نفس آشفته میدارد چو گل جمعیت ما را
پریشان مینویسد کلک موج احوال دریا را
۱در این وادی که میباید گذشت از هرچه پیش آید
خوش آن رهرو که در دامان دی پیچید فردا را
۲ز درد مطلب نایاب تا کی گریه سر کردن
تمنا آخر از خجلت عرق کرد اشک رسوا را
۳به این فرصت مشو شیرازهبند نسخهٔ هستی
سحر هم در عدم خواهد فراهم کرد اجزا را
۴گداز درد الفت فیض اکسیر دگر دارد
ز خون گشتن توان در دل گرفتن جمله اعضا را
۵یه جای ناله میخیزد غبار خاکسارانت
صدا گردیست یکسر ساغر نقش قدمها را
۶به آگاهی چه امکانست گردد جمع خودداری
که با هر موج میباید گذشت از خویش دریا را
۷در این گلشن چو گل یک پر زدن رخصت نمیباشد
مگر از رنگ یابی نسخه بالافشانی ما را
۸فلک تکلیف جاهت گر کند فال حماقت زن
که غیر از گاو نتواند کشیدن بار دنیا را
۹چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نبود
که از چشم غزالان خانهبردوش است صحرا را
۱۰نزاکتهاست در آغوش میناخانهٔ حیرت
مژه بر هم مزن تا نشکنی رنگ تماشا را
۱۱سیهروزی فروغ تیرهبختان بس بود بیدل
ز دود خویش باشد سرمه چشم داغ دلها را
۱۲