شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
۱دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
۲شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
۳ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را به زنگار و گرد
۴سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرّ زاغ
۵نمودم ز هر سو به چشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
۶چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
۷هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
۸چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار
۹فرو ماند گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
۱۰سپهر اندر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
۱۱جهان را دل از خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس
۱۲نه آوای مرغ و نه هَرّای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
۱۳نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز
۱۴بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
۱۵خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیامد بت مهربانم به باغ
۱۶مرا گفت شمعت چه باید همی
شب تیره خوابت بباید همی
۱۷بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب
۱۸بنه پیشم و بزم را ساز کن
به چنگ آر چنگ و می آغاز کن
۱۹برفت آن بت مهربانم ز باغ
بیاورد رخشنده شمع و چراغ
۲۰می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی
۲۱مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
۲۲نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه
۲۳جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
۲۴گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
۲۵دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد
۲۶بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگوی
۲۷که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر
۲۸مرا مهربان یار بشنو چه گفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت
۲۹بپیمای می تا یکی داستان
بگویَمْت از گفتهٔ باستان
۳۰پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ
۳۱بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر
۳۲ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد به مردم ز هرگونه کار
۳۳نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ
۳۴نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی
۳۵پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
۳۶همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکیشناس
۳۷