چو دارا به دل سوک داراب داشت
به خورشید تاج مهی برفراشت
۱یکی مرد بد تیز و برنا و تند
شده با زبان و دلش تیغ کند
۲چو بنشست برگاه گفت ای سران
سرافراز گردان و کنداوران
۳سری را نخواهم که افتد به چاه
نه از چاه خوانم سوی تخت و گاه
۴کسی کو ز فرمان من بگذرد
سرش را همی تن به سر نشمرد
۵وگر هیچ تاب اندر آرد به دل
به شمشیر باشم ورا دلگسل
۶جز از ما هرانکس که دارند گنج
نخواهم کسی شاددل ما به رنج
۷نخواهم که باشد مرا رهنمای
منم رهنمای و منم دلگشای
۸ز گیتی خور و بخش و پیمان مراست
بزرگی و شاهی و فرمان مراست
۹دبیر خردمند را پیش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند
۱۰یکی نامه بنوشت فرخ دبیر
ز دارای داراب بن اردشیر
۱۱بهر سو که بد شاه و خودکامهای
بفرمود چون خنجری نامهای
۱۲که هرکو ز رای و ز فرمان من
بپیچد ببیند سرافشان من
۱۳همه گوش یکسر به فرمان نهید
اگر جان ستانید اگر جان دهید
۱۴سر گنجهای پدر برگشاد
سپه را همه خواند و روزی بداد
۱۵ز چار اندرآمد درم تا بهشت
یکی را بجام و یکی را به تشت
۱۶درم داد و دینار و برگستوان
همان جوشن و تیغ و گرز گران
۱۷هرانکس که بد کار دیده سری
ببخشید بر هر سری کشوری
۱۸یکی را ز گردنکشان مرز داد
سپه را همه چیز باارز داد
۱۹فرستاده آمد ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری
۲۰ز هند و ز خاقان و فغفور چین
ز روم و ز هر کشوری همچنین
۲۱همه پاک با هدیه و باژ و ساو
نه پی بود با او کسی را نه تاو
۲۲یکی شارستان کرد نوشاد نام
به اهواز گشتند زو شادکام
۲۳کسی را که درویش بد داد داد
به خواهندگان گنج و بنیاد داد
۲۴