت‌وگو ور نه

عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم

۱۹

به فضولان ز درسگاهِ یقین

این دو مصرع گواه می‌آریم

۲۰

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۲۱

روزگاری‌ست از محیطِ بقا

همچو موج اوفتاده‌ایم جدا

۲۲

یعنی از درسِ معنیِ اطلاق

حرفِ تقیید کرده‌ایم انشا

۲۳

در تماشاگهِ قِدَم بودیم

فارغ از عرضِ چند و چون و چرا

۲۴

جوش زد ناگهان محیطِ وجود

موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا

۲۵

موج چون بر کنارِ بحر رسید

کرد ظاهر مظاهرِ اسما

۲۶

اسم صورت‌پذیر شیء گردید

گشت حادث حقیقتِ اشیا

۲۷

آسمان‌ها پدید شد زان موج

چون حباب از تلاطمِ دریا

۲۸

دورِ افلاک شد کثافت‌ریز

تا عناصر پدید شد زین‌ها

۲۹

نور و ظلمت مقابلِ هم شد

داد آرایشِ صباح و مَسا

۳۰

گشت اضداد ظاهر از اعداد

ضدِّ نار آب و ضدِّ خاک هوا

۳۱

از عناصر جماد صورت بست

شوق ننشست ساعتی از پا

۳۲

پس طبیعت در اهتزاز آمد

از جمادی نبات یافت نما

۳۳

باز حیوان شد و ازو انسان

شد مسمّی به آدم و حوّا

۳۴

کرد پیدا ز نوعِ انسانی

کافر و گبر و مؤمن و ترسا

۳۵

وحدتِ صِرف جوشِ کثرت زد

خامشی شد به دل به رنگِ صدا

۳۶

جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید

حسن بی‌پرده شد ز جیبِ خفا

۳۷

ممکن آمد برون ز سازِ وجوب

از چه؟ از نغمه‌ی تأمّلِ ما

۳۸

جز ز حادث قدیم رخ ننمود

کرد از بس خِرَد معاینه‌ها

۳۹

عقل هرگز نداشت آگاهی

کز چه محبوسِ لفظ شد معنا

۴۰

چون به دریایِ حیرت افتادیم

باطنِ ما ز عشق یافت ندا

۴۱

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۴۲

عشق تا مایلِ بیان گردید

دو جهان شوخیِ زبان گردید

۴۳

آمد و بر درِ شنیدن زد

خامشی رفت و داستان گردید

۴۴

آفتابِ ازل نقاب گشود

ذرّه ناچار پَرفِشان گردید

۴۵

ظاهر و باطنی به حرف آمد

اعتبارات جسم و جان گردید

۴۶

مژه‌ی شوق باز کرد آغوش

وسعت‌آیینه‌ی جهان گردید

۴۷

سَرِ سودایی‌ای به گردش رفت

عرضِ دورانِ آسمان گردید

۴۸

حرص در طبعِ آب و خاک افسرد

گوهر و لعلِ بحر و کان گردید

۴۹

اعتباراتِ پوچ توفان کرد

محملِ موج و کف روان گردید

۵۰

تخم بشکست و ریشه صورت بست

ریشه بالید و گلسِتان گردید

۵۱

دشتِ امکان نداشت دَیّاری

گَردِ اوهام کاروان گردید

۵۲

ریشه برعکس می‌دود اینجا

نفس از عاجزی فغان گردید

۵۳

تا نوای فنا عیان گردد

زندگی سازِ امتحان گردید

۵۴

عمر گل کرد و داغِ فرصت برد

شرری پَر زد و نهان گردید

۵۵

بی‌قرارانِ شوق را چون صبح

بالِ پرواز آشیان گردید

۵۶

خونِ شوقی بر آستانِ نیاز

خاک گشت و چمن عیان گردید

۵۷

شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب

اشک پیش از نگه روان گردید

۵۸

ناله بالید در هوای قدی

سروِ گلزار بی‌نشان گردید

۵۹

اشک هم در قفای بیتابی

رفت جایی که دل توان گردید

۶۰

نه خزان جلوه‌گر شد و نه بهار

این‌قدَر رنگ بلبلان گردید

۶۱

غیرِ این معنی آشکار نشد:

- تا یقین فارغ از گمان گردید –

۶۲

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۶۳

موج پوشید رویِ دریا را

پرده از اسم شد مسمّا را

۶۴

نیست جز اسم بالِ پروازش

فهم کن آشیانِ عنقا را

۶۵

جلوه‌های جمالِ بی‌رنگی

تک و پو داد جانِ اشیا را

۶۶

عصمتِ حسنِ یوسفی زده چاک

جیبِ ناموسِ صد زلیخا را

۶۷

ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور

معتبر جلوه ساخت اسما را

۶۸

ذره اینجا به هر زمینگیری

چشمکی می‌زند ثریا را

۶۹

می‌کند دودی از نفس ظاهر

تا دهد عرضه داغِ دل‌ها را

۷۰

می‌کشد طرفی از نقاب سحر

تا کند سینه‌چاک دنیا را

۷۱

از نسیمِ بهار کرد عیان

نفسِ معجزِ مسیحا را

۷۲

می‌نماید ز شاخِ هر گلبن

شمع اسرار دست موسا را

۷۳

شوق حیران که با چنین اظهار

چه نهانی‌ست آشکارا را؟

۷۴

در دلِ لاله‌ی چمن آخر

که نهاده است داغ سودا را؟

۷۵

سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟

کز جگر خون چکید خارا را؟

۷۶

جاده هرسو گشوده است آغوش

که دریده‌ست جِیبِ صحرا را؟

۷۷

زین همه جلوه‌ی جنون‌پیما

سوخت حیرت نگاهِ بینا را

۷۸

شعله‌ی دل ز چشمِ تر ننشست

ابر ننشاند جوشِ دریا را

۷۹

غُلغُلِ باده‌ی قیامت‌جوش

همه تن ناله کرد مینا را

۸۰

آگهی می‌زند چو آیینه

مُهر بر لب زبانِ گویا را

۸۱

قفلِ گنجِ دل است خاموشی

از صدف پرس این معمّا را

۸۲

بیدل ار واقفی ز رمزِ یقین

ترک کن قصّه‌ی من و ما را

۸۳

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۸۴

مگذر از سیرِ عالم اسرار

تا شوی محرمِ حقیقتِ کار

۸۵

چند اندیشه‌ی زن و فرزند؟

مایه هیچ است و راهزن بسیار!

۸۶

گر نداری ز دهر پایِ گریز

دستی از دامنِ جهان بردار

۸۷

ای حباب! این‌قدَر چه می‌بالی؟

شرمی از گیر و دارِ خویش بدار

۸۸

که به یک دَم‌ زدن حریفِ اجل

از سرت برکشیده است دمار

۸۹

گر همه بر فلک روی چو سحاب

قطره اشکی شو و به خاک ببار

۹۰

منعِ جولانِ عجز نتوان کرد

سایه بر کوه می‌رود هموار

۹۱

تا نگردی خجل ز رویِ عدم

زندگی را به‌جز فنا مشمار

۹۲

می‌رود صبح و می‌دهد آواز

که: به راهِ تو زندگی‌ست غبار

۹۳

تا به کی مستعار باید زیست؟

هرچه داری برو به حق بسپار

۹۴

جهد کن تا به خود زنی آتش

نیست شمعی دگر در این شبِ تار

۹۵

مدعا زین فسونِ یأس آن است

که تو از خویش بگذری ناچار

۹۶

چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟

یعنی از وهمِ هستی و پندار

۹۷

رفع ظلمت حضورِ خورشید است

نور باقی است چون نمانَد نار

۹۸

نفیِ باطل ثبوتِ حق دارد

همه عیش است چون روَد آزار

۹۹

تا نِه‌ای واصلِ بهارِ یقین

عیش رنج است گلشنت همه خار

۱۰۰

چون رسیدی به نشئه‌ی توحید

خواه مستی گزین و خواه خمار

۱۰۱

عجز شو تا رسی به علمِ غرور

باش مجبور تا شوی مختار

۱۰۲

ای خوش آن دم که بی‌نیاز شود

درسِ آگاهیِ تو از تکرار

۱۰۳

تا به چشمِ شهود دریابی:

- بی‌غبارِ تکلّف اظهار -

۱۰۴

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۱۰۵

هوش اگر نشئه‌ای به سر دارد

با فلک دست در کمر دارد

۱۰۶

آن‌که چاکی به دل رساند از عشق

چمنِ فیضِ صد سحر دارد

۱۰۷

هرکه را داغِ حیرتی دریافت

بهرِ دفعِ بلا سپر دارد

۱۰۸

نیست جز دردسر نتیجه‌ی عقل

بیخودی راحتِ دگر دارد

۱۰۹

ای خوش آن کس که سرمه‌ی بینش

از خطِ یار در نظر دارد

۱۱۰

همچو گرداب می‌تند بر خویش

هرکه از قعرِ دل گهر دارد

۱۱۱

گر عمل نیست علم بارِ دل است

کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد!

۱۱۲

نفسِ انسان در این چمن نخلی‌ست

کز نفَس ارّه‌ها به سر دارد

۱۱۳

خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما

دانه گر دارد از شرر دارد

۱۱۴

چه تماشا کند کسی؟ که حباب

حاصلِ عمر یک نظر دارد

۱۱۵

حرفِ خونین‌دلان مگوی و مپرس

لاله صد داغ و یک جگر دارد

۱۱۶

محو تسلیم باش و راحت کن

سایه جمعیتِ دگر دارد

۱۱۷

به تردد محیط نتوان شد

موج بیهوده دردسر دارد

۱۱۸

آبرویِ محیطِ عافیت است

هرکه آیینه‌ی گهر دارد

۱۱۹

اهلِ معنی تواضعِ محضند

سرکشی شاخِ بی‌ثمر دارد

۱۲۰

قیدِ هستی دلیلِ خامی‌هاست

چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد

۱۲۱

چرخ بر نقشِ غیب بینا نیست

حلقه چشمی برونِ در دارد

۱۲۲

رازداران خموشی‌آهنگند

خاک مشکل که ناله بر دارد

۱۲۳

مایه‌ی راحت است لب ‌بستن

که نِی از خامُشی شکر دارد

۱۲۴

سخن و خامُشی‌ست یکسانش

هرکه زین گفت‌وگو خبر دارد

۱۲۵

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۱۲۶

دیده عمری‌ست داغِ حیرانی‌ست

دل همان نسخه‌ی جنون‌خوانی‌ست

۱۲۷

گر به هرسو نظر کنی چمن است

هر طرف پر زنی گل‌افشانی‌ست

۱۲۸

بی‌نیازی بهارها دارد

گفت‌وگو محوِ باقی و فانی‌ست

۱۲۹

خلوت‌آرایی انجمن‌سازی

اعتبار وجوب و امکانی‌ست

۱۳۰

آن یکی عالمِ تغافل شوق

این دگر باغِ رنگ‌گردانی‌ست

۱۳۱

از بد و نیک آنچه دید نظر

جلوه‌گر شد که غیر بهتانی‌ست

۱۳۲

همه را سرنوشت فکر خود است

زانو آیینه‌دارِ پیشانی‌ست

۱۳۳

خاک آسوده پا به دامنِ ناز

که: «همین‌جا بهارِ رحمانی‌ست»

۱۳۴

آب خندان که: «بحر را زاینجا

عرق‌آلود گرم‌جولانی‌ست»

۱۳۵

باد مطلق‌عنان که: «عنقا را

در همین آشیان پرافشانی‌ست»

۱۳۶

شعله بی‌پرده: «کای نظربازان!

کسوتی نیست جلوه عریانی‌ست»

۱۳۷

چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت

زورقِ کائنات توفانی‌ست»

۱۳۸

صبح اجزای خویش داد به باد

که: «نفس مایه‌ی پریشانی‌ست»

۱۳۹

ابر دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر

خرمن‌آرای اشک‌سامانی‌ست»

۱۴۰

گلسِتان جامه‌در ز شوخیِ رنگ

که: «دو عالم شکست پیمانی‌ست»

۱۴۱

شهر و غوغا که: «جلوه آبادی‌ست»

دشت و تسکین که: «جمله ویرانی‌ست»

۱۴۲

بحر سرخوش که: «مدعا گهر است»

کوه نازان که: «لعلِ رُمّانی‌ست»

۱۴۳

هر یک از نسخه‌ی حقیقتِ خویش

سرخط اظهارِ راز پنهانی‌ست

۱۴۴

این‌قدر واشکافتن عبث است

گر نه فکرِ یقین گریبانی‌ست

۱۴۵

با همه هوش معنیِ این راز

تا نفهمیده‌اند نادانی‌ست

۱۴۶

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۱۴۷

هیچ‌کس رمزِ این گره نگشود

که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟

۱۴۸

گل نکرد از بهارِ آگاهی

جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود

۱۴۹

لیک تا چشم برهم آمده است

چون خیالند از نظر مفقود

۱۵۰

گرمی از مجمرِ سپهر مخواه

شعله‌ها رفته‌اند پیش از دود

۱۵۱

اعتبارات محوِ یکدگرند

آنچه کم شد ز شب به روز افزود

۱۵۲

در ظهور است مختفی مظهر

با وجود است بی‌نشان موجود

۱۵۳

همه بی‌پرده لیک در پرده

جمله پیدا ولی برون ز نمود

۱۵۴

این‌قدر عالمِ تهی از خویش

مطلقی را نموده پر ز قیود

۱۵۵

یک طرف شورِ مسلم و مؤمن

طرفی گفت‌وگویِ گبر و یهود

۱۵۶

این یکی دیری آن دگر حرَمی

هر یکی را تسلّیِ معبود

۱۵۷

آخِرِ کار از این همه سودا

نه زیان آشکار گشت نه سود

۱۵۸

لازمِ مایه‌ای‌ست سود و زیان

خلقِ بی‌مایه را چه هست و چه بود؟

۱۵۹

همه چیدند رخت و ماند همان

چارسوی ظهور نامسدود

۱۶۰

گردشی بود و رفتنی از خویش

همه آفاق رنگ می‌پیمود

۱۶۱

عشق باقی و مابقی فانی

این زمان کو ایاز و کو محمود؟

۱۶۲

آفتابِ قِدَم همان قدم است

نه هبوطی است در میان نه صعود

۱۶۳

همچو موج و حباب از این دریا

عالمی جلوه کرد و هیچ نبود

۱۶۴

سازِ دیوانگی‌ست هوش اینجا

خامُشی و کری‌ست گفت و شنود

۱۶۵

چیست دیدن؟ غبارِ دیده‌فریب

چه شنیدن؟ خیالِ وهم‌آلود

۱۶۶

زین همه پرفشانیِ اوهام

به همین حیله می‌توان آسود _

۱۶۷

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۱۶۸

بیخودی باز گرمِ جولان شد

آهِ افسرده شعله‌سامان شد:

۱۶۹

کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث

قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟

۱۷۰

گفتم از سازِ بی‌نقابیِ ما

آنچه پوشیده بود عریان شد

۱۷۱

گشت محدود بیکرانیِ دل

دستگاهِ جهات و ارکان شد

۱۷۲

گَردِ ما را نفَس پریشان کرد

گیر و دار بساط امکان شد

۱۷۳

خاک از عجز ما به جلوه رسید

آتش از آهِ ما نمایان شد

۱۷۴

سخت بی‌آب بود دشتِ ظهور

اشکِ ما ریختند عَمان شد

۱۷۵

رنگ ما دید خاک گلشن گشت

بوی ما یافت نیستی جان شد

۱۷۶

قطره‌ای ریخت چشمِ حیرانی

هفت سیاره سبحه‌گردان شد

۱۷۷

یادی از پیچ و تابِ ما کردند

زلف پیدا شد و پریشان شد

۱۷۸

نقشِ رنگِ بنایِ ما بستند

نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد

۱۷۹

دهر کسبِ کمالِ ما می‌کرد

تا به جایی رسید انسان شد

۱۸۰

از جنابِ سجودِ عزّتِ ما

آنکه مردود گشت شیطان شد

۱۸۱

از یقین و گمانِ فطرتِ ماست

گر کسی گبر یا مسلمان شد

۱۸۲

ای بسا دعوی‌ای که آخرِ کار

آب گشت و به خاک پنهان شد

۱۸۳

این دم از گفت‌وگو پشیمانی‌ست

که نگه محرمِ گریبان شد

۱۸۴

لافِ ما شورِ ناامیدیِ ماست

بس‌که هیچیم هیچ نتوان شد

۱۸۵

شرم آبی به روی جرأت ریخت

مشکلی از خجالت آسان شد

۱۸۶

سِحر می‌جوشد از فسانه‌ی ما

گوش بشنید و چشم حیران شد

۱۸۷

آخر کار مژده‌اش دادند

تا دل از فعل خود پشیمان شد

۱۸۸

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۱۸۹

گرچه کونین مستِ جانان است

میِ عرفان به جامِ انسان است

۱۹۰

نبوَد همترازِ وی یاقوت

سنگ و آهن اگرچه از کان است

۱۹۱

موج و کف جلوه می‌کند اما

از گهر آبرویِ عَمّان است

۱۹۲

خار و خس مصلحت‌فروشی‌هاست

ورنه گل رونقِ گلستان است

۱۹۳

از عقیق است اعتبارِ یمن

لعل سرمایه‌ی بدخشان است

۱۹۴

بهرِ این شمع چرخ فانوس است

بهرِ این گنج دهر ویران است

۱۹۵

در شبستانِ غفلتِ آفاق

آدمی آفتابِ تابان است

۱۹۶

شأن زنبور چرخ راست عسل

جسم معذور و دهر را جان است

۱۹۷

مخزنِ عدل و معدنِ انصاف

منبعِ فیض و بحرِ احسان است

۱۹۸

به جلال است معنی قهّار

در صفات جمال رحمان است

۱۹۹

از لبی خنده صبحِ عالمِ فیض

وز نَمی اشک ابرِ نیسان است

۲۰۰

دلِ صافش چه نقش‌ها که نبست

بس‌که آیینه است حیران است

۲۰۱

در لباسِ تجددِ امثال

همچو حق جلوه‌گر به هر شأن است

۲۰۲

صد چمن جلوه می‌کند به خیال

جوشِ بی‌رنگی‌اش گل‌افشان است

۲۰۳

گاه از قهر چشمه‌ی الَم است

گاه از لطف عینِ درمان است

۲۰۴

گاه کهل است و گاه پیر زمان

گه جوان گاه طفل نادان است

۲۰۵

گرچه معموره‌ی خِرَد کاری‌ست

تا جنون می‌کند بیابان است

۲۰۶

زیر چرخ از جهان نشسته برون

صاحب خانه است و مهمان است

۲۰۷

گر به صورت رود گداصفت است

ور به معنی رسید سلطان است

۲۰۸

تا از این رمز گشته‌ایم آگاه

نزدِ ما خوب و زشت یکسان است

۲۰۹

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۲۱۰

اعتبارِ حقیقتِ ازلیم

آب و رنگِ بهارِ لَم‌یزلیم

۲۱۱

عشق هرجا به خون تپَد بالیم

حسن هرجا چمن شود حللیم

۲۱۲

شوقِ ما داشت جلوه‌ها در کار

عِلم بودیم این زمان عَمَلیم

۲۱۳

بهرِ ترتیبِ نظمِ امکانی

چون ردیف و قوافیِ غزلیم

۲۱۴

عمر سررشته‌ی توجهِ ماست

گر تغافل ز خود کنیم اجلیم

۲۱۵

چشم یک چند دامِ جلوه‌گری‌ست

شیشه گر بشکند پری‌مثلیم

۲۱۶

مستی از پهلویِ دل است اینجا

صد خرابات شیشه در بغلیم

۲۱۷

چون سحر از غبارِ وهمِ نفس

بس‌که بر خویش چیده‌ایم تلیم

۲۱۸

تا دِماغِ هوس رسا گردد

گوهرآرای رشته‌ی املیم

۲۱۹

کارِ ما زین بساط مفت‌بری‌ست

بازی رنگ وهم را شتلیم

۲۲۰

صلح درس کتاب وحدت بود

تا طرف آشکار شد جدلیم

۲۲۱

زهر می‌پرورد تمیزِ صفات

ورنه بالذّات چشمه‌ی عسلیم

۲۲۲

مدعا هیچ و این همه نیرنگ

عرضِ اوهام و این‌قدَر حیلیم

۲۲۳

وهم کثرت‌نمای یکتایی‌ست

معنیِ واحدیم و مبتذلیم

۲۲۴

سازِ ما قابلِ اقامت نیست

ناله‌ای در توهّمِ جبلیم

۲۲۵

هستی اکنون به جای نیستی است

عدمی رفته است و ما بدلیم

۲۲۶

خجلت اعتبار اگر این است

هرقدر ظاهریم بی‌محلیم

۲۲۷

خواه افسانه گیر و خواه خیال

هرچه هستیم از همین قبلیم

۲۲۸

گر کنی فهم گیر و دار ظهور

چون نفس جهد هیچ‌ماحصلیم

۲۲۹

با همه اعتبار ساز شکست

به همین نکته ایمن از خللیم

۲۳۰

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۲۳۱

ای خطت آیه‌ی وفاداری

نرگست نسخه‌ی ستمکاری

۲۳۲

طرّه‌ی کافرِ تو از کفِ دل

نقدِ ایمان برَد به طرّاری

۲۳۳

علم حاصل نما ز جهل گریز

جهل خواب است و علم بیداری

۲۳۴

غافل از حال خود مشو کز دل

لوحِ محفوظ در بغل داری

۲۳۵

چون صدف جا کنی به سینه‌ی بحر

گوهر دل اگر به دست آری

۲۳۶

رشته‌ی سبحه‌ی دل است نفس

مکش از بیدلی به زنّاری

۲۳۷

غنچه‌سان عقده‌ی تو حل گردد

گر شبی وارسی به خونخواری

۲۳۸

تا طبیب تو نیست درد طلب

گر مسیحا شوی که بیماری!

۲۳۹

در خرابی بود عمارت دل

سر کن از سیل اشک معماری

۲۴۰

نقطه‌ی صفر گرد و پیشی کن

در کمی خفته است بسیاری

۲۴۱

هرکه سر در رهِ طلب دارد

بوَدش فکرِ غیر سرباری

۲۴۲

التفاتت به ماسِوا زان روست

که در اندیشه‌ی خودی عاری

۲۴۳

هیچ‌کس مانعِ خرامِ تو نیست

هم تو در پایِ خویشتن خاری

۲۴۴

رنگ و بو جمله سازِ پرواز است

اینت آزادی و گرفتاری

۲۴۵

خواه جنّت گزین و خواه سقَر

که تو در اختیار مختاری

۲۴۶

گر به عرفان رسی همان نوری

ور به غفلت روی همان ناری

۲۴۷

پرتوِ آفتابِ هستیِ ذات

هست در جمله‌ی جهان ساری

۲۴۸

یک محیط است آبِ رحمت او

گشته در جویِ «کن فکان» جاری

۲۴۹

گر صداقت دلیلِ دانشِ توست

لفظ را عینِ معنی انگاری

۲۵۰

چون قدح جمله چشمِ حیران باش

گر از این باده نشئه‌ای داری

۲۵۱

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۲۵۲

چون صفای تو رنگ می‌گیرد

عالمی را پرنگ می‌گیرد

۲۵۳

امتیازِ تو بس‌که می‌بالد

صورتِ فخر و ننگ می‌گیرد

۲۵۴

فطرتت از تخیلِ اضداد

طرفِ صلح و جنگ می‌گیرد

۲۵۵

شش جهت از توهّمِ نظرت

گردِ اوهام بنگ می‌گیرد

۲۵۶

نُه فلک را به یک تأمّلِ تو

مژه‌ی بسته تنگ می‌گیرد

۲۵۷

نفسِ صبح بی‌توجهِ تو

چون دمِ تیغ زنگ می‌گیرد

۲۵۸

عطسه‌ی غنچه گر همه طرب است

احتزازت تفنگ می‌گیرد

۲۵۹

فرصتی کز شتاب دارد بال

التفاتت درنگ می‌گیرد

۲۶۰

چون تو را میلِ آرمیدن‌هاست

ناله تمکینِ سنگ می‌گیرد

۲۶۱

هرکجا وحشتت قدم ساید

برق را عذر لنگ می‌گیرد

۲۶۲

چشمت آنجا که از هوس ترسد

هر نگه صد خدنگ می‌گیرد

۲۶۳

گاه پرداز کلک نیرنگت

حرف چین بر فرنگ می‌گیرد

۲۶۴

گاه گفتارت از گران‌سنجی

بوی گل را به سنگ می‌گیرد

۲۶۵

گاه شوقت به عالم الفت

شعله را گل به چنگ می‌گیرد

۲۶۶

گاه از افسونِ شوخیِ وحشت

چمنی را پلنگ می‌گیرد

۲۶۷

گرچه گَردِ خیالِ جولانت

سرِ صد کوچه تنگ می‌گیرد

۲۶۸

لیک زنهار مگذر از رهِ عجز

پشّه اینجا کلنگ می‌گیرد

۲۶۹

آخر این شمع از گریبانش

راهِ کامِ نهنگ می‌گیرد

۲۷۰

عکس چون سوی شخص برگردد

ملک آیینه زنگ می‌گیرد

۲۷۱

خواه من گوی و خواه ما می‌خوان

از همین نغمه رنگ می‌گیرد

۲۷۲

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۲۷۳

ای به خود غرّه‌ی کمالِ قصور

با همه قرب از حقیقت دور

۲۷۴

غیر جوشیده‌ای ز عالمِ عین

نار گل کرده‌ای ز گلشن نور

۲۷۵

دل در آغوش و این همه بیدل؟

شیشه در دست و این‌قدر مخمور؟

۲۷۶

پیر گشتی به فکرِ آب و علف

ای دلت مرغزارِ عیش و سرور

۲۷۷

زندگی بر سرت چه بار گذاشت

که خمیدی چو پیکرِ مزدور؟

۲۷۸

آسمانی به ذرّگی مغلوب

آفتابی به سایگی مجبور

۲۷۹

جمله عیشی و می‌کشی کلفت

همه وصلی و می‌تپی مهجور

۲۸۰

خلق توضیح و بینشت اغماض

دهر تحقیق و غفلتت منظور

۲۸۱

چند پوشی لباسِ رنگ فریب

چند باشی ز چشمِ خود مستور

۲۸۲

ای بهشتِ حقیقتِ ازلی

خوش فسردی به فکرِ حور و قصور

۲۸۳

می‌کند شوق معنی‌ای انشا

تا شود فطرتت مصون ز فتور

۲۸۴

با حقیقت شبی دچار شدم

در فضای طرب‌سرای حضور

۲۸۵

حیرتِ دل درِ سؤالی زد

که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟

۲۸۶

گفت: ما را به حکمِ یکتایی

خودنمایی فتاده است ضرور

۲۸۷

لیک از بس به خود نظر کردیم

شرم شد پرده‌دارِ عرضِ ظهور

۲۸۸

گفتمش: شرمت این‌قدر از کیست؟

گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور

۲۸۹

معنی این است اگر توان فهمید

عشرت این است اگر شوی مسرور

۲۹۰

زین مَجازی که در نظر داری

جز حقیقت مدان چه نار و چه نور

۲۹۱

برگ‌برگِ بهارِ امکان را

توام افتاده با لبِ منصور

۲۹۲

به همین نغمه الفت‌آهنگ است

تپش کائنات تا دلِ مور

۲۹۳

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۲۹۴

ملکِ دل را عمارتی دگر است

لفظِ جان را عبارتی دگر است

۲۹۵

عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _

بی‌تکلّف طهارتی دگر است

۲۹۶

همچو آیینه چشمِ عارفِ را

سازِ حیرت بصارتی دگر است

۲۹۷

در قضایِ نمازِ ظاهرِ ما

فکرِ باطن کفارتی دگر است

۲۹۸

گر خداوندی است سلطانی

بندگی هم وزارتی دگر است

۲۹۹

طور این است تاب آتش عشق

این شرر را حرارتی دگر است

۳۰۰

در مقامی که نیستی‌است ادب

عاجزی هم جسارتی دگر است

۳۰۱

از سپاهِ عدم به کشورِ ما

این نفس گَردِ غارتی دگر است

۳۰۲

بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟

این متاع از تجارتی دگر است

۳۰۳

رو به تفهیمِ انفس و آفاق

جهد کن کاین مهارتی دگر است

۳۰۴

یک نفس بی‌جهادِ نفس مباش

صلح با خود شرارتی دگر است

۳۰۵

چه اداها که گل نکرد اینجا

زندگی استعارتی دگر است

۳۰۶

آنکه پاسِ نفس نمی‌دارد

چون حبابش جسارتی دگر است

۳۰۷

هرزه‌گو را گشودنِ لب‌ها

التذاذِ بکارتی دگر است

۳۰۸

کی بَری لذّت از شهودِ یقین

این نگه را نظارتی دگر است

۳۰۹

عارفان را ز جلوه‌های مَجاز

به حقیقت اشارتی دگر است

۳۱۰

چون نفس در حریمِ کعبه‌ی دل

هر تپیدن زیارتی دگر است

۳۱۱

زحمتِ پا اگر نمی‌خواهیم

رفتن از خود سفارتی دگر است

۳۱۲

ذره‌ها را به چشمِ کم منگر

کاین حقارت حقارتی دگر است

۳۱۳

در نوایِ مخالفِ من و تو

این ترنّم بشارتی دگر است

۳۱۴

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۳۱۵

نیِ این بزم می‌کند فریاد

که: صداییم و رفته‌ایم به باد!

۳۱۶

شمع می‌گوید: ای هوس‌رقمان!

روشن از سوختن کنید سواد

۳۱۷

غلغل اینجا چکیدنِ خون است

این‌قدر شیشه می‌کند ارشاد

۳۱۸

نسخه‌ی دل تأملی دارد

ورنه یکسر چو ناله‌ایم آزاد

۳۱۹

از عروج و نزولِ وهم مپرس

کز نفَس ناله کرده‌اند ایجاد

۳۲۰

دیده‌ی ما به خویش باز نشد

این گره ماند بی‌خبر ز گشاد

۳۲۱

هستی از غفلتِ حقیقتِ خویش

داد افسون بی‌نیازی داد

۳۲۲

چه فراموشخانه است اینجا

که کسی از کسی ندارد یاد؟

۳۲۳

شیشه در شغلِ مِی‌کشی کامل

شمع در کارِ سوختن استاد

۳۲۴

نه دل آگاهِ دیده‌ی پرخون

نه نگه محرمِ دلِ ناشاد

۳۲۵

محو اندیشه است و فرش نظر

دیده تا دل حقیقت اضداد

۳۲۶

عالم از ما پر است و ما همه هیچ

آیِنه خانه‌ای‌ست عکس‌آباد

۳۲۷

به هوس شغل جانکنی داریم

بیستون است دهر و ما فرهاد

۳۲۸

دشت خالی و هرطرف نگری

دانه اشک است و آرزو صیاد

۳۲۹

احول افتاده است چشم شعور

که از او این‌قدر دو بینی زاد

۳۳۰

دیده صفر است و کارِ صفر است این

که یکی ده کند؛ صَلاح و فساد

۳۳۱

از عدم می‌رویم سوی عدم

پس کدام آرزو کجاست مراد؟

۳۳۲

کاروان وهم بود و ناقه گمان

بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد

۳۳۳

غیر گل کرده‌ایم و می‌سوزیم

هیچ‌کس داغِ امتیاز مباد

۳۳۴

خلقی از وهم می‌تپد اما

عشق بی‌رنگ می‌کند فریاد

۳۳۵

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۳۳۶

عالم از وهم فهمِ راز نکرد

مُرد در خواب و چشم باز نکرد

۳۳۷

سرکشی ماند در طبیعتِ خلق

سجده آرایش نیاز نکرد

۳۳۸

طبع از هر شِی انفعال گزید

لیک از وهم احتراز نکرد

۳۳۹

کرد هرکس وداعِ خویش اما

ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد

۳۴۰

به کشاکش گسیخت ربطِ نفس

امل این رشته را دراز نکرد

۳۴۱

نقدِ ما را خجالتِ قلبی

کرد آبی که صد گداز نکرد

۳۴۲

نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک

که هواییش سرفراز نکرد

۳۴۳

بس‌که در خون نشست دل گردید

عقده‌ای را که عشق باز نکرد

۳۴۴

در محیطِ تجددِ امثال

موج تکرار جلوه‌ ساز نکرد

۳۴۵

گر تپش بود و گر شکیبایی

هرکسی هرچه کرد باز نکرد

۳۴۶

سجده‌ی ماست بی‌قیام و قعود

خاک هم این‌چنین نماز نکرد

۳۴۷

از تعلّق نمی‌توان رَستن

قطعِ الفت کسی به گاز نکرد

۳۴۸

حسن بی‌رنگ و شوخی این همه رنگ

آنچه دل کرد حقّه‌باز نکرد

۳۴۹

هیچ رنگی نداد عرضِ ظهور

که نگه را جنون‌طراز نکرد

۳۵۰

بی‌تکلّف همین حقیقت بود

غفلت اندیشه‌ی مَجاز نکرد

۳۵۱

معنیِ ما به لفظ کم پرداخت

نغمه‌ای بود یاد ساز نکرد

۳۵۲

داغم از وضعِ بی‌نیازیِ دل

که به خود او رسید و ناز نکرد

۳۵۳

رفت خلقی به یادِ جلوه ز خویش

آیِنه دید و احتراز نکرد

۳۵۴

درِ آیینه خانه‌‌ی ما را

جز تحیر کسی فراز نکرد

۳۵۵

بس‌که از ما و من به حیرت ساخت

این‌قدر نیز امتیاز نکرد

۳۵۶

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما، همان اضافَتِ اوست

۳۵۷

ای کمالِ تو خاک زر کردن

یعنی از حق به خود نظر کردن

۳۵۸

هرچه آید ز دست غیر از عشق

صرفه‌ات نیست جز حذر کردن

۳۵۹

کمرِ جهدِ اختیار مبند

نیست کاری از این بتر کردن

۳۶۰

اعتباری دلیلِ خجلتِ توست

دخل در کار معتبر کردن

۳۶۱

شرم باید ز جزر و مدّ‌ِ محیط

موج را فکرِ خیر و شر کردن

۳۶۲

چند باید ز خجلتِ هستی

به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟

۳۶۳

بگذر ای ناله! از رَساییِ خویش

تا کی اندیشه‌ی اثر کردن؟

۳۶۴

راهِ عشق است کوچه‌ی نِی نیست

بی‌نفس بایدت گذر کردن

۳۶۵

عالمی را ز خویش غافل کرد

فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن

۳۶۶

خجلت آراست شیوه‌ی تقلید

نتَوان ژاله را گهر کردن

۳۶۷

زین همه کار و بار نومیدی

ناله بایست بیشتر کردن

۳۶۸

آسمان را به حالتِ شبِ ما

خنده می‌آید از سحر کردن

۳۶۹

فهمِ اسرارِ هستیِ موهوم

راهِ نارَفته‌ای‌ست سر کردن

۳۷۰

هردو عالم غبارِ خانه‌ی توست

مشکل است از خودت سفر کردن

۳۷۱

جذبه‌ی شوق اگر شود پر و بال

سنگ را می‌توان شرر کردن

۳۷۲

ره به گلزارِ معنیئی دارد

سِیرِ هنگامه‌ی صُوَر کردن

۳۷۳

بس‌که جوشید چشمه‌ دریا شد

گریه می‌باید این‌قدَر کردن

۳۷۴

لذّتِ خون شدن اگر این است

عالمی را توان جگر کردن

۳۷۵

سازِ آفاق نغمه‌ای دارد

چند سامانِ گوشِ کر کردن؟

۳۷۶

ای همه هوش! سخت بی‌خبری

بعد از این بایدت خبر کردن

۳۷۷

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۳۷۸

هرکه زادِ رهِ فنا برداشت

پیِ مقصد ز گردِ ما برداشت

۳۷۹

نتوان گفت با همه تنزیه

حرفِ بی‌رنگ خط چرا برداشت

۳۸۰

بس‌که اظهار کسوت‌آرایی‌ست

دوشِ ما هم همین ردا برداشت

۳۸۱

آن یکی درسِ خاکساری خواند

نسخه‌واری ز نقشِ پا برداشت

۳۸۲

دیگری بر درِ رعونت زد

منت از سایه‌ی هما برداشت

۳۸۳

در مقامی که ره بر آتش بود

زاهدِ کوردل عصا برداشت

۳۸۴

کثرت از خلق دید و وحدت برد

عکس از آیینه‌ها صفا برداشت

۳۸۵

با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر

که دل آن را به صد جفا برداشت

۳۸۶

سرگرانی علاوه‌ی دگر است

باید این بار را جدا برداشت

۳۸۷

خُنُک آن چشمِ پیش‌بین کامروز

خاک‌ناگشته توتیا برداشت

۳۸۸

دل ز هستی به داغِ کلفت سوخت

آیِنه از نفس چه‌ها برداشت

۳۸۹

چه توان کرد؟ خفتِ هستی

آرمیدن ز طبعِ ما برداشت

۳۹۰

یعنی از بس‌ که سست‌بنیادیم

خاکِ ما را نفس ز جا برداشت

۳۹۱

کیست زین سجده‌گاه امکانی

که تواند سر از رضا برداشت

۳۹۲

همه‌کس بارِ نسبتِ تسلیم

از فکندن گذاشت تا برداشت

۳۹۳

بارِ دنیا کشیدن آسان نیست

آسمان هم قدِ دوتا برداشت

۳۹۴

خطِ پرگارِ ما تمام خط است

کِانتها بارِ ابتدا برداشت

۳۹۵

بگذر از لافِ ما و من که سپند

سرمه گردید تا صدا برداشت

۳۹۶

عمرها شوق معرفت‌آهنگ

پی آواز آشنا برداشت

۳۹۷

مدتی محو ما و من بودیم

ناگهان سازِ دل نوا برداشت

۳۹۸

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۳۹۹

بی‌قرار است کِلکِ شوقِ حریر

تا کند سطرِ معنی‌ای تحریر

۴۰۰

قسمتِ دیده زین چمن بِستان

بهره‌ی گوش از این نوا برگیر

۴۰۱

طالبی کرد طوفِ استادی

کای دلت دشتِ معرفت‌نخجیر!

۴۰۲

چه کنم تا در این تماشاگاه

دیده از آگهی بَرَد توفیر؟

۴۰۳

با چه سازَم کزین تحیرساز

گوش یابد سعادتِ بم و زیر؟

۴۰۴

نفَسِ چنگِ شوق رشته گسیخت

پیِ آهنگِ مدعاتعبیر

۴۰۵

که در این محفلِ جنون آهنگ

حیرت آیینه می‌کند زنجیر

۴۰۶

خلقی اینجا ز نارساییِ فهم

غوطه در دوغ خورده است ز شیر

۴۰۷

آن یک از بی‌دِماغی تمییز

خاک می‌پرورَد به جیبِ عبیر

۴۰۸

دیگری هم‌چنان ز کاوشِ وهم

نقبِ کافور برده است به قیر

۴۰۹

در مقامی که رمز بی‌عددی‌است

می‌شمارد هوس قلیل و کثیر

۴۱۰

از شعورِ بهارِ آگاهی

نه غنی صرفه می‌برد نه فقیر

۴۱۱

تو ز دید و شنیدِ غیب و شهود

نکنی کوری و کری تعمیر

۴۱۲

از تماشایِ حسن اگر خواهی

بی‌نگه نیست دیده‌ی تصویر

۴۱۳

و گر از درس عشق می‌پرسی

شمع هم نیست خامشی‌تقریر

۴۱۴

پس در این عشرت‌انجمن دور است

پنبه در گوش مردن از تدبیر

۴۱۵

حیف باشد در این طرب‌محفل

چشم بینا بود رمدتأثیر

۴۱۶

لیک تا امتیاز پردازی

فرصت شوق می‌کند شبگیر

۴۱۷

از عیان تا غبار هفت نگاه

وز بیان تا نفس به هشت صفیر

۴۱۸

آنچه در جلوه است پوچ مبین

هرچه در گفت‌وگوست سهل مگیر

۴۱۹

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۴۲۰

فقر بگزین که عز و شان بینی

خاک شو تا بهارِ جان بینی

۴۲۱

غنچه‌سان چاک زن گریبانی

خویش را چند سرگران بینی؟

۴۲۲

از فنا معنیِ بقا دریاب

نوبهاری اگر خزان بینی

۴۲۳

کف چه داند حقیقتِ دریا؟

پرده بردار تا عیان بینی

۴۲۴

چون حباب ار ز خود برون آیی

بحر در قطره‌ات نهان بینی

۴۲۵

غرّه منشین به وعده‌ی فردا

زین چه فهمیده‌ای که آن بینی؟

۴۲۶

در طلب دست و پا بزن چون موج

شاید این بحر را کران بینی

۴۲۷

آیِنه شو که صفحه‌ی خود را

پُر ز نقشِ پَری‌رخان بینی

۴۲۸

گر نگاهِ تو با یقین جوشد

هرچه خواهد دلت همان بینی

۴۲۹

چند محبوسِ الفت جسمی؟

سر برون آر تا جهان بینی

۴۳۰

بالِ اوهام اگر به هم شکنی

از قفس فیضِ آشیان بینی

۴۳۱

جهدِ آن کن که در ظهورِ صفات

جلوه‌ی ذاتِ بی‌نشان بینی

۴۳۲

سرمه‌ی بینش ار کنی حاصل

نقشِ آن‌سوی آسمان بینی

۴۳۳

سوی اقلیمِ قدس از انفاس

کاروان‌های دل روان بینی

۴۳۴

قوّتِ شوکتِ سلیمانی

در دلِ مورِ ناتوان بینی

۴۳۵

وارسی بر نزاکتِ اسرار

یعنی از ریشه گلسِتان بینی

۴۳۶

خاک را مغزِ راز پنداری

چرخ را مُشتِ استخوان بینی

۴۳۷

صفتِ التفاتِ رحمانی

در ملاقاتِ دوستان بینی

۴۳۸

پرتوِ حسنِ دوست جلوه کند

گر همه رویِ دشمنان بینی

۴۳۹

سخت در خوابِ غفلتی بیدل

دیده بگشای تا عیان بینی

۴۴۰

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۴۴۱

آه از دامِ عشق رَم کردیم

خویش را غافل از عدم کردیم

۴۴۲

دل که شمعِ حریمِ وحدت بود

داغِ بتخانه و حرم کردیم

۴۴۳

خطِ زخمی نشد نصیبِ جگر

نسخه‌های هوس رقم کردیم

۴۴۴

داغِ عشقی به سینه می‌بایست

بی‌خبر کیسه پر دِرَم کردیم

۴۴۵

زینتِ ما به اشکِ گلگون بود

سرخیِ طلعت از بَقَم کردیم

۴۴۶

ننوشتیم نقطه‌ی اشکی

مژه‌ها را عبث قلم کردیم

۴۴۷

طلب از خویش رفتنی می‌خواست

تکیه بر طاقتِ قَدَم کردیم

۴۴۸

خامشی داشت نغمه‌ی تحقیق

تا نفس وقفِ زیر و بم کردیم

۴۴۹

مدعا بود آهِ دردآلود

خواهشِ پرچم و علم کردیم

۴۵۰

مدتِ وصل در فراغ گذشت

شهد در کامِ خویش سم کردیم

۴۵۱

نغمه بی‌پرده بود و جلوه عیان

چشم بستیم و گوش اصم کردیم

۴۵۲

مطلق از جهلِ ما مقید شد

بر صمد تهمتِ صنم کردیم

۴۵۳

عمر گردید صرفِ بی‌دردی

غم فزودیم و ناله کم کردیم

۴۵۴

پیر گشتیم و طاقت از کف رفت

پیکری بی‌سجود خم کردیم

۴۵۵

نکته‌ای گفت دوش دانایی

که: شنیدن به ناله ضم کردیم

۴۵۶

یعنی آیینه شد یقین کز جهل

هرچه کردیم ما ستم کردیم

۴۵۷

فرصتِ گریه رفته بود از دست

دیده دریا و اشک یم کردیم

۴۵۸

داغِ عمرِ گذشته در غفلت

تازه از شعله‌های غم کردیم

۴۵۹

باری از دردِ یأس و شوق امید

شاد گشتیم و گریه هم کردیم

۴۶۰

آخر آن لفظ معنی حیرت

تا تو باور کنی رقم کردیم

۴۶۱

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۴۶۲

برو ای شمع! با گداز بساز

که در این بزم چشم کردی باز

۴۶۳

آخرِ کار جز درودن نیست

دانه را گر دمیدن است آغاز

۴۶۴

گر همه چشم حیرت است اینجا

هرچه شد باز کردن است فراز

۴۶۵

خانه آخر به رُفت و روب رَوَد

همچو مرآتِ کهنه از پرداز

۴۶۶

تو هم ای شوق! تا رَوی از خویش

یک دو میدان چو اشک و آه بتاز

۴۶۷

تا برآیی نیاز یعنی خاک

ای غرورت دلیلِ عجزِ نیاز

۴۶۸

بد و نیک جهانِ عجز و غرور

شد ز پهلوی یکدگر ممتاز

۴۶۹

قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر

خس بود شعله را پرِ پرواز

۴۷۰

غالب افتاد باد بر کف خاک

سرکشی‌هاش شد غبار طراز

۴۷۱

خیره گردید غالب از مغلوب

از کبوتر دمید جرأت باز

۴۷۲

لیک پیشِ حقیقتِ غالب

یک شکست است جمله رنگ مجاز

۴۷۳

این زمان کیست تا دهد تفریق

گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟

۴۷۴

سیل را تا به بحر پیوندد

چاره‌ای نیست از نشیب و فراز

۴۷۵

منزل‌انشاکُن است جاده‌ی ما

عمر کوشش چه کوته و چه دراز

۴۷۶

نیستی سخت غالب است اینجا

نمک از آب می‌رود به گداز

۴۷۷

چه غرور و چه عجز همواری‌ست

در حقیقت کجاست راز و نیاز؟

۴۷۸

گر به تحقیقِ موج پردازی

شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز

۴۷۹

بس‌که دارد حباب شرمِ ظهور

آب می‌گردد از نهفتنِ راز

۴۸۰

چون شرر تا عبث خجل نشوی

به که چشمت به خود نگردد باز

۴۸۱

بی‌ظهورِ خزان گلِ این باغ

می‌دهد از شکستِ رنگ آواز

۴۸۲

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۴۸۳

چون خُمِ مِی دلی که در جوش است

مُهر بر لب نهاده خاموش است

۴۸۴

سینه‌اش مخزنِ گهر باشد

چون صدف هرکه سر به سر گوش است

۴۸۵

دیر و ناقوس کعبه و لبیک

سازِ عالم بنال و بخروش است

۴۸۶

چرخ از آهِ ناامیدیِ ما

همه شب تا سحر سیه‌پوش است

۴۸۷

بی‌غمی نیست هرکه دل دارد

جرس اینجا به ناله همدوش است

۴۸۸

پیشِ روباه‌بازیِ ایام

فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است

۴۸۹

زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور

نه امیر آگه و نه چاووش است

۴۹۰

مقصدِ هیچ‌کس نشد معلوم

نقشِ این صفحه سخت مغشوش است

۴۹۱

لیک در پختنِ خیال و هوس

خلق چون دیگِ لاله در جوش است

۴۹۲

شبنم از چشمِ بی‌نگه همه شب

با عروسانِ گل هم‌آغوش است

۴۹۳

در بساطِ چمن ز مخملِ وهم

سبزه را فرشِ خواب بر دوش است

۴۹۴

شاخِ گل در هوای عالمِ رنگ

از میِ رقصِ وهم مدهوش است

۴۹۵

غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟

شیشه‌واری دلش در آغوش است

۴۹۶

آن یکی در خروش چون کهسار

دیگری همچو دشت خاموش است

۴۹۷

وان دگر همچو بویِ پرده‌ی گل

با همه بال و پر ادب‌کوش است

۴۹۸

تشنگانِ میِ شهادت را

در دمِ تیغ چشمه‌ی نوش است

۴۹۹

دهر خُم‌خانه‌ا‌ی‌ست کاندر وی

هرکس از نشئه‌ای قدح‌نوش است

۵۰۰

غم و شادی گذشتنی دارد

امشبِ هرکه بنگری دوش است

۵۰۱

عاشقان را به بزمِ مَحویَّت

جلوه‌ی نیک و بد فراموش است

۵۰۲

جز بر این نکته گوش نگذارد

هرکه امرو، صاحبِ هوش است

۵۰۳

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافت اوست

۵۰۴

بیدلانی که محرمِ اویند

شش جهت ناظرند و یک‌سویند

۵۰۵

گر بهارند در همان چمنند

ور غبارند هم در آن کویند

۵۰۶

بی‌غم و شادیِ وجود و عدم

از جنون‌زارِ شوق می‌رویند

۵۰۷

کَرَم از ذاتشان به خود بالد

بس‌که دریادلانِ حق‌جویند

۵۰۸

عدل نازَد به سازِ طینتشان

بس‌که سنجیدگی‌ترازویند

۵۰۹

بی‌نفس چون خیال می‌بالند

بی‌قدم چون غبار می‌پویند

۵۱۰

در زمین‌گیریِ طریق سجود

همچو تسلیم سخت‌بازویند

۵۱۱

دوست دارند چشمِ گریان را

بیشتر سروِ این لبِ جویند

۵۱۲

عجزشان بس‌که توأمِ ناز است

عرش‌خوانانِ لوح زانویند

۵۱۳

هرچه هرجا به جلوه می‌آید

عرضِ سامانِ شوخیِ اویند

۵۱۴

یعنی آثارِ آفرینش را

یک قلم پشت و روی و پهلویند

۵۱۵

زین تماشاگهِ ظهورفریب

چون تغافل کنند ابرویند

۵۱۶

دلبری تا به یادشان گذرد

هر سرِ مو کمندِ گیسویند

۵۱۷

گردشِ رنگشان جهان‌آراست

در کفِ صنع خامه‌ی مویند

۵۱۸

زین بقا جز فنا نمی‌خواهند

زین چمن جز خزان نمی‌جویند

۵۱۹

از عرق‌ریزیِ حیایِ ظهور

روزکی چند رنگ می‌شویند

۵۲۰

چشم تا باز کرده‌ای رنگند

مژه تا برهم آوری بویند

۵۲۱

به ادایی رمیده‌اند از خویش

که برون از خیالِ آهویند

۵۲۲

از کجایند این پری‌صفتان؟

از جهانِ حقیقتِ هویند

۵۲۳

همه را دیده‌اند و می‌بینند

همه را گفته‌اند و می‌گویند

۵۲۴

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۵۲۵

گر حدوث است ور قِدَم ماییم

بی‌کم و کیف کیف و کم ماییم

۵۲۶

فرصتِ عشرتیم و نعمتِ وصل

آنچه گویند مغتنم ماییم

۵۲۷

محفلِ اعتبارِ امکان را

گر نشاط است و گر الم ماییم

۵۲۸

گر دل آسود راحت از ما داشت

ور طبیعت رَمید رم ماییم

۵۲۹

خاک پهن است لیک ما فرشیم

چرخ دارد خمی و خم ماییم

۵۳۰

سازِ آفاق جمله خاموشی‌ست

این‌قدَر شورِ زیر و بم ماییم

۵۳۱

غیب عرضِ شهادت است اینجا

هستیِ ظاهر از عدم ماییم

۵۳۲

گردشِ رنگ پُر به سامان است

هرکه از خود رَوَد قَدَم ماییم

۵۳۳

گر نفس پر زنَد تپش از ماست

ور دلی خون شود ستم ماییم

۵۳۴

بحرِ امکانِ انفعال‌ظهور

عرقی کرده است و نم ماییم

۵۳۵

سرنوشتِ رموزِ هردو جهان

گر کسی می‌کند رقم ماییم

۵۳۶

لوحِ دل را که ما و من رقم است

ای ز ما بی‌خبر! قلم ماییم

۵۳۷

به خمارِ خیالِ دور مرو

جامِ معنی دل است و جم ماییم

۵۳۸

مدعا عیش و عیش غیری نیست

احتراز از غم است و غم ماییم

۵۳۹

صلح کرده است زندگی به فنا

تا به حکم یقین حکم ماییم

۵۴۰

ابر تحقیق فیض می‌بارد

عالمی سایل و کرم ماییم

۵۴۱

عشق اگر پایی و سری دارد

به سراپای خود قسم ماییم

۵۴۲

عقل و حس چشم و گوش جان و جسد

همه عشق است متّهم ماییم

۵۴۳

جمعِ ما فرد و فردِ ما جمع است

هرکجا بشنوی منم ماییم

۵۴۴

گرچه وهم و گمان بیانی ماست

صاحب این کلام هم ماییم

۵۴۵

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۵۴۶

کس چه گوید در این طلسمِ خیال

که تحیر گرفته راهِ مقال

۵۴۷

راز بی‌پرده و بیان معذور

حسن شوخ و زبانِ آیِنه لال

۵۴۸

ای تراشیده نسبتِ مظهر

دورِ عینیتت نماند بنال

۵۴۹

آینه گر همه حضور شود

ننماید ز شخص جز تمثال

۵۵۰

اعتبارات سخت راهزن است

نخل را دانه گشتن است محال

۵۵۱

محوِ پروازی و نمی‌دانی

کآشیان نیست جز شکستنِ بال

۵۵۲

در طریقی که خضر تسلیم است

فکرِ کوشش خطاست جهد وبال

۵۵۳

تا خیالِ تو دامِ صیادی‌ست

هم در اندیشه جسته است غزال

۵۵۴

تا تو بر علمِ خود گمان داری

خامشی نیز هرزه است چو فال

۵۵۵

گفت‌وگو نیست شرح خجلت توست

خواه تفصیل گیر و خواه اجمال

۵۵۶

گر بگویی ز خود چه خواهی گفت؟

ور ز حق فهمِ حق که‌راست مجال؟

۵۵۷

پس سخن غیرِ هرزه‌نالی نیست

لب فروبند از این جواب و سؤال

۵۵۸

شعله‌سان کاروانِ دعوی را

آتش افتاده است در دنبال

۵۵۹

اول اثباتِ هستیِ خود کن

بعد از آن بر خیالِ خویش ببال

۵۶۰

آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است

چه نماید توهّمِ افعال

۵۶۱

ابلهی در تصوّرِ آتش

می‌زد از بیخودی پُفی به زگال

۵۶۲

عاقلی گفت: اگر شعور این است

می‌توان سوخت عالمی به خیال!

۵۶۳

مقصد آن است کز اراده‌ی پوچ

نبری زحمتِ حصولِ کمال

۵۶۴

معرفت جاهلی‌ست عبرت گیر!

آگهی غفلت است چشم بمال!

۵۶۵

با همه خامشی و گویایی

به از این فکر نیست در همه حال

۵۶۶

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۵۶۷

شب ز ما و منِ خواص و عوام

گرمی‌ای داشت مجلسِ اوهام

۵۶۸

شمع یکسر دماغ‌سوزی‌ها

بادها یک قلم تصوّرِ خام

۵۶۹

زاهد از گفت‌وگوی باغِ بهشت

داغِ گل‌چینیِ خلود و دوام

۵۷۰

واعظ از ذکر توبه‌کاری‌ها

به بد و نیک انفعال‌پیام

۵۷۱

قاضی و مبحث طلاق و نکاح

مفتی و دقّت حلال و حرام

۵۷۲

حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»

ذکر درویش: «دلق و آب و طعام»

۵۷۳

شغلِ عالِم به روی هم جستن

درس فاضل به یکدگر الزام

۵۷۴

آن یکی قائلِ عقول و نفوس

و آن دگر محوِ عنصر و اجرام

۵۷۵

کافر و غلغلِ بت و ناقوس

مؤمن و شهرتِ صلات و صیام

۵۷۶

شیخ و عمّامه و محاسن و بس

که: «بزرگی‌ست در همین اندام»

۵۷۷

هوشیار و خروشِ صد تدبیر

مست و خمیازه‌ای و حسرتِ جام

۵۷۸

طفل و عشرت‌نواییِ آغاز

پیر و کلفت‌بیانیِ انجام

۵۷۹

شیشه‌ی حسن و غلغلِ میِ ناز

جامِ عشق و شکستِ دل پیغام

۵۸۰

هریک القصه در جهانِ خیال

رفته بود از خود و نبودش کام

۵۸۱

همه مغرورِ خویش و غافل از این

که ندارد از این و آن جز نام

۵۸۲

مشتِ خاکی‌ست پرفشان به هوا

خواه پرواز گوی و خواه خرام

۵۸۳

آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس

که جهان را کشیده است به دام

۵۸۴

چون نفس قطع شد غبار نشست

رقصِ وهم و خیال گشت تمام

۵۸۵

همه اشکند بر سرِ مژگان

جمله طشتند لیک بر لبِ بام

۵۸۶

زین همه گفت‌وگویِ هوش‌گداز

حیرت آخر نمود ختم کلام

۵۸۷

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۵۸۸

ای همه جسم اندکی جان باش

سخت افسرده‌ای پَرافشان باش

۵۸۹

حرفِ درد آشیانِ موزونی‌ست

ناله شو ذکرِ عندلیبان باش

۵۹۰

گو به فریادِ ما کسی نرسد

زندگی بی‌کسی‌ست نالان باش

۵۹۱

دعویِ عشق کرده‌ای خون شو

گنج بی‌رنج نیست ویران باش

۵۹۲

بی‌فنا سیرِ عیش نتوان کرد

در خود آتش زن و چراغان باش

۵۹۳

نیستی ختمِ نشئه‌ی هستی‌ست

هرچه باشی به خاک یکسان باش

۵۹۴

هرزه‌تازِ نگاه نتوان زیست

گر توان چشم گشت حیران باش

۵۹۵

شهرتت بادِ آفتی دارد

گر چراغی به زیرِ دامان باش

۵۹۶

هردو عالم تویی چو نیست شوی

ای همه آشکار پنهان باش

۵۹۷

نوبهارت حضورِ بی‌رنگی‌ست

رنگ‌ها بشکن و گلستان باش

۵۹۸

معنیِ مشربِ فنا دریاب

حیرتِ کافر و مسلمان باش

۵۹۹

رشته‌ی سازِ شوق بی‌گره است

ناله‌ای فارغ از نیستان باش

۶۰۰

عجزِ ظاهر شکوهِ باطنِ توست

در دلِ مور خود سلیمان باش

۶۰۱

تو دلی جمع کن به ضبطِ نفس

گو غبارِ جهان پریشان باش

۶۰۲

غنچه‌ها جامه می‌درند امروز

کای ز دل بی‌خبر گریبان باش

۶۰۳

کسوتِ شرم غیرِ هستی نیست

چشمی از خود بپوش عریان باش

۶۰۴

همه تحصیل حاصل است اینجا

طالب آنچه یافت نتوان باش

۶۰۵

شرم ‌دار از گران‌بهاییِ خویش

هر قَدَر می‌خرند ارزان باش

۶۰۶

ذاتی ای بی‌خبر صفات کجاست؟

موج و کف گفت‌وگوست عَمان باش

۶۰۷

تا بهارت غمِ خزان نکشد

این‌قدَر یادگیر و نازان باش

۶۰۸

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۶۰۹

غیب چشمِ تأملی وا کرد

اعتبارِ شهود، انشا کرد

۶۱۰

یعنی از بهرِ عرصه‌ی اسرار

جنبشی در خیال پیدا کرد

۶۱۱

بس‌که بی‌تاب شد تپیدنِ شوق

قطره خونی به دل مهیا کرد

۶۱۲

خون ز بی‌طاقتی به جوش آمد

تا به حدّی که سازِ اعضا کرد

۶۱۳

دست و پا و زبان و دیده و گوش

دستگاهِ ظهور اسما کرد

۶۱۴

آب و رنگِ مراتبِ قدرت

آنچه در کار داشت یکجا کرد

۶۱۵

تا کمالِ قِدَم عیان گردد

این‌قدَر جلوه هم در اخفا کرد

۶۱۶

صورتی بست در مشیمه‌ی راز

ناگهانش به ظاهر ایما کرد

۶۱۷

لفظ گل کرد معنیِ نیرنگ

شوخیِ جلوه این تقاضا کرد

۶۱۸

گلی آمد برون به نیرنگی

که جهانش چمن تماشا کرد

۶۱۹

آن گلِ نازِ عندلیب‌آهنگ

طرفه منقارِ حیرتی وا کرد _

۶۲۰

کز نزاکت به عاجزی پرداخت

آدمی نام این معمّا کرد

۶۲۱

شخصِ خاموشِ بی‌من و ما را

به زبانی که خواست گویا کرد

۶۲۲

روزگاری به ناتوانی ساخت

مدتی با غرور سودا کرد

۶۲۳

طفلی و پیری و شباب نمود

شخصِ موهوم را مسمّا کرد

۶۲۴

هرکجا از مجاز خواند سبق

نام احساس جلوه اشیا کرد

۶۲۵

از حقیقت اگر بیان فرمود

حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد

۶۲۶

گاه از ناز یعنی از خود گفت

گاه با عجز نسبتِ ما کرد

۶۲۷

عجز کیفیتِ صفات آمد

ناز اسرارِ ذات املا کرد

۶۲۸

ما و من خواند و رنگ‌ها گرداند

رفت و این معنی آشکارا کرد

۶۲۹

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۶۳۰

ای غبارت گذشته از پروین!

چند باشی غبار روی زمین؟

۶۳۱

آفتابی! به رفعِ ظلمت کوش

آسمانی! به زیرِ پا منشین

۶۳۲

نقدِ عشقی! مرو به بیعِ هوس

نورِ هوشی! بساطِ وهم مچین

۶۳۳

پای‌بندِ طلسمِ خاک مباش

که نفس نیست آن‌قدَر سنگین

۶۳۴

دشتِ امکان ز پرتواَت ایمن

باغِ دهر از گلِ تو خلدِ برین

۶۳۵

چشمِ عشق از تجلی‌ات روشن

کامِ حسن از تبسّمت شکرین

۶۳۶

تابعِ عشرتِ تو شام و سحر

مدّتِ جلوه‌ات شهور و سنین

۶۳۷

روز و شب آسمانِ عالی‌قدر

به هوای تو در طوافِ زمین

۶۳۸

پرتوِ آفتابِ عالم‌تاب

سوده در پایِ سایه‌ی تو جبین

۶۳۹

زندگی با توجّه‌ات توأم

نیستی از تغافلت گلچین

۶۴۰

شرحِ افکارِ تو نقوشِ کمال

متنِ اِقرارِ تو علومِ یقین

۶۴۱

لطفِ تو مایه‌ی بهارِ کَرَم

خلقت‌ آیینه‌ی حقیقتِ دین!

۶۴۲

بهرِ تحقیقِ مصحفِ قَدرَت

هم وجودِ تو آیتی‌ست مبین

۶۴۳

هرچه دارد زمانه از کج و راست

هست از بازی‌ات رخ و فرزین

۶۴۴

حاصلِ مدعایِ راز تویی

ای دعاهایِ خلق را آمین

۶۴۵

حرفی از درسِ عشق می‌گویم

نتوان یافت معنی‌ای به از این

۶۴۶

تک و پو داشت کاف و نون که هنوز

نگرفته تَرَنگِ او تسکین

۶۴۷

چون شدی محرم این حقیقت را

پس چه ما و چه من چه آن و چه این

۶۴۸

بی‌سخن هرچه هست مکشوف است

نکشد هوش منّتِ تلقین

۶۴۹

گوش اگر ساز کرده‌ای بشنو

چشم اگر باز گشته است ببین

۶۵۰

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۶۵۱

سِیرِ جیبی! که انجمن این است

غنچه باید شدن! چمن این است

۶۵۲

حیرت آیینه‌دارِ جلوه‌ی توست

شمعِ تحقیقی و لگن این است

۶۵۳

جسم شد جانِ پاک در نظرت

اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است

۶۵۴

نیست یک مویَت از تمیز تُهی

جان کدام است اگر بدن این است؟

۶۵۵

می‌خَلَد شوخی‌ات به دیده‌ی خویش

رنگِ تحقیق را شکن این است

۶۵۶

در لطافت حریرکاری‌هاست

به کثافت مَتَن خشن این است

۶۵۷

ای نفس‌مایه! بی‌حساب ممتاز

ریسمان‌بازی و رسن این است

۶۵۸

بایدت رفت چون سَحَر بر باد

ختمِ کارِ نفس‌زدن این است

۶۵۹

زندگانی و ذوقِ آسودن

باعثِ کلفت و محن این است

۶۶۰

کاروان ناله دارد از منزل

که: «به راهیم» و راهزن این است!!!

۶۶۱

غنچه دارد زبانِ اسراری

گر سخن واکشی دهن این است

۶۶۲

خاک می‌گوید ای غریب خیال!

به کجا می‌روی؟ وطن این است

۶۶۳

خطِ پرگار جاده است اینجا

رفته می‌گوید آمدن این است

۶۶۴

انجمن سخت غافل است از خویش

شمع را داغِ سوختن این است

۶۶۵

خاک گرد و بهارِ جان دریاب

سِیرِ نسرین و نسترن این است

۶۶۶

چشمی از خویش بایدت پوشید

کشته‌ی وهمی و کفن این است

۶۶۷

باده شد تاک و نشئه‌ها دریافت

رنگِ مینای خون شدن این است

۶۶۸

سایه را فکرِ آفتاب خطاست

گم شو از خویش یافتن این است

۶۶۹

عالمی داغِ خامشی گردید

گلِ نیرنگِ ما و من این است

۶۷۰

بی‌نفس بایدت نفس پرداخت

ای خموشی‌سخن! سخن این است

۶۷۱

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

۶۷۲

ای دلت منظرِ تجلّیِ شاه

دیده‌ات مرکزِ عروجِ نگاه

۶۷۳

ذرّه‌ی مهرِ معنی‌ات خورشید

پرتویی از جبینِ رازِ تو ماه

۶۷۴

در تماشایِ جلوه‌ات شب و روز

چرخ یک چشم از این سفید و سیاه

۶۷۵

باطنت عشق را هجوم‌آباد

ظاهرت حسن را تماشاگاه

۶۷۶

از تو جوشید معنیِ کونین

همچو تحقیق از دلِ آگاه

۶۷۷

اهتزازِ دلت کند اقرار

که کشد خنده از لبت دو گواه

۶۷۸

درد در پرده می‌کند انشا

ذوقِ گل‌ کردنت به کسوتِ آه

۶۷۹

عرقی کز جبینت آرَد شرم

هم تو داری در انفعال شناه

۶۸۰

گه خطایت غبارِ کلفتِ دل

گه صوابت دلیلِ شکراللّه‌

۶۸۱

جرم آن معنی‌ای که نپسندی

نیکی‌ات آن حقیقتِ دلخواه

۶۸۲

ای معمّایِ هر دو عالم نام

همه رازی ولی به این افواه

۶۸۳

کثرتی را که در نظر داری

نیست جز شوخیِ غبارِ نگاه

۶۸۴

قدم از خویش نانهاده برون

هست در خانه عالمی گمراه

۶۸۵

عجز مَشمُر شکستِ کارِ جهان

بی‌نیازی شکسته است کلاه

۶۸۶

غیر موجود نیست غفلتِ توست

گر تو غافل شوی که‌راست گناه؟

۶۸۷

ای همه جست‌وجو! به منزلِ خویش

نرسیدی و روز شد بیگاه

۶۸۸

من هم از گفت‌وگویِ امکانی

مدتی چون تو داشتم اکراه

۶۸۹

ناله یک ‌عقده خامشی می‌خواست

تا شود رشته‌ی تپش کوتاه

۶۹۰

از دبستانِ غلغلِ آفاق

برده بودم به جِیبِ خویش پناه

۶۹۱

آخر از صفحه‌ی یقین خواندم

معنیِ لااله الّااللّه‌:

۶۹۲

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۶۹۳

بیدلا! گر تو صاحبِ رایی

فهم کن تا چه رنگ پیدایی

۶۹۴

از عناصر بنایِ ظاهرِ توست

گرچه تو پاک‌تر از این‌هایی

۶۹۵

لیک هست اختلاط را اثری

که محال است از آن شکیبایی

۶۹۶

گاه چون خاکِ تیره‌ای مجهول

گاه چون شعله فطرت‌آرایی

۶۹۷

گاه چون آب در کمندِ خودی

گاه چون باد بی‌سر و پایی

۶۹۸

گاه مکروهی و گهی مطبوع

مصدرِ کارِ زشت و زیبایی

۶۹۹

گاه محکومِ طبعِ خویشتنی

گاه برعکس کارفرمایی

۷۰۰

گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال

گاه صهبا و گاه مینایی

۷۰۱

گاه از امروز نیز بی‌خبری

گاه حیرانِ فکرِ فردایی

۷۰۲

بی‌نیازی‌ست این نه صورتِ عجز

که به صد رنگ جلوه‌پیرایی

۷۰۳

گر سمیع است و گر بصیر تویی

هم تو دانا و هم تو بینایی

۷۰۴

از تو سر زد صنایعِ آفاق

فی‌الحقیقت اگرچه تنهایی

۷۰۵

صنعتت بی‌نهایت افتاده‌ست

تا چه عالم ز خود بیارایی

۷۰۶

چشمی از خود بپوش همچو حباب

تا شود جلوه‌گر که دریایی

۷۰۷

یعنی از وهم این و آن بگذر

ای سزاوارِ آن‌چه می‌شایی

۷۰۸

«مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس

تا بدانی که ذاتِ یکتایی

۷۰۹

خویش را گر شناختی یک چند

سر برآور ز جیبِ شیدایی

۷۱۰

که محال است جز به سعیِ جنون

رفعِ وهمِ صفات و اسمایی

۷۱۱

پس خموشی گزین و فارغ باش

که همین است حدِّ دانایی

۷۱۲

شوخیِ ما و من ز غفلت توست

با که می‌سنجی این من و مایی؟

۷۱۳

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

۷۱۴

دربارهٔ بیدل دهلوی

۲٬۸۲۸ شعر منتشرشده در آرشیو