چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپه را ز دشت اندرآورد گرد
۱کلاه برادر به سر بر نهاد
همی بود ازان مرگ ناشاد شاد
۲چنین گفت با نامداران شهر
که هرکس که از داد یابند بهر
۳نخست از نیایش به یزدان کنید
دل از داد ما شاد و خندان کنید
۴بدان را نمانم که دارند هوش
وگر دست یازند بد را بکوش
۵کسی کو بجوید ز ما راستی
بیارامد از کژی و کاستی
۶به هرجای جاه وی افزون کنیم
ز دل کینه و آز بیرون کنیم
۷سگالش نگوییم جز با ردان
خردمند و بیداردل موبدان
۸کسی را کجا پر ز آهو بود
روانش ز بیشی به نیرو بود
۹به بیچارگان بر ستم سازد اوی
گر از چیز درویش بفرازد اوی
۱۰بکوشیم و نیروش بیرون کنیم
به درویش ما نازش افزون کنیم
۱۱کسی کو بپرهیزد از خشم ما
همی بگذرد تیز بر چشم ما
۱۲همی بستر از خاک جوید تنش
همان خنجر هندوی گردنش
۱۳به فرمان ما چشم روشن کنید
خرد را به تن بر چو جوشن کنید
۱۴تن هرکسی گشت لرزان چو بید
که گوپال و شمشیرشان بد امید
۱۵چو شد بر جهان پادشاهیش راست
بزرگی فزون کرد و مهرش بکاست
۱۶خردمند نزدیک او خوار گشت
همه رسم شاهیش بیکار گشت
۱۷کنارنگ با پهلوان و ردان
همان دانشی پرخرد موبدان
۱۸یکی گشت با باد نزدیک اوی
جفا پیشه شد جان تاریک اوی
۱۹سترده شد از جان او مهر و داد
به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد
۲۰کسی را نبد نزد او پایگاه
به ژرفی مکافات کردی گناه
۲۱هرانکس که دستور بد بر درش
فزایندهٔ اختر و افسرش
۲۲همه عهد کردند با یکدگر
که هرگز نگویند زان بوم و بر
۲۳همه یکسر از بیم پیچان شدند
ز هول شهنشاه بیجان شدند
۲۴فرستادگان آمدندی ز راه
همان زیردستان فریادخواه
۲۵چو دستور زان آگهی یافتی
بدان کارها تیز بشتافتی
۲۶به گفتار گرم و به آواز نرم
فرستاده را راه دادی به شرم
۲۷بگفتی که شاه از در کار نیست
شما را بدو راه دیدار نیست
۲۸نمودم بدو هرچ درخواستی
به فرمانش پیدا شد آن راستی
۲۹