کنون ای خردمند روشنروان
بجز نام یزدان مگردان زبان
۱که اویست بر نیک و بد رهنمای
وزویست گردون گردان بجای
۲همی بگذرد بر تو ایام تو
سرایی جزین باشد آرام تو
۳چو باشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان
۴ازان پس خبر شد بخاقان چین
که شد کشته کاموس بر دشت کین
۵کشانی و شگنی و گردان بلخ
ز کاموسشان تیره شد روز و تلخ
۶همه یک بدیگر نهادند روی
که این پرهنر مرد پرخاشجوی
۷چه مردست و این مرد را نام چیست
هم آورد او در جهان مرد کیست
۸چنین گفت هومان به پیران شیر
که امروز شد جانم از رزم سیر
۹دلیران ما چون فرازند چنگ
که شد کشته کاموس جنگی بجنگ
۱۰بگیتی چنو نامداری نبود
وزو پیلتن تر سواری نبود
۱۱چو کاموس گو را بخم کمند
به آوردگه بر توان کرد بند
۱۲سزد گر سر پیل را روز کین
بگیرد برآرد زند بر زمین
۱۳سپه سربسر پیش خاقان شدند
ز کاموس با درد و گریان شدند
۱۴که آغاز و فرجام این رزمگاه
شنیدی و دیدی بنزد سپاه
۱۵کنون چارهٔ کار ما بازجوی
بتنها تن خویش و کس را مگوی
۱۶بلشکر نگه کن ز کارآگهان
کسی کو سخن باز جوید نهان
۱۷ببیند که این شیر دل مرد کیست
وزین لشکر او را هم آورد کیست
۱۸از آن پس همه تن بکشتن دهیم
به آوردگه بر سر و تن نهیم
۱۹بپیران چنین گفت خاقان چین
که خود درد ازینست و تیمار ازین
۲۰که تا کیست زان لشکر پرگزند
کجا پیل گیرد بخم کمند
۲۱ابا آنک از مرگ خود چاره نیست
ره خواهش و پرسش و یاره نیست
۲۲ز مادر همه مرگ را زادهایم
بناکام گردن بدو دادهایم
۲۳کس از گردش آسمان نگذرد
وگر بر زمین پیل را بشکرد
۲۴شما دل مدارید ازو مستمند
کجا کشته شد زیر خم کمند
۲۵مر آن را که کاموس ازو شد هلاک
ببند کمند اندر آرم بخاک
۲۶همه شهر ایران کنم رود آب
بکام دل خسرو افراسیاب
۲۷ز لشکر بسی نامور گرد کرد
ز خنجرگزاران و مردان مرد
۲۸چنین گفت کین مرد جنگی بتیر
سوار کمندافگن و گردگیر
۲۹نگه کرد باید که جایش کجاست
بگرد چپ لشکر و دست راست
۳۰هم از شهر پرسد هم از نام او
ازانپس بسازیم فرجام او
۳۱سواری سرافراز و خسروپرست
بیامد ببر زد برین کار دست
۳۲که چنگش بدش نام و جوینده بود
دلیر و به هر کار پوینده بود
۳۳بخاقان چنین گفت کای سرفراز
جهان را بمهر تو بادا نیاز
۳۴گر او شیر جنگیست بیجان کنم
بدانگه که سر سوی ایران کنم
۳۵بتنها تن خویش جنگآورم
همه نام او زیر ننگ آورم
۳۶ازو کین کاموس جویم نخست
پس از مرگ نامش بیارم درست
۳۷برو آفرین کرد خاقان چین
بپیشش ببوسید چنگش زمین
۳۸بدو گفت ار این کینه بازآوری
سوی من سر بینیاز آوری
۳۹ببخشمت چندان گهرها ز گنج
کزان پس نباید کشیدنت رنج
۴۰