ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ
همی رفت برسان آذرگشسپ
۱چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ
ز ترکش برآورد تیر خدنگ
۲چنین گفت کین جای جنگ منست
سر نامداران بچنگ منست
۳کجا رفت آن مرد کاموس گیر
که گاهی کمند افگند گاه تیر
۴کنون گر بیاید به آوردگاه
نمانم که ماند بنزد سپاه
۵بجنبید با گرز رستم ز جای
همانگه برخش اندر آورد پای
۶منم گفت شیراوژن و گردگیر
که گاهی کمند افگنم گاه تیر
۷هم اکنون ترا همچو کاموس گرد
بدیده همی خاک باید سپرد
۸بدو گفت چنگش که نام تو چیست
نژادت کدامست و کام تو چیست
۹بدان تا بدانم که روز نبرد
کرا ریختم خون چو برخاست گرد
۱۰بدو گفت رستم که ای شوربخت
که هرگز مبادا گل آن درخت
۱۱کجا چون تو در باغ بار آورد
چو تو میوه اندر شمار آورد
۱۲سر نیزه و نام من مرگ تست
سرت را بباید ز تن دست شست
۱۳بیامد همانگاه چنگش چو باد
دو زاغ کمان را بزه بر نهاد
۱۴کمان جفا پیشه چون ابر بود
هم آورد با جوشن و گبر بود
۱۵سپر بر سرآورد رستم چو دید
که تیرش زره را بخواهد برید
۱۶بدو گفت باش ای سوار دلیر
که اکنون سرت گردد از رزم سیر
۱۷نگه کرد چنگش بران پیلتن
ببالای سرو سهی بر چمن
۱۸بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه
نیامد همی از کشیدن ستوه
۱۹بدل گفت چنگش که اکنون گریز
به از با تن خویش کردن ستیز
۲۰برانگیخت آن بارکش را ز جای
سوی لشکر خویشتن کرد رای
۲۱بکردار آتش دلاور سوار
برانگیخت رخش از پس نامدار
۲۲همانگاه رستم رسید اندروی
همه دشت زیشان پر از گفت و گوی
۲۳دم اسپ ناپاک چنگش گرفت
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت
۲۴زمانی همی داشت تا شد غمی
ز بالا بزد خویشتن بر زمی
۲۵بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست
تهمتن ورا کرد با خاک راست
۲۶همانگاه کردش سر از تن جدا
همه کام و اندیشه شد بینوا
۲۷همه نامداران ایران زمین
گرفتند بر پهلوان آفرین
۲۸همی بود رستم میان دو صف
گرفته یکی خشت رخشان بکف
۲۹وزان روی خاقان غمی گشت سخت
برآشفت با گردش چرخ و بخت
۳۰بهومان چنین گفت خاقان چین
که تنگست بر ما زمان و زمین
۳۱مران نامور پهلوان را تو نام
شوی بازجویی فرستی پیام
۳۲بدو گفت هومان که سندان نیم
برزم اندرون پیل دندان نیم
۳۳بگیتی چو کاموس جنگی نبود
چنو رزمخواه و درنگی نبود
۳۴بخم کمندش گرفت این سوار
تو این گرد را خوار مایه مدار
۳۵شوم تا چه خواهد جهان آفرین
که پیروز گردد بدین دشت کین
۳۶