کنون خورد باید می خوشگُوار
که می بویِ مشک آید از جویبار
۱هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
خنُک آنک دل، شاد دارد به نوش
۲دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبید
سر گوسفندی تواند برید
۳مرا نیست، فرخ مر آن را که هست
ببخشایْ بر مردم تنگدست
۴همه بوستان زیر برگ گلست
همه کوه پرلاله و سنبلست
۵به پالیز بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی
۶چو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دُژَم؟
۷شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
۸بخندد همی بلبل از هر دوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
۹ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هژبر
۱۰بَدَرَّد همی باد، پیراهنش
دِرَفشان شود آتش اندر تنش
۱۱به عشق هوا بر زمین شد گوا
به نزدیک خورشید فرمانروا
۱۲که داند که بلبل چه گوید همی؟
به زیر گلاندر، چه موید همی؟
۱۳نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
۱۴همی نالد از مرگِ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
۱۵چو آوازِ رستم، شبِ تیره، ابر
بِدَرَّد دل و گوشِ غرانهژبر
۱۶