سکندر چو بر تخت بنشست گفت
که با جان شاهان خرد باد جفت
۱که پیروزگر در جهان ایزدست
جهاندار کز وی نترسد بدست
۲بد و نیک هم بگذرد بیگمان
رهایی نباشد ز چنگ زمان
۳هرانکس که آید بدین بارگاه
که باشد ز ما سوی ما دادخواه
۴اگر گاه بار آید ار نیمشب
به پاسخ رسد چون گشاید دو لب
۵چو پیروزگر فرهی دادمان
در بخت پیروز بگشادمان
۶همه زیردستان بیابند بهر
به کوه و بیابان و دریا و شهر
۷نخواهیم باژ از جهان پنج سال
جز آنکس که گوید که هستم همال
۸به درویش بخشیم بسیار چیز
ز دارنده چیزی نخواهیم نیز
۹چو اسکندر این نیکویها بگفت
دل پادشا گشت با داد جفت
۱۰ز ایوان برآمد یکی آفرین
بران دادگر شهریار زمین
۱۱ازان پس پراگنده شد انجمن
جهاندار بنشست با رایزن
۱۲