دو روزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را
۱در این صحرا کجا با خویش افتد اتفاق ما
که وهم بیسر و پایی برد از خود جدا ما را
۲به گردشخانهٔ چرخیم حیران دانهٔ چندی
غبار ما مگر بیرون برد زین آسیا ما را
۳اگر امروز دل با خاک راه مرتضی جوشد
کند محشور فردا فضل حق با اصفیا ما را
۴به حرف و صوت ممکن نیست از عالم برون جستن
چه سازد کس، ز گنبد برنمیآرد صدا ما را
۵ز سعی دست و پا آیینهٔ مقصد نشد روشن
کجایی ای ز خود رفتن تو چیزی وانما ما را
۶غبار ما به صحرای عدم بال دگر میزد
فضولی در کجا انداخت یا رب از کجا ما را
۷کباب خوان جنت لذت خون جگر دارد
قضا چندی به ذوق این غذا داد اشتها ما را
۸کف خاک نفس بال و پریم، از ضبط ما بگذر
به گردون میبرد چون صبح از خود این هوا ما را
۹جنونها داشتیم اما حجاب فقر پیش آمد
ز ضبط ناله کرد آگاه نی در بوربا ما را
۱۰نفسواری مگر در دل خزد امید آسودن
که زیر آسمان پیدا نشد جا هیچجا ما را
۱۱دل افسرده از ما غیر بیکاری نمیخواهد
حنا بستهاست این یک قطره خون سر تا به پا ما را
۱۲ز دل امید الفت بود با هر ناامیدیها
به این بیگانه هم گاهی نکردند آشنا ما را
۱۳به عریانی کسی آگه نبود از حال ما بیدل
چه رسوایی که آمد پیش در زیر قبا ما را
۱۴