گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
هوایت تا کجا از پا نشانَد نالهٔ ما را
۱تأمل تا چه در گوش افکنَد پیمانهٔ ما را
نوایی هست درخاطر شکست رنگ مینا را
۲ندارد شور امکان جز به کنج فقر آسودن
اگر ساحل شوی در آب گوهر گیر دریا را
۳در این دریا ز بس فرش است اجزای شکست من
به هر سو میروم، چون موج بر خود مینهم پا را
۴به تدبیر دگر نتوان ز داغ کلفت آسودن
مگر آبی زند خاکستر ما آتش ما را
۵به حال خویشتن نگذاشت دل را شوخی آهم
هوایی کرد رقص گردباد اجزای صحرا را
۶در این ویرانه هم چشم نگاهم کز سبکروحی
درون خانهام وز خویش خالی کردهام جا را
۷بهشتی از دل هر ذره در پرواز میآید
اگر در خاک ریزد حسرتم رنگ تمنا را
۸مبادا ناله ربط داغهای دل زند برهم
مشوران ای جنون، این شعلهٔ زنجیر در پا را
۹تجاهل، چون حباب از فهم هستی مفت جمعیت
تو میآیی برون زنهار مشکاف این معما را
۱۰به هر سو چشم واکردم نگه وقف خطا کردم
نمیدانم چه پیش آمد من غفلت تقاضا را
۱۱همین درد است برگ عشرت خونیندلان بیدل
هجوم گریه، مست خنده دارد طبع مینا را
۱۲