جهانجوی چون شد سرافراز و گرد
سپه را بدشمن نشاید سپرد
۱سرشک اندر آید بمژگان ز رشک
سرشکی که درمان نداند پزشک
۲کسی کز نژاد بزرگان بود
به بیشی بماند سترگ آن بود
۳چو بیکام دل بنده باید بدن
بکام کسی داستانها زدن
۴سپهبد چو خواند ورا دوستدار
نباشد خرد با دلش سازگار
۵گرش زآرزو بازدارد سپهر
همان آفرینش نخواند بمهر
۶ورا هیچ خوبی نخواهد به دل
شود آرزوهای او دلگسل
۷و دیگر کش از بن نباشد خرد
خردمندش از مردمان نشمرد
۸چو این داستان سربسر بشنوی
ببینی سر مایهٔ بدخوی
۹