تو محو خواب و در سیرکنفکان بازست
مبند چشمکه آغوش امتحان بازست
۱درین طربکده حیف است ساز افسردن
گره مشوکه زمین تا به آسمان بازست
۲کجا دمید سحرکز چمن جنون نشکفت
تبسمی که گریبان عاشقان بازست
۳به معبدیکه خموشان هلاک نام تواند
چو سبحه بر دریک حرف صد دهان بازست
۴به هر طرفگذری سیر نرگسستانکن
به قدر نقش قدم چشم دوستان بازست
۵به پیش خلق ز انداز عالم معقول
زبان ببند که افسار این خران بازست
۶درین هوسکده غافل ز فیض یأس مباش
دریکه بر رخ ما بسته شد همان بازست
۷ز جا نرفته جنون هزار قافلهایم
جرس بنالکه بر ما ره فغان بازست
۸به جادههای نفس فرصت اقامت عمر
همان تأمل شاگرد ریسمان بازست
۹بهکنه سود و زیانکیست وارسد بیدل
متاعها همه سربسته و دکان بازست
۱۰