به نام خداوند خورشید و ماه
که دل را به نامش خرد داد راه
۱خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی
۲خداوند بهرام و کیوان و شید
از اویم نوید و بدویم امید
۳ستودن مر او را ندانم همی
از اندیشه جان برفشانم همی
۴از او گشت پیدا مکان و زمان
پی مور بر هستی او نشان
۵ز گردنده خورشید تا تیره خاک
دگر باد و آتش همان آب پاک
۶به هستی یزدان گواهی دهند
روان ترا آشنایی دهند
۷ز هرچ آفریدست او بینیاز
تو در پادشاهیش گردن فراز
۸ز دستور و گنجور و از تاج و تخت
ز کمی و بیشی و از ناز و بخت
۹همه بینیازست و ما بندهایم
به فرمان و رایش سرافگندهایم
۱۰شب و روز و گردان سپهر آفرید
خور و خواب و تندی و مهر آفرید
۱۱جز او را مدان کردگار بلند
کز او شادمانی و ز او مستمند
۱۲شگفتی به گیتی ز رستم بس است
کزو داستان بر دل هرکس است
۱۳سر مایهٔ مردی و جنگ از اوست
خردمندی و دانش و سنگ از اوست
۱۴به خشکی چو پیل و به دریا نهنگ
خردمند و بینادل و مرد سنگ
۱۵کنون رزم کاموس پیش آوریم
ز دفتر به گفتار خویش آوریم
۱۶