ز جهرم فرخ زاد راخواندند
بران تخت شاهیش بنشاندند
۱چو برتخت بنشست و کرد آفرین
ز نیکی دهش بر جهان آفرین
۲منم گفت فرزند شاهنشهان
نخواهم جز از ایمنی در جهان
۳ز گیتی هرآنکس که جوید گزند
چو من شاه باشم نگردد بلند
۴هر آنکس که جوید به دل راستی
نیارد به کار اندرون کاستی
۵بدارمش چون جان پاک ارجمند
نجویم ابر بیگزندان گزند
۶چو یک ماه بگذشت بر تخت اوی
بخاک اندر آمد سر و بخت اوی
۷همین بودش از روز و آرام بهر
یکی بنده در می برآمیخت زهر
۸بخورد و یکی هفته زان پس بزیست
هرآنکس که بشنید بروی گریست
۹همی پادشاهی به پایان رسید
ز هر سو همی دشمن آمد پدید
۱۰چنین است کردار گردنده دهر
نگه کن کزو چند یابی تو بهر
۱۱بخور هرچ داری به فردا مپای
که فردا مگر دیگر آیدش رای
۱۲ستاند ز تو دیگری را دهد
جهان خوانیش بیگمان بر جهد
۱۳بخور هرچ داری فزونی بده
تو رنجیدهای بهر دشمن منه
۱۴هرآنگه که روز تو اندر گذشت
نهاده همه باد گردد به دشت
۱۵