چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
۱دقیقی ز جایی پدید آمدی
بران جام می داستانها زدی
۲به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز بر آیین کاوس کی
۳که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
بدو نازد و لشگر و تاج و تخت
۴شهنشاه محمود گیرنده شهر
ز شادی به هر کس رسانیده بهر
۵از امروز تا سال هشتاد و پنج
بکاهدش رنج و نکاهدش گنج
۶ازین پس به چین اندر آرد سپاه
همه مهتران برگشایند راه
۷نبایدش گفتن کسی را درشت
همه تاج شاهانش آمد به مشت
۸بدین نامه گر چند بشتافتی
کنون هرچ جستی همه یافتی
۹ازین باره من پیش گفتم سخن
سخن را نیامد سراسر به بن
۱۰ز گشتاسپ و ارجاسپ بیتی هزار
بگفتم سرآمد مرا روزگار
۱۱گر آن مایه نزد شهنشه رسد
روان من از خاک بر مه رسد
۱۲کنون من بگویم سخن کو بگفت
منم زنده او گشت با خاک جفت
۱۳