نگه کرد خاقان ازان پشت پیل
زمین دید برسان دریای نیل
۱یکی پیل بر پشت کوه بلند
ورا نام بد رستم دیو بند
۲همی کرگس آورد ز ابر سیاه
نظاره بران اختر و چرخ ماه
۳یکی نامداری ز لشکر بجست
که گفتار ایران بداند درست
۴بدو گفت رو پیش آن شیر مرد
بگویش که تندی مکن در نبرد
۵چغانی و شگنی و چینی و وهر
کزین کینه هرگز ندارند بهر
۶یکی شاه ختلان یکی شاه چین
ز بیگانه مردم ترا نیست کین
۷یکی شهریارست افراسیاب
که آتش همی بد شناسد ز آب
۸جهانی بدین گونه کرد انجمن
بد آورد ازین رزم بر خویشتن
۹کسی نیست بیآز و بی نام و ننگ
همان آشتی بهتر آید ز جنگ
۱۰فرستاده آمد بر پیلتن
زبان پر ز گفتار و دل پر شکن
۱۱بدو گفت کای مهتر رزمجوی
چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی
۱۲نداری همانا ز خاقان چین
ز کار گذشته بدل هیچ کین
۱۳چنو باز گردد تو زو باز گرد
که اکنون سپه را سرآمد نبرد
۱۴چو کاموس بر دست تو کشته شد
سر رزمجویان همه گشته شد
۱۵چنین داد پاسخ که پیلان و تاج
بنزدیک من باید و تخت عاج
۱۶بتاراج ایران نهادست روی
چه باید کنون لابه و گفت و گوی
۱۷چو داند که لشکر بجنگ آمدست
شتاب سپاه از درنگ آمدست
۱۸فرستاده گفت ای خداوند رخش
بدشت آهوی ناگرفته مبخش
۱۹که داند که خود چون بود روزگار
که پیروز برگردد از کارزار
۲۰چو بشنید رستم برانگیخت رخش
منم گفت شیراوژن تاجبخش
۲۱تنی زورمند و ببازو کمند
چه روز فریبست و هنگام بند
۲۲چه خاقان چینی کمند مرا
چه شیر ژیان دست بند مرا
۲۳