به بغداد بنشست بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دلفروز تاج
۱کمر بسته و گرز شاهان به دست
بیاراسته جایگاه نشست
۲شهنشاه خواندند زان پس ورا
ز گشتاسپ نشناختی کس ورا
۳چو تاج بزرگی به سر برنهاد
چنین کرد بر تخت پیروزه یاد
۴که اندر جهان داد گنج منست
جهان زنده از بخت و رنج منست
۵کس این گنج نتواند از من ستد
بد آید به مردم ز کردار بد
۶چو خشنود باشد جهاندار پاک
ندارد دریغ از من این تیره خاک
۷جهان سر به سر در پناه منست
پسندیدن داد راه منست
۸نباید که از کارداران من
ز سرهنگ و جنگی سواران من
۹بخسپد کسی دل پر از آرزوی
گر از بنده گر مردم نیکخوی
۱۰گشادست بر هرکس این بارگاه
ز بدخواه وز مردم نیکخواه
۱۱همه انجمن خواندند آفرین
که آباد بادا به دادت زمین
۱۲فرستاد بر هر سوی لشکری
که هرجا که باشد ز دشمن سری
۱۳سر کینهورشان به راه آورید
گر آیین شمشیر و گاه آورید
۱۴