چو بنشست بهرام بهرامیان
ببست از پی داد و بخشش میان
۱به تاجش زبرجد برافشاندند
همی نام کرمان شهش خواندند
۲چنین گفت کز دادگر یک خدای
خرد بادمان بهره و داد و رای
۳سرای سپنجی نماند به کس
ترا نیکوی باد فریادرس
۴به نیکی گراییم و فرمان کنیم
به داد و دهش دل گروگان کنیم
۵که خوبی و زشتی ز ما یادگار
بماند تو جز تخم نیکی مکار
۶چو شد پادشاهیش بر چار ماه
برو زار بگریست تخت و کلاه
۷زمانه برین سان همی بگذرد
پیش مردم آزور بشمرد
۸می لعل پیش آور ای روزبه
چو شد سال گوینده بر شست و سه
۹چو بهرام دانست کامدش مرگ
نهنگی کجا بشکرد پیل و کرگ
۱۰جهان را به فرزند بسپرد و گفت
که با مهتران آفرین باد جفت
۱۱بنوش و بباز و بناز و ببخش
مکن روز بر تاج و بر تخت دخش
۱۲چو برگشت بهرام را روز و بخت
به نرسی سپرد آن زمان تاج و تخت
۱۳چنین است و این را بیاندازه دان
گزاف فلک هر زمان تازه دان
۱۴کنون کار نرسی بگویم همی
ز دل زنگ و زنگار شویم همی
۱۵