جهان چون به زاری برآید همی
بد و نیک روزی سرآید همی
۱چو بستی کمر بر در راه آز
شود کار گیتیت یکسر دراز
۲به یک روی جستن بلندی سزاست
اگر در میان دم اژدهاست
۳و دیگر که گیتی ندارد درنگ
سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
۴پرستنده ی آز و جویای کین
به گیتی ز کس نشنود آفرین
۵چو سرو سهی گوژ گردد به باغ
بدو بر شود تیره روشن چراغ
۶کند برگ پژمرده و بیخ سست
سرش سوی پستی گراید نخست
۷بروید ز خاک و شود باز خاک
همه جای ترسست و تیمار و باک
۸سر مایهٔ مرد سنگ و خرد
ز گیتی بیآزاری اندر خورد
۹در دانش و آنگهی راستی
گرین دو نیابی روان کاستی
۱۰اگر خود بمانی به گیتی دراز
ز رنج تن آید به رفتن نیاز
۱۱یکی ژرف دریاست بن ناپدید
در گنج رازش ندارد کلید
۱۲اگر چند یابی فزون بایدت
همان خورده یک روز بگزایدت
۱۳سه چیزت بباید کز آن چاره نیست
وزو بر سرت نیز پیغاره نیست
۱۴خوری گر بپوشی و گر گستری
سزد گر به دیگر سخن ننگری
۱۵چو زین سه گذشتی همه رنج و آز
چه در آز پیچی چه اندر نیاز
۱۶چو دانی که بر تو نماند جهان
چه پیچی تو زان جای نوشین روان
۱۷بخور آنچه داری و بیشی مجوی
که از آز کاهد همی آبروی
۱۸