چو خورشید بنمود بالای خویش
نشست از بر تند بالای خویش
۱بزیر اندر آورد برج بره
چنین تا زمین زرد شد یکسره
۲تبیره برآمد ز درگاه طوس
همان نالهٔ بوق و آوای کوس
۳ز کشور برآمد سراسر خروش
زمین پرخروش و هوا پر ز جوش
۴از آواز اسپان و گرد سپاه
بشد قیرگون روی خورشید و ماه
۵ز چاک سلیح و ز آوای پیل
تو گفتی بیاگند گیتی به نیل
۶هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش
۷بگردش سواران گودرزیان
میان اندرون اختر کاویان
۸سپهدار با افسر و گرز و نای
بیامد ز بالای پردهسرای
۹بشد طوس با کاویانی درفش
بپای اندرون کرده زرینه کفش
۱۰یکی پیل پیکر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش
۱۱بزرگان که با طوق و افسر بدند
جهانجوی وز تخم نوذر بدند
۱۲برفتند یکسر چو کوهی سیاه
گرازان و تازان بنزدیک شاه
۱۳بفرمود تا نامداران گرد
ز لشکر سپهبد سوی شاه برد
۱۴چو لشکر همه نزد شاه آمدند
دمان با درفش و کلاه آمدند
۱۵بدیشان چنین گفت بیدار شاه
که طوس سپهبد به پیش سپاه
۱۶بپایست با اختر کاویان
بفرمان او بست باید میان
۱۷بدو داد مهری به پیش سپاه
که سالار اویست و جوینده راه
۱۸بفرمان او بود باید همه
کجا بندها زو گشاید همه
۱۹بدو گفت مگذر ز پیمان من
نگهدار آیین و فرمان من
۲۰نیازرد باید کسی را براه
چنینست آیین تخت و کلاه
۲۱کشاورز گر مردم پیشهور
کسی کو بلشکر نبندد کمر
۲۲نباید که بر وی وزد باد سرد
مکوش ایچ جز با کسی همنبرد
۲۳نباید نمودن ببی رنج رنج
که بر کس نماند سرای سپنج
۲۴گذر زی کلات ایچ گونه مکن
گر آن ره روی خام گردد سخن
۲۵روان سیاوش چو خورشید باد
بدان گیتیش جای امید باد
۲۶پسر بودش از دخت پیران یکی
که پیدا نبود از پدر اندکی
۲۷برادر به من نیز ماننده بود
جوان بود و همسال و فرخنده بود
۲۸کنون در کلاتست و با مادرست
جهانجوی با فر و با لشکرست
۲۹نداند کسی را ز ایران بنام
ازان سو نباید کشیدن لگام
۳۰سپه دارد و نامداران جنگ
یکی کوه بر راه دشوار و تنگ
۳۱همو مرد جنگست و گرد و سوار
بگوهر بزرگ و بتن نامدار
۳۲براه بیابان بباید شدن
نه نیکو بود راه شیران زدن
۳۳چنین گفت پس طوس با شهریار
که از رای تو نگذرد روزگار
۳۴براهی روم کم تو فرمان دهی
نیاید ز فرمان تو جز بهی
۳۵